August 18, 2009

رمضانيه

«رمضانیه» به عادت مألوفِ این سال‌ها.
این سال‌ها که دور از خانه بودم به قوانین فیزیک و وبسایت مونسایتینگ اقتدا می‌کردم و خیال ندارم تغییر عقیده بدهم. اگر چنین فکر می‌کنید بد نیست بدانید ۵شنبه (۲۹ مرداد،۲۰آگوست) هلال رمضان هیچ جای دنیا امکان دیده‌شدن ندارد (مگر در جنوب آرژانتین!) بدین ترتیب تقریباً همه‌جای دنیا شنبه (۳۱ مرداد، ۲۲ آگوست) اولین روز ماه مبارک خواهد بود و در ایران هلال شوال یکشنبه شبِ ۲۹ شهریور دیدنی است بدین ترتیب روز دوشنبه (۳۰ شهریور، ۲۱ سپتامبر) روز عید فطر خواهد بود و ماه مبارک ۳۰ روزِ کامل خواهد بود. (در نقاطی از امریکا و آفریقا یک روز زودتر عید می‌شود)

۱۴-۴۲

August 16, 2009

كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست

دشت‌ها آلوده است
در لجن‌زار گل لاله نخواهد رویید.
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه‌ی دل‌ها را
علف هرزه‌ی كین پوشانده است!
هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست!
وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!؟
و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست!
و زمانی شده‌است كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست
هیچ چیز ارزان نیست!
حمید مصدق

August 14, 2009

دلی سربلند و سری سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم
گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
قيصر امين پور

August 11, 2009

برگرد ای مسافر از این راه پر خطر .. اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی

هان ای بهار خسته که از راه‌های دور
موج صدای پای تو می‌آیدم به گوش
وز پشت بیشه‌های بلورین صبحدم
رو کرده‌ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گم‌کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می‌شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار !‌ که در باغ‌های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده‌های بسته‌ی یک رنج دیرپای
بر شاخه‌های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت‌های دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه‌ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره‌ها سایه گستر است
گل‌های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امیدها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده‌ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده‌ی سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته‌های پرستو سحرگهان
آهنگ‌های شادی خود ساز می‌کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می‌کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه‌ی شبگیر می‌شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی
محمدرضا شفیعی کدکنی

August 4, 2009

I’M EXPLAINING A FEW THINGS

….
Face to face with you I have seen the blood
of Spain tower like a tide
to drown you in one wave
of pride and knives!

Treacherous generals:
see my dead house,

look at broken Spain :
from every house burning metal flows
instead of flowers,
from every socket of Spain
Spain emerges
and from every dead child a rifle with eyes,
and from every crime bullets are born
which will one day find
the bull’s eye of your hearts.

And you’ll ask: why doesn’t his poetry
speak of dreams and leaves
and the great volcanoes of his native land?

Come and see the blood in the streets.
Come and see
The blood in the streets.
Come and see the blood
In the streets!

Pablo Neruda

July 26, 2009

I broke my heart for every gain

بشـــنوید
برای حسین، محسن، محمد، امیر، ندا، مسعود، سهراب و …


Each day I live
I want to be a day to give the best of me
I’m only one, but not alone
My finest day is yet unknown
I broke my heart for every gain
To taste the sweet, I faced the pain
I rise and fall,
Yet through it all this much remains
—–
I want one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
I’ve lived to be the very best
I want it all, no time for less
I’ve laid the plans
Now lay the chance here in my hands
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
You’re a winner for a lifetime
If you seize that one moment in time
Make it shine
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will be, I will be, I will be free
—-
I will be, I will be free

June 27, 2009

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه

بشـــنوید
با صدای علیرضا قربانی، اثر پژمان طاهری، بر کلامی از محمدرضا شفیعی کدکنی

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان‌های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

June 20, 2009

ای میهن! اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است

تکراری است اما به یاد دوستی (و دوستانی) که همین الان شکنجه می‌شوند


بشنوید
امشب همه غم‌های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن
گریه‌سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
سر در گریبان، در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده‌های اشک پنهان، کرده بالین!

ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد
بر بال سرخت کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر یسر آن یرو آزاد؟

ای جنگل ای شب!
ای بی ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشان‌های گسسته!
آیینه‌ی دیرینه‌ی زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

ای جنگل ای غم!
چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که که با آوازش ا ز کنج قفس پرواز می‌کرد
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد…

ای جنگل ای حیف!
همسایه‌ی شب‌های تلخ نامرادی!
در ایتان سبز فروردین دریغا
ان غنچه‌های سرخ را بر باد دادی!

ای جنگل ای پیوسته پاییز!
ای آتش خیس!
ای سرخ و زرد، ای شعله‌ی سرد!
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟

ای جنگل ای در خود نشسته!
پیچیده با خاموشی سبز
خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه پرداز
زین پیله کی ان نازنین پروانه خواهد کرد پرواز؟

ای جنگل ای همراز کوچک‌خان سردار!
هم عهد سرهای بریده!
پر کرده دامن
از میوه‌های کال چیده!
کی می‌نشیند دُرد شیرین رسیدن
در شیر پستان‌های سبزت؟

ای جنگل ای خشم!
ای شعله‌ور چون آذرخش پیرهن چاک!
با من بگو از سر گذشت آن سپیدار
آن سهمگین پیکر، که با فریاد تندر
چون پاره‌ای از آسمتن افتاد بر خاک!

ای‌جنگل ای پیر!
بالنده‌ی افتاده، آزاد زمینگیر!
خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبر‌ها
ای جنگل! اینجا سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی من چون تو زخمی‌ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد
دمادم.

ه . ا . سایه

April 20, 2009

توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران


میخانه‌ها را وا کنید ای بــاده‌خـــواران
پیمانـه را احیـا کنیـد ای مـل گساران
باده در ساغر کنید، توبـه‌ای دیگر کنید
خرقه از تن برکنید، توبه‌ها را بشکنید
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
یادی از آئین مستانی کنید، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه‌گردانی کنید، مست پنهانی کنید
روز و شب معشوقــه‌بــازی‌های عــرفــانی کنید
مــست پنهـــــانی کنیــد، همچـون خمـــــــاران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
عاشقان غوغا کنید، بر دل شیدا کنید
یک نفس گر می‌توان ساغر زدن، پس چرا اندیشه‌ی فـردا کنید
غصــه از ســر وا کنید، پیمــانه را احــیا کـنیـد، ای بی‌قـــراران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران

April 13, 2009

آه باران …. ای امید جان بیداران

بشـــنوید
از آلبوم تازه آمده‌ی آه باران
با صدای محمدرضا شجریان، بر روی کلامی از فریدون مشیری

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشكند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
آه باران

February 7, 2009

که عیانست چه حاجت به بیانم


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

«« مطالب بعدی || مطالب قبلی »»