July 14, 2005

تقديم به تمامي جزم‌انديشان تاريخ

شما هيچگاه خود را موقوف آنچه که به آن شک نداربد، نمي‌کنيد. هيچ کسی ديوانه‌وار فرياد بر نمی‌آورد که «فردا خورشيد طلوع خواهد کرد.» چراکه در درستی آن شک ندارد. مردم آنگاه خود را متعصبانه وقف يک عقيده‌ مذهبی، سياسی يا هر نوع ديگری از جزم‌انديشی مي‌کنند که از هدف و عقيده‌ی خود در شک هستند.

بر گرفته از کتاب «ذن و هنر نگهداری موتورسيکلت»

البته داستانِ اين کتاب چندان در باب تحليل جزم‌انديشي نيست، حديثِ وحدتِ حس و عقل است، داستان انسان‌هاي کلاسيکي که هم‌زمان رمانتيک‌اند! از آن‌جا که اگر خواننده‌ي اين وبلاگ هستيد، به احتمال زياد از آن دسته انسان‌هاي کلاسيکي هستيد که می‌خواهيد حسِ رمانتيک درونتان را زنده نگهداريد!! خواندن (يا باز‌خواندن) اين کتاب توصيه مي‌شود. کتابي که بيش از بيست سال از انتشارش مي‌گذرد ولي کماکان تازه و خواندني است. براي خواندن اين اثر «رابرت م. پيرسيگ» بر روي تصوير کتاب کليک کنيد.

April 20, 2003

تک بيت

چند تک بيت برگرفته از يک سايت عالي: ايران من

بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کانها
که بی تو سود ما جمله زیانست
که گردد سود با بودت زیانها

حضرت مولانا

و گر بهشت مصور کنند عارف را
به غیر دوست نشاید که دیده بردارد

سعدی

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس
دارم که بگریه سنگ سفتم

سعدی

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

حافظ

هر دم سلام آرد کین نامه از فلانست
گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست

حضرت مولانا

گرمی شیر غران، تیزی تیغ بران
نری جمله نران، با عشق کند آید

حضرت مولانا

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

حافظ

November 12, 2002

از کلام مولا

بدان! راهي پر مشقت و بس طولاني در پيش رو داري، و در اين راه بدون كوشش بايسته، و تلاش فراوان، و اندازه‌گيري زاد و توشه، و سبك كردن بار گناه، موفق نخواهي بود .… اگر مستمندي را در راه ديدي كه توشه‌ات را تا قيامت مي‌برد و فردا كه به آن نياز داري به تو باز مي‌گرداند، كمك او را غنيمت بشمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار و اگر قدرت مالي داري بيشتر انفاق كن و همراه او بفرست، زيرا ممكن است در رستاخيز در جستجوي چنين فردي باشي و او را نيابي…

هرگز از تأخير اجابت دعا نااميد مباش، زيرا بخشش الهي به اندازه نيت است، گاه در اجابت دعا تأخير مي شود تا پاداش درخواست كننده بيشتر و جزاي آرزومند كامل‌تر شود…

نهج البلاغهء علي

October 17, 2002

پراکنده، با چند حکيم

يک شمع ميتواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چيزي از دست بدهد. بمانند شادی که هيچگاه با تقسيم کردن کم نمي‌شود.
                              بودا

هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد.
                          سقراط

هرگاه تمام بلايا و مصائب بشر را در يكجا جمع نمايند و در ميان مردمان تقسيم كنند بدبخترين مردم چون سهم خود را ببينند از سهم نخستين خويش راضي شده، لب از شكايت مي‌بندند.
                          سقراط

يا چنان نماي كه باشى، يا چنان باش كه نمايي.
                         با يزيد بسطانى

عشق بلائي است كه همه خواستارش هستند.
                        افلاطون

September 1, 2002

پراکنده

فضائل كوچك در نزد عوام جلب تحسين مي‌كند و فضائل متوسط باعث تحيرشان مي‌شود و فضائل عاليه را اصلا درك نمي‌كنند.
بيكن

در هستی دو فاجعه است برآورده نشدن آرزوها، و برآورده شدن آرزوها.
برنارد شاو

من کشف کردم که:
تو ما ايراني‌ها قسمت معذرت‌خواهي مغزمون رو برداشتند و بجاش تعارف نصب کردن!!
(توضيح:ربطي به هيچي نداره)

يک خبر:
فرهاد مهراد، خواننده و آهنگساز موسيقى پاپ دهه ١٩٧٠، در ۵٩ سالگى در اثر بيمارى کبد، در پاريس درگذشت.

چقدر من از اينکه پرشين‌بلاگ آسونترين راه رفتن به آمريکا رو جار ميزنه خوشحالم!!!!!!

August 4, 2002

نقل قول بزرگان

زندگي را به فردا مگذار
زندگي را به فردا مگذار
روياهاي گاه بگاه را باكي نيست
به فردا هاي دور مينديش،
پشيمان روزهاي رفته مباش
تنها به اميد
افقهاي امروز را بنگر.
به هدف خويش بي هراس دست برآور
هر چند بعيد نمايد
و پيروزي چون فرا چنگ آمد
به شگفتي اندر مشو.
در ميانه مردم جهان، آنان كه به راستي برگزيده‌اند،
آنان كه به روياي خويش دست مي‌يابند،
همواره آن كسانند كه تنها روي بدان مي‌كنند
كه آنان را مشتاقند.
باري، يكي باش نه از بيشمار خيل
بلكه در ميان اندك شمار خاص.

کولين مک کارتی

July 30, 2002

نقل قول بزرگان

باراني بايد…
همه چيز گاه اگر كمي تيره مي نمايد…
باز روشن مي شود زود
تنها فراموش نكن اين حقيقتي است :
باراني بايد تا كه آفتابي برآيد
وليمو هاي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود
و گاه روزهايي در زحمت
تا كه از ما ، انسانهايي تواناتر بسازد.
خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود
خواهي ديد.

كولين مك كارتي
باتشکر از دوستي که اين‌ رو برام فرستاد

July 14, 2002

برندگان و بازندگان

برنده، بيش از بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد.
بازنده، هميشه «آنقدر گرفتار» است كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد.

وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «اشتباه كردم»
وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «تقصير من نبود»

برنده، مي داند به خاطر چه چيزي پيكاركند، و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد.
بازنده، آن جا كه نبايد سازش مي كند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي كند.

برنده، با جبران اشتباهش تأسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.
بازنده، مي گويد «متأسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تكرار مي كند.

برنده، گوش مي دهد.
بازنده، فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.

برنده مي گويد: «بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد»
بازنده مي گويد: «تا بوده همين بوده و تا هست همين است»

برنده، به افراد برتر از خود احترام مي گذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد.
بازنده، از افراد برتر از خود نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.

برنده، گام هاي متعادلي دارد.
بازنده، دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.

برنده، مي داند كه گاهي اوقات پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد.
بازنده، بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

برنده، مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك مي كند، تا حل آن آسان گردد.
بازنده، مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند.

برنده، از اشتباهات خود درس مي گيرد.
بازنده، از ترس مرتكب شدن اشتباه، ياد گرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند.

بازنده، شكست هاي خود را ناشي از تبعيض يا سياست مي داند.
برنده، ترجيح مي دهد كه خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را.

بازنده، به قضا و قدر اعتقاد دارد.
برنده، معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم.

برنده،سعي‌مي‌كند رفتارهاي خود را براساس نتايج آنها قضاوت‌كند، ورفتارهاي ديگران را، براساس قصدونيت آنها ارزيابي كند.
بازنده، رفتارهاي خود را بر اساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را بر اساس نتايج آنها ارزيابي مي كند.

برنده، پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.
بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته اصلي را فراموش مي كند.

برنده، حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه هنوز خيلي چيزها را نمي داند.
بازنده، مي خواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه « بسيار كم مي دانم» را هنوز نياموخته است.

منتخب از كتاب «برندگان و بازندگان» نوشته «سيدني جي. هريس»

July 2, 2002

نقل قول بزرگان

« اتفاقاتي که برای ما پيش مي‌آيد، بدون در نظر گرفتن خوبی يا بدي‌شان، برای اين هستند که آنچه را لازم است بدانيم، بياموزيم و هر قدمی را که بر مي‌داريم به منظور رسيدن به مکاني است که برای رفتن بر گزيده ايم و در اين هيچ شکي نيست.»
از كتاب پلي به سوي جاودانگي، اثر ريچارد باخ

June 14, 2002

يکی بود ‌؛ يکی نبود

بشـــنوید

يكى بود،
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود.
خدا تنها بود.
خدا مهربان بود.
خدا بينا بود،
خدا دوستدار زيبائى بود،
خدا دوستدار نيكى بود،
خدا دوستدار شايستگى بود،
خدا از سكوت بدش مى آمد،
خدا از سكون بدش مى آمد،
خدا از پوچى بدش مى آمد،
خدا از نيستى بدش مى آمد …
خدا “آفريننده” بود،
مگر مى شه “نيافريند”؟
ناگهان ابرها را آفريد،
و در فضاى نيستى رها كرد.
ابرهائى از “ذره “ها،
هر ذره:
منظومه اى كوچك، نامش، اتم،
آفتابى در ميان،
و پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
ابرها به حركت آمدند،
نيرومند، فروزان، پرچوش و خروش،
مثل دود،
مثل گرداب،
مثل آتش گردان،
اتمى بزرگ، نامش: منظومه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، برگردش، پرستندگان، در طواف !
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
زندگى پديد آمد،
گياه ها:
از خزه هاى كوچك تا درختهاى بزرگ،
و حيوان ها:
از ميكروب ها، تا ماموت ها،
و در آخر، انسان:
بدها و خوب ها،
بدها، بدتر از همه بدها،
خوب ها ، خوب تر از همه خوب ها:
بدها مثل شيطان،
خوب ها، مثل خدا.
زندگى، يك “ذره جاندار” ، يك “تخم”،
تخم يك گياه:
در خاك سبز مى شود، سر مى زند، نمو مى كند،
نهال مى شود، جوان مى شود، شا° و برگ مى افشاند،
گل وميوه مى دهد، پير مى شود، خشك مى شود، مى ميرد،
خاك مى شود،
از او باز تخم مى ماند ، مثل روز اول.
تخم يك حيوان:
جنين، نوزاد، كودك، نوجوان، جوان، كامل، پير، مرگ، خاك.
از او باز تخم مى ماند، مثل روز اول.
زندگى هم دور مى زند:
تخم يك گياه، تخم يك حيوان،
از صبح تولد تا شب مرگ، تمام عمر، در جنب و جوش،
در تلاش، در حركت،
هر لحظه در جائى،
هر جا، در حالى،
هميشه و همه جا، در جستجوى لذت ، در پيرامون احتياج،
از تولد تا مرگ زندگى هم دور مى زند:
آفتابى در ميان
- احتياج -
در پيرامونش، زنده اى، زنده هائى، پروانه وار، در گردش،
از نيستى، تا نيستى
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى بود، يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود ، هيچ كى نبود.
جهان آفريده شد:
ذره ها، منظومه ها، زنده ها …
زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها، مشرق ها و مغرب ها،
گياهها و حيوانها، ديدنى ها ونديدنى ها،
هر كدام در حركت، در تلاش، با نظمى ثابت، در تغييرى دائم،
زندگى سر زده از مرگ، مرگ زاده زندگى، روز سر زده
از شب، شب زاده روز.
همه چيز در حركت، همه چيز دور زن:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از هيچ، تا هيچ
(كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود،
هيچ كى نبود،
آفرينش پايان يافت و جهان بر پا شد …
و زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها،
مشرق ها و مغرب ها، جاندارها و بيجان ها،
گياه ها و حيوان ها، ذره ها، و منظومه ها …
همه با نظمى ثابت، در تغييرى دائم ، همه در حركت،
حركت هميشگى، هميشه در جستجو، در جستجوى
چيزى، دور زنان، به دور چيزى:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از نابودى، تا نابودى
( كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه )
راستى! چرا تمام چيزهاى جهان شكل كره است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
الكترون و پروتون،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
چرا تمام حركت هاى جهان دايره اى است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
هر زنده اى:
چه يك گياه، چه جانور
دور مى زند، دايره وار،
تمام چيزهاى جهان مى گردند، دايره وار:
آب، خاك،
شب، روز،
صبح، غروب،
هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت،
هر هفته، هر ماه، هر فصل:
بهار، تابستان،
پائيز، زمستان،
هرسال!
يكى بود،
يكى نبود، غير از خدا هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود،
زمين ها بود،
آسمان ها بود،
ستاره ها، خورشيدها،
مشرق ها، مغرب ها،
فضاى جهان بى آغاز، بى پايان،
و در اين گوشه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار،
در گردش، و مجموعاً: يك “منظومه”
و در آن گوشه، يك منظومه ديگر،
و در گوشه ديگر، يكى ديگر،
و يكى ديگر
هفت تا، هفتاد تا، هفتصد تا، هفت هزار تا،
هفتصد هزارتا، هفت ميليون، هفتاد ميليون،
هفتصد ميليون، هفتصد هزار ميليون، هفت
ميليارد، هفتاد ميليارد، هفتصد ميليارد، هفت
هزار ميليارد، كسى چه ميداند چند ميليارد،
ميليارد، ميليارد …!
چشمات را هم بذار و تو خيالت،
يك عدد “يك” روى كاغذ بنويس،
هر چقدر مى تونى ، جلوى يك، صفر بذار،
صفحه ات كه تمام شد، صفحه ديگر بگير،
كاغذت كه تمام شد، كاغذ ديگر بخر،
دواتت كه ته كشيد، دوات ديگر بيار،
جوهرت كه ته كشيد، جوهر ديگر بخر،
وقتى دستت خسته شد، از دوستت خواهش كن
كه او صفر بذاره،
دست او كه خسته شد، تو باز ادامه بده،
تو كه غذا مى خورى، او صفرها رو بذاره،
وقتى تو صفر می گذارى، او غذاشو بخوره،
شب كه ميشه، به نوبت بخوابين،
تو صفر بذار، او بخوابه،
وقتى كه بيدار شد، تو بخواب، او صفر بذاره
پير كه شدين، به بچه هاتون بگين، كارتونو دنبال كنن
شب و روز، بنشينند و صفر بگذارند،
تا آخر عمرشان،
همين جور دست به دست، پشت به پشت،
تا آخر روزگار
آخرهاى عمرتان،
وقتى ديگه پير شدين،
پير زمينگير شدين،
يك لخظه دست از كار بكشين:
صفرا تونه روى كاغذ بشمارين،
خودتونه توى آئينه ببينين،
روز اول فقط دو تا بچه بودين،
فقط بلد بودين كه صفر بذارين،
حالا دو تا پير زمينگير شدين،
فقط مى تونين صفر بشمارين،
چى شد؟
هيچى!
باز بچه شدين،
مثل روز اول شدين،
اون روزها، بزرگترها دلشون براتون مى سوخت،
نازتون مى كردن، پرستاريتون مى كردن، گاهى هم
مسخره تون مى كردن، و حالا كوچكترها،
چون حالا بچه تر شدين،
حالا بچه پيرين،
بچه ريش و پشم دارين،
هفتاد سال، هشتاد سال، نود سال و صد سال راه رفته ايد،
صد سال كار كرده ايد،
از سال ها و سال ها و سالهاى عمر گذر كرده ايد،
آخر كار رسيده ايد به اول!
باز بچه شده ايد:
روى سفيدتون، سياه
موى سياهتون، سفيد
قد سروتون، كمون
الف قامتتون، دور يك نقطه، يك پيچ
دور زده دايره وار و شده “نون”.
سرتون خم شده روى پاهاتون،
گوشه اى نشسته گوله شده، زانو به بغل
سر يه زانو، مثل چى؟
مثل جنين!
مثل روز اول!
خاك بودين، خوراك شدين،
لقمه اى در دهان بابا،
لقمه اى در دهان مامان،
ذره اى تو دل مامان،
ذره اى تو پشت بابا …
مامان و بابا با هم عروسى كردن،
آن ذره و اين ذره با هم يكى شدن،
آن ” يكى”، “تو” شدى،
تو دل مامان
مثل يك تخم مرغ، تو دل مرغ،
با گرمى تن مامان، با خون بدن مامان ، تو زنده شدى،
تو بزرگ شدى، مثل يك تخم مرغ، زير پرهاى مرغ،
نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،
مامان دردش گرفت،
“تخم مرغ را شكستى”
“يك هو، بيرون جستى”!
افتادى تو گهواره،
جشمات نمى ديد،
گوشات نمى شنيد،
پاهات نمى رفت،
دستات نمى گرفت،
مغزت كار نمى كرد،
هيچ چى نمى فهميدى،
هيچ كس را نمى شناختى،
تو گهواه افتاده بودى
فقط سه كار بلد بودى:
1- شير مكيدن، 2- زيرت شاشيدن، 3- گريه كردن!
صد سال گذشته،
چشمات نمى بينه، گوشات نمى شنوه، پاهات نميره،
دستات نمى گيره، مغرت ديگ كار نمی کنه.
هيچ چى را باز نمى فهمى ، هيچ كس را باز نمى شناسى،
تو بسترت افتاده اى،
فقط سه كار بلدى:
1-…، 2-…، 3-…!
بعد مى ميرى،
ميگذارنت تو دل زمين،
باز خاك مى شى،
از تو هيچى نمى مونه،
“تو” مى مونى،
آدميزاد دور مى زنه،
مثل زمين، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چيز:
آب، گل، درخت، زمين، ستاره، خورشيد، منظومه ها،
كهكشانها، همه جهان!
هيچ بودى، خاك بودى، دور زدى، هيچ شدى، خاك شدى.
از تو چيزى كه مى مونه:
كارى كه كردى مى مونه،
هر كارى كردى مى مونه،
… كارى اگر كردى، مى مونى،
حالا بشين، بچه ء پير،
شماره ء ستاره ها، منظومه ها به چند رسيد؟
“يك”، جلوش يك ميليون صفر؟
صد ميليون صفر؟ يك ميليارد؟ صد ميليارد…؟
نمى توانى بشمارى،
“يك”، جلوش صد متر صفر؟ يك كيلومتر؟ صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
هر چى كه هست، ضربش كن در هر چه كه هست،
هر چه كه شد، باز ضرب كن در هر چه كه شد،
هى ضرب كن، هى ضرب كن، هى ضرب كن،
صفحه اگر تمام شد، صفحه ء ديگرى بگير،
كاغذ اگر تمام شد، كاغذ ديگرى بخر،
جوهر اگر تمام شد…
دستت اگر خسته شد…
خواب … خوراك … دوست، ادامه … بچه ها …،
شمارهء ستاره ها، منظومه ها، تمام چيزهاى جهان،
به چند رسيد؟
“يك”
جلو يك، صفر ها
هزار تا صفر؟
يك ميليون؟ يك ميليارد؟
صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
از جلو “يك”، صف صفر، تا به كجا؟
آن سر شهر؟ آن سر كوه؟ تا دريا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟
تا … آن سر دنيا؟
ته دنيا؟
نه، نه، تا هميشه، تا همه جا،
تا هر جا كه جا باشه،
تا آن جائيكه تو بتونى بشمارى،
يا بتونى جلو “يك” صفر بذارى.
شمارهء جماد ها، نباتها،
پرنده ها، خزنده ها، چرنده ها، درنده ها،
آدم ها، فرشته ها،
زمين ها، آسمانها،
ستاره ها، خورشيد ها، ذره ها، منظومه ها،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چه كه هست،
هر چه كه تو اين دنياست،
هر چى كه دنيا اسمشه،
همه جهان، همهء وجود، همه ش همينه!
معنى عالم همينه:
شمارهء تمام چيزهاى جهان،
چه آشكار و چه نهان،
چه در زمين، چه آسمان،
جمادها، نبات ها،
جانوران، آدميان،
ستاره ها، خورشيد ها، منظومه ها،
شمارهء تمام هستى همينه:
“يك”
جلوش،
تا بى نهايت -
صفر ها.
ببين:
فقط “يك” عدده،
ببين:
فقط “يك عدد”ه، به غير “يك”، هر چه كه هست،
چه ده، چه صد، هزار، هزار، چه ميليون، چه ميليارد،
چه بيشمار-
شماره نيست، هيچ نيست،
هستند، اما نيستند،
نيستند، اما هستند،
“صفر”ند! يعنى “خالى” اند،
“هيچ” اند،
“پوچ” اند،
بى”معنى”اند، يك “عدد” خشك و خالى هم نيستند،
“نيستند”!
زيرا، فقط “يك” عدده،
چونكه، فقط “يكعدد”ه،
اما همين “صفر”، جلو “يك” نشست … !!؟؟
وقتى صفر ها، جلو “يك” مى نشينند،
“يك” را صد ها و ميليون ها و بيليون ها مى كنند،
اما صد ها و ميليون ها و بيليون ها،
فقط “يك”اند.
صد ها “يك”، ميليونها “يك”، بيليونها “يك” …
زيرا،
فقط “يك” عدده،
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه،
يعنى:
دو تا يك، سه تا يك، چهار تا يك، پنج تا يك، شش تا يك،
هفت تا يك، هشت تا يك، نه تا يك،
ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، شانزده،
هفده، هجده، نوزده، بيست،
سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد …
دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و
هشتصد و نه صد و هزار، ميليون و بيليون و تريليون … و همه
فقط
“يك” است و بقيه صفر!
توى حساب:
فقط “يك” عدده،
تو اين عالم:
فقط “يكعدد”ه،
بقيه هر چه كه هست
صفر است،
همه صفرند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالى اند،
“صفر”: يك دايرهء تو خالى،
دور مى زند،
و آخرش می رسد به اولش و …
هيچ!
همين!
فقط ،
يك است و جلوش -تا بى نهايت- صفر ها،
صفر: خالى، پوچ، هيچ!
وقتى بخواد “خود”ش باشه،
تنها باشه،
وقتى بخواد فقط با صفر ها باشه.
اما وقتى جلو “يك” بشينه … !؟
وقتى بخواد فقط براى “يك” باشه،
از پوچى و از تنهائى در بياد،
همنشين يك بشه!؟
تو بچه جان!
بچهء نه ساله، ده ساله!
كه هيچ بودى، خاك بودى، خوراك شدى،
هشتاد سال ديگر، نود سال ديگر، يك بچهء پير ميشى،
هيچ ميشى، خاك ميشى،
دور مى زنى،
دايره اى،
بى جهت، بى معنى، تو خالى:
باز از آخر، ميرسى، به اول،
مثل صفر،
وقتى براى خودت زندگى كنى،
وقتى بخواى فقط براى “خودت” باشى،
تنها باشى،
وقتى بخواى فقط با صفرها باشى،
عمر تو، مثل يك خط منحنى، روى خودت دور ميزنه،
مثل صفر،
باز از آخر، می رسى، به اول!
مى مونى، مى گندى،
مثل مرداب، مثل حوض،
بسته می شى، مثل دايره،
مثل “صفر”!
اما اگر جلو “يك” بشينى …؟
اگر بخواى فقط براى “يك” باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين “يك” بشى … !؟ بايد براى ديگران زندگى كنى
عمر تو، مثل يك خط افقى پيش می ره،
مثل راه،
مثل رود،
وقتى بخواهى از “خودت”، دور بشى،
از آخر، به آبادى می رسى، مثل راه
از آخر، می ريزى، به دريا، مثل رود
اما اگر جلو “يك” بنشينى،
اگر بخواى فقط براى “يك باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين “يك” بشى،
بايد براى ديگران بميرى،
عمر تو، مثل يك خط عمودى، بالا می ره،
مثل موج،
مثل طوفان،
مثل يك قلهء بلند مغرور،
تو تپه ها،
مثل درخت سرو آزاد،
تو خزه ها،
كه به روى خورشيد می رويه،
به آسمان قد مى كشه -
مثل يك انسان بزرگ، يك “شهيد”،
يك امام،
تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو ميش ها،
كه “پا ميشه”، كه “می ايسته”،
بپا خيزى، بايستى،
تو صفر ها،
مثل “يك”!
بله،
فقط “يك” عدده،
زيرا:
فقط “يكعدد”ه،
شمارهء ستاره ها و ماه ها، ذره ها، منظومه ها،
زمين ها، آسمانها،
جماد ها، نباتها،
جانوران، آدميان،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چى كه هست
هر چى كه توى اين دنياست
هر چى كه دنيا توش است
شماره ء تمام چيزهاى عالم،
“يك”،
جلوش تا
- بى نهايت -
صفر ها!
“يك”ى هست،
“يك”ى نيست،
غير از “خدا”،
هيچ كس نيست،
غير از “خدا”،
هيچ چيز نيست.


باز هم از دکتر شريعتی : اينجا گوش کنيد ؛ اينجا هم متنش.
خيلی دوست دارم چند تا از سخنرانی های دکتر سروش رو که دارم رو ميگذاشتم اينجا، فعلا برين اينجا.

June 13, 2002

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينايی.
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خويش را دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها ؛هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ويژه را دارد ؛ميتوان گفت بشماره هر روحی دوست داشتنی هست…

دکتر علي شريعتي

||