September 12, 2009

بی تو

بی تو دلم می‌گیرد
و با خودم می‌گویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
درست مثل همین روزها

September 11, 2009

___

هزاران نفر برای باریدن باران دعا کردند
غافل از اینکه خدا با کودکیست که
چکمه‌هایش سوراخ است

September 3, 2009

آقایان بس کنید! وقتی نفرت می‌کارید خشونت درو می‌کنید!

این نوشته حدوداً یک ماه پیش نوشته شده و با اندکی تغییر امروز ارسال می‌شود.

این نوشته به هیج وجه سیاسی نیست شما هم با همان دردی که من نوشته‌ام بخوانیدش!
من چندان از سیاست و خصوصاً آنچه در ایران چپ و راست می‌خوانندش نمی‌دانم. علاقه‌ای هم ندارم. اما شدیداً به اثرات اجتماعی، فرهنگیِ تغییرات سیاسی علاقه‌مندم. اثراتی که در چرخه‌ی فرهنگیِ یک قوم و ملت می‌تواند تاثیرات مثبت و منفی بزرگی بگذارد. چندان با نتیجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد هم کاری ندارم! حتی به دلایل و براهین ریاضیِ تقلب در انتخابات هم کاری ندارم. اتفاقات ناگواری بعد از انتخابات روی داد که به عقیده‌ی من این روزها را از سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران ساخته است.
رادیو، تلوزیون و رسانه‌های دولتی که از سال‌ها پیش مردم را به دو دسته‌ی دوست و دشمن، ولایی و لیبرال، بسیجی و رپ،در صحنه و فریب خورده، تقسیم کرده بودند در این ماجراهای اخیر گویا خوراکی تازه یافته‌اند، تا شکافِ اجتماعی را عمیق‌تر کنند. این روزها لازم نیست چندان چشم‌های تیزبینی داشته باشی تا در صورتِ مردمی که در خیابان‌های تهران تردد می‌کنند نفرت و انزجار از یکدیگر را بخوانی.
رسانه‌های دولتی که چند روز اول وقایع کوچه و خیابان‌های تهران را به کلی نادیده می‌گرفتند به یک‌باره به پخش تصاویر و مصاحبه‌هایی اقدام کردند که باز هم در نوع خودش بی‌نظیر بود! مردی میانسال را نشان می‌داد که در تختِ بیمارستان به سختی صحبت می‌کرد و بیان می‌کرد که از خیابان با موتورش عبور می‌کرده که به جرم این‌که در صورتش ریش داشته مردم به قصد کشت او را زده‌اند و یکی بدنِ نیمه جانش را به بیمارستان می‌رساند و دکترها و پرستارها او را به جرم بسیجی بودن پذیرش نمی‌کرده‌اند!! شما لازم نیست دکترای روانشناسیِ اجتماعی داشته باشید تا مفهوم این نوع مصاحبه‌ها را درک کنید!
آقایان چه کار می‌کنید؟ اگر فکر می‌کنید آنها که معترض‌اند مفسد فی الارض و از این دست‌اند بهتر بود می‌گفتید یک روز همه‌ی معترضین ( که خدا را شکر تعدادشان محدود است!) در میدانِ آزادی جمع شوند و یک بمب بر سرشان می‌انداختید. گمان می‌کنم این هم بهتر بود و هم شرافتمندانه تر! دیگر چرا مردم را از یکدیگر متنفر می‌کنید تا به جان هم بیافتند!
آقایان بعضی‌ از شما‌ها که امروز بر این طبل می‌کوبید در روزهای کشتار مسلمانان در بوسنی بوده‌اید! و خودتان از نزدیک مشاهده کرده‌اید که در یک جامعه‌ی نسبتاً آرام اروپائی وقتی‌ آدمها دو دسته شدند، چگونه همسایه‌ای همسایه‌ی ۳۰-۴۰ ساله‌ی خودش را می‌کشت. این تخم‌های نفرتی که امروز می‌کارید می‌خواهد کی‌ و چگونه میوه دهد؟
آقایانِ علما و مراجع عظام! شما که خودتان را متولی‌ِ دین و اخلاق مردم می‌دانید، شما که از کشیدنِ یک کاریکاتور تا ساختن فیلم مارمولک حوزه را تعطیل و عزای عمومی‌ اعلام می‌کنید، آیا آن‌چه در این مدتِ گذشته (مستقل از موضع‌گیری سیاسی‌تان له یا علیه، خوب یا بد) به نظرتان شایسته‌ی این‌که اظهار نظر کنید نبود؟ آیا به نظر شما فیلم مارمولک تاثیرش به اخلاقِ مردم بیشتر از آنچه این روزها می‌گذرد است؟
می‌دانم! به عادت معمول می‌گویید «تو اصلاً که هستی‌ که به خودت اجازه می‌دهی‌ از کسی‌ که تمام عمرش فقه و اصول و اخلاق خوانده ایراد بگیری؟!» بگذارید خاطره‌ای را بگویم! سال‌ها پیش معلم فیزیکی‌ داشتیم که به ما نورشناخت (اپتیک) درس می‌داد. سفارش می‌کرد که عزیزان همیشه جواب آخرهای‌تان را چک کنید. ظاهراً در امتحانی مسأله بر سر به‌دست آوردن قطر منشور بوده و دانشجویی جواب را ۲۰ کیلومتر بدست می‌آورد. آقایان لازم نیست چندان فیزیک بدانی‌ تا بفهمی که «جوابِ آخر» اشتباه است! من نه اصلاً به سیاست علاقه‌مندم و از آن‌ سررشته دارم و نه فقه خوانده‌ام. ولی‌ همین‌قدر می‌توانم بفهمم که اگر معاونت مشاعی برای شما مهم‌تر است تا کشته شدنِ مردم در کف خیابانهای پایتخت است، «جوابِ اخر»های‌تان به اندازی همین ماجرا خنده‌دار است، خنده‌ای دردناک!
آقایان علما و مراجع! بگذارید نظر شخصی‌ خودم را هم بگویم که چرا این‌جا هستیم. اگر در این سال‌ها شما در هر موردِ ریز و درشت سیاسی نظرتان را نمی‌دادید، امروز که میخواستید یک ایرادِ اخلاقی‌ِ جامعه را بازگو کنید (بدور از هر جهت‌گیری سیاسی) متهم به این‌که در صف فریب‌خوردگان سیاسی هستید نمی‌شدید. آقایان! کاش یک‌چندان که این سال‌ها از اسلام خرجِ سیاست کردید، اندکی‌ از موقعیت سیاسی خودتان به نفع اسلام و اخلاق خرج می‌کردید.
آقایانِ علما! کاش این سالها این‌قدر روزنامه نمی‌خواندید، تا در میان این همه خبر و داستان و روایت از خاطرتان برود که همان پیامبری که برای کاریکاتورش عزا اعلام کردید برای «اتمام مکارم اخلاق» مبعوث شده بود! آنگاه شاید همه با هم برای مجسمه‌ی اخلاق که این روزها بر بالای صلیب مانده است عزاداری می‌کردیم.
آقایان! سیاست در بهترین شکل‌اش آن‌قدر کثیف است که با عبورِ با مراقبت از کنار آن‌ هم دامن آلوده می‌شود. مستقل از این‌که در انتخابات تقلب شده است یا نه، این روزها به عده‌ی زیادی ظلم شده است. از آن‌ کسی‌ که کتک خورده، تا آن کسی‌ که دربند است تا آن‌ کسی‌ که در بالکن خانه‌اش به جرم الله‌اکبر گفتن کشته شده، تا آن‌ مادری که هرگز فرزندش را نخواهد دید تا ….
اما خداوندی که در وعده‌هایش خلافی نیست، فرموده است که:« و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»

September 1, 2009

من از بی زبانی ندارم غمی … که دانم که ناگفته داند همی

بشـــنوید
دکلمه با صدای مسعود زنگنه، منبع آوازهای روزانه

شنیدم که از نیکمردی فقیر
دل آزرده شد پادشاهی کبیر
مگر بر زبانش حقی رفته بود
ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود
به زندان فرستادش از بارگاه
که زورآزمای است بازوی جاه
ز یاران یکی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود این سخن گفت، گفت
رسانیدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم که یک ساعت است
همان دم که در خفیه این راز رفت
حکایت به گوش ملک باز رفت
بخندید کو ظن بیهوده برد
نداند که خواهد در این حبس مرد
غلامی به درویش برد این پیام
بگفتا به خسرو بگو ای غلام
مرا بار غم بر دل ریش نیست
که دنیا همین ساعتی بیش نیست
نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری در دل آید غمم
تو گر کامرانی به فرمان و گنج
دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
به دروازه‌ی مرگ چون در شویم
به یک هفته با هم برابر شویم
منه دل بدین دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
به بیداد کردن جهان سوختند؟
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
وگر بر سرآید خداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا
چنین گفت مرد حقایق شناس
کز این هم که گفتی ندارم هراس
من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی
اگر بینوایی برم ور ستم
گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
عروسی بود نوبت ماتمت
گرت نیکروزی بود خاتمت
(بوستان سعدی)

August 28, 2009

لذت ممنوع

شاید باورتان نشود، شاید فکر کنید از اوضاع سیاسی ناراضی هستم و دارم مثل بقیه دروغ میگویم تا آب در آسیاب دشمنان بریزم! نه! این داستان واقعی است. نه تحت فشار این حرف‌ها را می‌زنم و نه از زندان وبلاگ می‌نویسندم!
داستان از این‌جا شروع می‌شود که لینکی‌ این کنار صفحه گذاشتم با عنوان “بعدش چی‌ بخونم”، کارش هم این است که کتابی‌ که خوانده‌اید را می‌گویید و به شما کتاب‌های مشابهی‌ که احتمال دارد دوست داشته باشید پیشنهاد می‌کند. حال من داشتم تعدادی از کتاب‌ها که بیشتر دوست دارمشان را امتحان می‌کردم (حالا بماند که خیلی‌ هم خوب کار نمی‌کرد و فقط از روی لیست خرید‌های آمازون این کار را می‌کرد). تا این‌که به یکی‌ از کتاب‌های مورد علاقهٔ خودم که رسیدم، کار نمی‌کرد! کتاب، «The Pleasures of Philosophy» “لذات فلسفه” بود از “ویل دورانت”. ۲-۳ بار امتحان کردم، پیغام خطا میداد. لحظه‌‌یی چیزی به ذهنم خطور کرد! از اینکه حتی چنین چیزی به ذهنم خطور کرده بود، خنده‌ام گرفته بود ولی‌ با کامل تاسف دیدم که خیال کثیفم جداً حقیقت داشت! کلمهٔ Pleasure فیلتر شده بود! باور نمی‌کنید؟! اگر در ایران هستید Pleasure را گوگل کنید و اگر ایران نیستید به فردی مورد اطمینان در ایران بگویید برای‌تان این کار را انجام دهد. اینجا «لذت» ممنوع است!
حتماً مثل همه دنبال مقصر می‌گردید! پس بگذارید داستانی دیگر که آن‌ هم واقعی است را تعریف کنم! چندی پیش در بوفه‌ی دانشگاه شریف نشسته بودم و ناخودآگاه به مکالمهٔ دو نفر که ظاهراً دانشجوی سال آخرِ لیسانس یا فوق لیسانس کنارم بودند گوش می‌دادم. «نفر اول» به «دومی‌» از کارِ خوبی‌ که پیدا کرده بود می‌گفت این‌که هفته‌‌یی ۲ روز می‌رود یک جایی‌ و ماهی‌ ۵۰۰ تومان می‌گیرد! «دومی»‌ که تعجب کرده بود می‌پرسید این چه کاریست و «اولی»‌ جواب داد خیلی‌ هم کارش ساده است، مربوط به “شورای فیلترینگ”! دومی‌ که ظاهراً از کاری که دوستش می‌کرد چندان خشنود نبود (نفهمیدم چیزی گفت یا تلویحاً این را نشان داد) که «اولی»‌ جواب داد من که apply‌ کرده‌ام و چند ماه دیگر می‌روم!
بله! اگر اینجا لذت کردن ممنوع است دنبال مقصر نگردید مقصر خود من و شما هستیم!

August 24, 2009

انتظارم .. انتظارم … روز و شب

بشـــنوید

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

August 18, 2009

رمضانيه

«رمضانیه» به عادت مألوفِ این سال‌ها.
این سال‌ها که دور از خانه بودم به قوانین فیزیک و وبسایت مونسایتینگ اقتدا می‌کردم و خیال ندارم تغییر عقیده بدهم. اگر چنین فکر می‌کنید بد نیست بدانید ۵شنبه (۲۹ مرداد،۲۰آگوست) هلال رمضان هیچ جای دنیا امکان دیده‌شدن ندارد (مگر در جنوب آرژانتین!) بدین ترتیب تقریباً همه‌جای دنیا شنبه (۳۱ مرداد، ۲۲ آگوست) اولین روز ماه مبارک خواهد بود و در ایران هلال شوال یکشنبه شبِ ۲۹ شهریور دیدنی است بدین ترتیب روز دوشنبه (۳۰ شهریور، ۲۱ سپتامبر) روز عید فطر خواهد بود و ماه مبارک ۳۰ روزِ کامل خواهد بود. (در نقاطی از امریکا و آفریقا یک روز زودتر عید می‌شود)

۱۴-۴۲

August 4, 2009

I’M EXPLAINING A FEW THINGS

….
Face to face with you I have seen the blood
of Spain tower like a tide
to drown you in one wave
of pride and knives!

Treacherous generals:
see my dead house,

look at broken Spain :
from every house burning metal flows
instead of flowers,
from every socket of Spain
Spain emerges
and from every dead child a rifle with eyes,
and from every crime bullets are born
which will one day find
the bull’s eye of your hearts.

And you’ll ask: why doesn’t his poetry
speak of dreams and leaves
and the great volcanoes of his native land?

Come and see the blood in the streets.
Come and see
The blood in the streets.
Come and see the blood
In the streets!

Pablo Neruda

February 3, 2009

عشق سرور من خواهد ماند

به تو قول دادم
تا پنج دقیقه دیگر بروم
اما جایی برای رفتن دارم؟
باران هنوز سرگردان خيابان‌هاست
جایی برای سرپناه نيست؟
قهوه‌خانه‌ها، تفسير كسالت
جایی برای ماندنم نيست؟
اكنون كه تو دريایی
بادبانی
سفری
نمی‌شود ده دقيقه ديگر
با تو بمانم
تا بند آمدن باران؟
حتماً مي‌روم، اين را بدان
اما پس از آن‌كه ابرها بگذرند
و بادها خاموش شوند
وگرنه تا صبح فردا
ميهمانت خواهم بود

نزار قباني - از ترجمه‌ی احمد پوری

September 24, 2008

کفاف نِـمِـده

نه چندان پیش‌تر معلم فیزیکی در مشهد بود که در جواب این‌که از او می‌خواستند تمرین‌های کتاب را حل کند جواب می‌داد: «حقوق آموزش پرورش کِفاف نِمِده مُو هم درس بُدُم هم بَرِتان تمرین حل کُنُم.»
حالا با اینترنت چند صد بیت بر ثانیه «کفاف نِمِده هم ایمیلاتانِ جواب بُدُم هم وبلاگ بنویسُم!»

September 13, 2008

به احترام مسعود جهانبگلو

سعی‌ کرده بودم این‌جا بیرون از روالِ عادیِ وبلاگ چیزی ننویسم. آن وقت‌ها هم که نوشتم (مثلِ این و این) آنقدر‌ هیجان زده شده بودم، که کنترل کردنم مشکل بود! حالا این‌که اینجا می‌نویسم بیشتر برای آن درصدِ معدودی از خواننده‌های این‌جاست که دوستانِ دورانِ مدرسه هستند و برای بقیه تقریباً بی‌معنی‌ است! پیشاپیش می‌بخشید!
داستان از این‌جا شروع شد که این چند روزه تقریباً هر آن‌چه از بچگی‌ تا الان نگه‌داشته‌ام را دارم اسکن می‌کنم تا در دنیای دیجیتال بماند و اصلش برود! از آن جمله بعضی‌ جزوه‌های دورانِ مدرسه! یکی‌شان خاطره‌ای را زنده کرد.
سال‌ها پیش وقتی‌ دانشجوی سالِ اولِ تحصیلات تکمیلی(!) این‌جا بودیم، مثل همهٔ بچه‌ها به یک‌باره جوزده شدیم! ۱۲-۱۳ نفری که الکترونیک می‌خواندیم نامه‌ای نوشتیم و همگی‌ امضایش کردیم که گروه الکترونیکِ شریف چه و چه (اینها همه ایراد‌ها بود)! رونوشتش کردیم به یک مشت آدم! حالا از این میان من و یک نفر دیگر داوطلب شدیم که نامه را به رئیسِ وقت گروه الکترونیک بدهیم. خود این دیدار داستانی‌ دارد که هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود ولی‌ موضوع این نوشتار نیست! از ایراد‌ها که گرفته بودیم یکی‌ این بود که دکتر جهانبگلو معلم خوبیست ولی‌ آنچه درس می‌دهد به هیچ دردی نمی‌خورد! این‌ها همه را گفتم که بگویم حالا بقیه‌ی آنچه در نامه امضا کرده بودیم را به خاطر ندارم ولی‌ این قسمتش را همین‌جا جلوی همه پس می‌گیرم و عذرخواهی‌ می‌کنم. نمی‌دانم جهانبگلو سرفصل درسش را عوض کرده یا نه یا هنوز نمی‌دانم آنچه در «الکترونیک پیشرفته» و «فیلتر» درس می‌داد در دنیای امروز به درد کسی‌ می‌خورد یا نه ولی‌ حالا که جزوه‌هایم را نگاه می‌کنم هیجان زده شده‌ام! حداقل اگر این درس‌ها به هیچ دردی نخورد به اندازه‌ی هیجان‌انگیز‌ترین درسهای دانشکده ریاضی خوشمزه است! این عکسی‌ هم که اینجاست از جوانی‌‌های دکتر جهانبگلو است که از پای این مقاله‌اش برداشتم.
جزوه‌ها را به فرمت djvu در آورده‌ام خواستید می‌توانید دانلودشان کنید:
- جزوه الکترونیک پیشرفته (۱۰ مگ)
- جزوه فیلتر ۲ (۱۲ مگ)

|| مطالب قبلی »»