September 3, 2009

آقایان بس کنید! وقتی نفرت می‌کارید خشونت درو می‌کنید!

این نوشته حدوداً یک ماه پیش نوشته شده و با اندکی تغییر امروز ارسال می‌شود.

این نوشته به هیج وجه سیاسی نیست شما هم با همان دردی که من نوشته‌ام بخوانیدش!
من چندان از سیاست و خصوصاً آنچه در ایران چپ و راست می‌خوانندش نمی‌دانم. علاقه‌ای هم ندارم. اما شدیداً به اثرات اجتماعی، فرهنگیِ تغییرات سیاسی علاقه‌مندم. اثراتی که در چرخه‌ی فرهنگیِ یک قوم و ملت می‌تواند تاثیرات مثبت و منفی بزرگی بگذارد. چندان با نتیجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد هم کاری ندارم! حتی به دلایل و براهین ریاضیِ تقلب در انتخابات هم کاری ندارم. اتفاقات ناگواری بعد از انتخابات روی داد که به عقیده‌ی من این روزها را از سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران ساخته است.
رادیو، تلوزیون و رسانه‌های دولتی که از سال‌ها پیش مردم را به دو دسته‌ی دوست و دشمن، ولایی و لیبرال، بسیجی و رپ،در صحنه و فریب خورده، تقسیم کرده بودند در این ماجراهای اخیر گویا خوراکی تازه یافته‌اند، تا شکافِ اجتماعی را عمیق‌تر کنند. این روزها لازم نیست چندان چشم‌های تیزبینی داشته باشی تا در صورتِ مردمی که در خیابان‌های تهران تردد می‌کنند نفرت و انزجار از یکدیگر را بخوانی.
رسانه‌های دولتی که چند روز اول وقایع کوچه و خیابان‌های تهران را به کلی نادیده می‌گرفتند به یک‌باره به پخش تصاویر و مصاحبه‌هایی اقدام کردند که باز هم در نوع خودش بی‌نظیر بود! مردی میانسال را نشان می‌داد که در تختِ بیمارستان به سختی صحبت می‌کرد و بیان می‌کرد که از خیابان با موتورش عبور می‌کرده که به جرم این‌که در صورتش ریش داشته مردم به قصد کشت او را زده‌اند و یکی بدنِ نیمه جانش را به بیمارستان می‌رساند و دکترها و پرستارها او را به جرم بسیجی بودن پذیرش نمی‌کرده‌اند!! شما لازم نیست دکترای روانشناسیِ اجتماعی داشته باشید تا مفهوم این نوع مصاحبه‌ها را درک کنید!
آقایان چه کار می‌کنید؟ اگر فکر می‌کنید آنها که معترض‌اند مفسد فی الارض و از این دست‌اند بهتر بود می‌گفتید یک روز همه‌ی معترضین ( که خدا را شکر تعدادشان محدود است!) در میدانِ آزادی جمع شوند و یک بمب بر سرشان می‌انداختید. گمان می‌کنم این هم بهتر بود و هم شرافتمندانه تر! دیگر چرا مردم را از یکدیگر متنفر می‌کنید تا به جان هم بیافتند!
آقایان بعضی‌ از شما‌ها که امروز بر این طبل می‌کوبید در روزهای کشتار مسلمانان در بوسنی بوده‌اید! و خودتان از نزدیک مشاهده کرده‌اید که در یک جامعه‌ی نسبتاً آرام اروپائی وقتی‌ آدمها دو دسته شدند، چگونه همسایه‌ای همسایه‌ی ۳۰-۴۰ ساله‌ی خودش را می‌کشت. این تخم‌های نفرتی که امروز می‌کارید می‌خواهد کی‌ و چگونه میوه دهد؟
آقایانِ علما و مراجع عظام! شما که خودتان را متولی‌ِ دین و اخلاق مردم می‌دانید، شما که از کشیدنِ یک کاریکاتور تا ساختن فیلم مارمولک حوزه را تعطیل و عزای عمومی‌ اعلام می‌کنید، آیا آن‌چه در این مدتِ گذشته (مستقل از موضع‌گیری سیاسی‌تان له یا علیه، خوب یا بد) به نظرتان شایسته‌ی این‌که اظهار نظر کنید نبود؟ آیا به نظر شما فیلم مارمولک تاثیرش به اخلاقِ مردم بیشتر از آنچه این روزها می‌گذرد است؟
می‌دانم! به عادت معمول می‌گویید «تو اصلاً که هستی‌ که به خودت اجازه می‌دهی‌ از کسی‌ که تمام عمرش فقه و اصول و اخلاق خوانده ایراد بگیری؟!» بگذارید خاطره‌ای را بگویم! سال‌ها پیش معلم فیزیکی‌ داشتیم که به ما نورشناخت (اپتیک) درس می‌داد. سفارش می‌کرد که عزیزان همیشه جواب آخرهای‌تان را چک کنید. ظاهراً در امتحانی مسأله بر سر به‌دست آوردن قطر منشور بوده و دانشجویی جواب را ۲۰ کیلومتر بدست می‌آورد. آقایان لازم نیست چندان فیزیک بدانی‌ تا بفهمی که «جوابِ آخر» اشتباه است! من نه اصلاً به سیاست علاقه‌مندم و از آن‌ سررشته دارم و نه فقه خوانده‌ام. ولی‌ همین‌قدر می‌توانم بفهمم که اگر معاونت مشاعی برای شما مهم‌تر است تا کشته شدنِ مردم در کف خیابانهای پایتخت است، «جوابِ اخر»های‌تان به اندازی همین ماجرا خنده‌دار است، خنده‌ای دردناک!
آقایان علما و مراجع! بگذارید نظر شخصی‌ خودم را هم بگویم که چرا این‌جا هستیم. اگر در این سال‌ها شما در هر موردِ ریز و درشت سیاسی نظرتان را نمی‌دادید، امروز که میخواستید یک ایرادِ اخلاقی‌ِ جامعه را بازگو کنید (بدور از هر جهت‌گیری سیاسی) متهم به این‌که در صف فریب‌خوردگان سیاسی هستید نمی‌شدید. آقایان! کاش یک‌چندان که این سال‌ها از اسلام خرجِ سیاست کردید، اندکی‌ از موقعیت سیاسی خودتان به نفع اسلام و اخلاق خرج می‌کردید.
آقایانِ علما! کاش این سالها این‌قدر روزنامه نمی‌خواندید، تا در میان این همه خبر و داستان و روایت از خاطرتان برود که همان پیامبری که برای کاریکاتورش عزا اعلام کردید برای «اتمام مکارم اخلاق» مبعوث شده بود! آنگاه شاید همه با هم برای مجسمه‌ی اخلاق که این روزها بر بالای صلیب مانده است عزاداری می‌کردیم.
آقایان! سیاست در بهترین شکل‌اش آن‌قدر کثیف است که با عبورِ با مراقبت از کنار آن‌ هم دامن آلوده می‌شود. مستقل از این‌که در انتخابات تقلب شده است یا نه، این روزها به عده‌ی زیادی ظلم شده است. از آن‌ کسی‌ که کتک خورده، تا آن کسی‌ که دربند است تا آن‌ کسی‌ که در بالکن خانه‌اش به جرم الله‌اکبر گفتن کشته شده، تا آن‌ مادری که هرگز فرزندش را نخواهد دید تا ….
اما خداوندی که در وعده‌هایش خلافی نیست، فرموده است که:« و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»

September 1, 2009

من از بی زبانی ندارم غمی … که دانم که ناگفته داند همی

بشـــنوید
دکلمه با صدای مسعود زنگنه، منبع آوازهای روزانه

شنیدم که از نیکمردی فقیر
دل آزرده شد پادشاهی کبیر
مگر بر زبانش حقی رفته بود
ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود
به زندان فرستادش از بارگاه
که زورآزمای است بازوی جاه
ز یاران یکی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود این سخن گفت، گفت
رسانیدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم که یک ساعت است
همان دم که در خفیه این راز رفت
حکایت به گوش ملک باز رفت
بخندید کو ظن بیهوده برد
نداند که خواهد در این حبس مرد
غلامی به درویش برد این پیام
بگفتا به خسرو بگو ای غلام
مرا بار غم بر دل ریش نیست
که دنیا همین ساعتی بیش نیست
نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری در دل آید غمم
تو گر کامرانی به فرمان و گنج
دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
به دروازه‌ی مرگ چون در شویم
به یک هفته با هم برابر شویم
منه دل بدین دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
به بیداد کردن جهان سوختند؟
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
وگر بر سرآید خداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا
چنین گفت مرد حقایق شناس
کز این هم که گفتی ندارم هراس
من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی
اگر بینوایی برم ور ستم
گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
عروسی بود نوبت ماتمت
گرت نیکروزی بود خاتمت
(بوستان سعدی)

August 28, 2009

لذت ممنوع

شاید باورتان نشود، شاید فکر کنید از اوضاع سیاسی ناراضی هستم و دارم مثل بقیه دروغ میگویم تا آب در آسیاب دشمنان بریزم! نه! این داستان واقعی است. نه تحت فشار این حرف‌ها را می‌زنم و نه از زندان وبلاگ می‌نویسندم!
داستان از این‌جا شروع می‌شود که لینکی‌ این کنار صفحه گذاشتم با عنوان “بعدش چی‌ بخونم”، کارش هم این است که کتابی‌ که خوانده‌اید را می‌گویید و به شما کتاب‌های مشابهی‌ که احتمال دارد دوست داشته باشید پیشنهاد می‌کند. حال من داشتم تعدادی از کتاب‌ها که بیشتر دوست دارمشان را امتحان می‌کردم (حالا بماند که خیلی‌ هم خوب کار نمی‌کرد و فقط از روی لیست خرید‌های آمازون این کار را می‌کرد). تا این‌که به یکی‌ از کتاب‌های مورد علاقهٔ خودم که رسیدم، کار نمی‌کرد! کتاب، «The Pleasures of Philosophy» “لذات فلسفه” بود از “ویل دورانت”. ۲-۳ بار امتحان کردم، پیغام خطا میداد. لحظه‌‌یی چیزی به ذهنم خطور کرد! از اینکه حتی چنین چیزی به ذهنم خطور کرده بود، خنده‌ام گرفته بود ولی‌ با کامل تاسف دیدم که خیال کثیفم جداً حقیقت داشت! کلمهٔ Pleasure فیلتر شده بود! باور نمی‌کنید؟! اگر در ایران هستید Pleasure را گوگل کنید و اگر ایران نیستید به فردی مورد اطمینان در ایران بگویید برای‌تان این کار را انجام دهد. اینجا «لذت» ممنوع است!
حتماً مثل همه دنبال مقصر می‌گردید! پس بگذارید داستانی دیگر که آن‌ هم واقعی است را تعریف کنم! چندی پیش در بوفه‌ی دانشگاه شریف نشسته بودم و ناخودآگاه به مکالمهٔ دو نفر که ظاهراً دانشجوی سال آخرِ لیسانس یا فوق لیسانس کنارم بودند گوش می‌دادم. «نفر اول» به «دومی‌» از کارِ خوبی‌ که پیدا کرده بود می‌گفت این‌که هفته‌‌یی ۲ روز می‌رود یک جایی‌ و ماهی‌ ۵۰۰ تومان می‌گیرد! «دومی»‌ که تعجب کرده بود می‌پرسید این چه کاریست و «اولی»‌ جواب داد خیلی‌ هم کارش ساده است، مربوط به “شورای فیلترینگ”! دومی‌ که ظاهراً از کاری که دوستش می‌کرد چندان خشنود نبود (نفهمیدم چیزی گفت یا تلویحاً این را نشان داد) که «اولی»‌ جواب داد من که apply‌ کرده‌ام و چند ماه دیگر می‌روم!
بله! اگر اینجا لذت کردن ممنوع است دنبال مقصر نگردید مقصر خود من و شما هستیم!

August 24, 2009

انتظارم .. انتظارم … روز و شب

بشـــنوید

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

August 18, 2009

رمضانيه

«رمضانیه» به عادت مألوفِ این سال‌ها.
این سال‌ها که دور از خانه بودم به قوانین فیزیک و وبسایت مونسایتینگ اقتدا می‌کردم و خیال ندارم تغییر عقیده بدهم. اگر چنین فکر می‌کنید بد نیست بدانید ۵شنبه (۲۹ مرداد،۲۰آگوست) هلال رمضان هیچ جای دنیا امکان دیده‌شدن ندارد (مگر در جنوب آرژانتین!) بدین ترتیب تقریباً همه‌جای دنیا شنبه (۳۱ مرداد، ۲۲ آگوست) اولین روز ماه مبارک خواهد بود و در ایران هلال شوال یکشنبه شبِ ۲۹ شهریور دیدنی است بدین ترتیب روز دوشنبه (۳۰ شهریور، ۲۱ سپتامبر) روز عید فطر خواهد بود و ماه مبارک ۳۰ روزِ کامل خواهد بود. (در نقاطی از امریکا و آفریقا یک روز زودتر عید می‌شود)

۱۴-۴۲

August 16, 2009

كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست

دشت‌ها آلوده است
در لجن‌زار گل لاله نخواهد رویید.
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه‌ی دل‌ها را
علف هرزه‌ی كین پوشانده است!
هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست!
وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!؟
و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست!
و زمانی شده‌است كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست
هیچ چیز ارزان نیست!
حمید مصدق

August 14, 2009

دلی سربلند و سری سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم
گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
قيصر امين پور

August 11, 2009

برگرد ای مسافر از این راه پر خطر .. اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی

هان ای بهار خسته که از راه‌های دور
موج صدای پای تو می‌آیدم به گوش
وز پشت بیشه‌های بلورین صبحدم
رو کرده‌ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گم‌کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می‌شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار !‌ که در باغ‌های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده‌های بسته‌ی یک رنج دیرپای
بر شاخه‌های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت‌های دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه‌ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره‌ها سایه گستر است
گل‌های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امیدها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده‌ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده‌ی سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته‌های پرستو سحرگهان
آهنگ‌های شادی خود ساز می‌کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می‌کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه‌ی شبگیر می‌شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی
محمدرضا شفیعی کدکنی

August 4, 2009

I’M EXPLAINING A FEW THINGS

….
Face to face with you I have seen the blood
of Spain tower like a tide
to drown you in one wave
of pride and knives!

Treacherous generals:
see my dead house,

look at broken Spain :
from every house burning metal flows
instead of flowers,
from every socket of Spain
Spain emerges
and from every dead child a rifle with eyes,
and from every crime bullets are born
which will one day find
the bull’s eye of your hearts.

And you’ll ask: why doesn’t his poetry
speak of dreams and leaves
and the great volcanoes of his native land?

Come and see the blood in the streets.
Come and see
The blood in the streets.
Come and see the blood
In the streets!

Pablo Neruda

July 26, 2009

I broke my heart for every gain

بشـــنوید
برای حسین، محسن، محمد، امیر، ندا، مسعود، سهراب و …


Each day I live
I want to be a day to give the best of me
I’m only one, but not alone
My finest day is yet unknown
I broke my heart for every gain
To taste the sweet, I faced the pain
I rise and fall,
Yet through it all this much remains
—–
I want one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
I’ve lived to be the very best
I want it all, no time for less
I’ve laid the plans
Now lay the chance here in my hands
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
You’re a winner for a lifetime
If you seize that one moment in time
Make it shine
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will be, I will be, I will be free
—-
I will be, I will be free

June 27, 2009

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه

بشـــنوید
با صدای علیرضا قربانی، اثر پژمان طاهری، بر کلامی از محمدرضا شفیعی کدکنی

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان‌های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

«« مطالب بعدی || مطالب قبلی »»