August 29, 2006

هیمکامی

 

September 25, 2005

… شيميايی !

          بشـــنويد
با صدای شهرام ناظری
گروه عارف و شيدا (حسين عليزاده - محمد رضا لطفي)

می‌گذرد كاروان، روي گل ارغوان
قافله سالار آن، سرو شهيد جوان
در غم اين عاشقان، چشم فلك خونفشان
داغ جدايي به دل، آتش حسرت بجان

خورشيدي تابيدي اي شهيد، در دلها جاويدي اي شهيد

مي‌گريد در سوگت آسمان، مي‌سوزد از داغت شمع جان
چون رويد لاله از خاك تو، ياد آرم از جان پاك تو

بنگر چون شد، جانها خون شد، زين آتشها
از موج خون، شد لاله‌گون، دشت و صحرا
زين درد و غم، گريد عالم، اي شهيد ما
از اين ماتم، خون مي‌گريم، اي ياران اي ياران
سوزم از داغ غمي، داغ ظلم و ستمي
خون هر جانباز،  مي‌دهد آواز
جان فداي وطنم، خاك ايران كفنم
اي دريغا لاله‌ی ما، گشته گلگون، خفته در خون

 

July 28, 2002

يادباد آن روزگاران يادباد+بيداد شجريان-مشکاتيان

عجب دنيای کوچکي‌‌ست اين اينترنت! ايميل‌هايي که از دوستان سالهای پيش گرفتم، دوباره خاطرات سالهای پيش را برايم زنده کرد (باز هم بابا نوستالژيا!!) . و به اين فکر ميکردم که حداقل در سالهاي دور - زماني که ما دانشجو بوديم! - دانشگاه شريف بجز اصحاب “کتاب و جزوه و نمره” ساکنين ديگری هم داشت!
شريفي ورزشکار:
بياد دارم اولين سالي که در دانشگاه بودم، آخرين سالي بود که علي‌دايي برای دانشکده متالورژی بازی ميکرد. دانشکده برق ۱۱-۱ باخت ولي ۲ سال بعد همان دانشکده برق در بازيهای گل هندبالي‌ اول و زمين‌بزرگ سوم شد! - شايد برايتان جالب باشد بدانيد که مدت ۴-۵ سالي که دايي برای متالورژی بازی ميکرد هيچ وقت اين دانشکده قهرمان نشد ولي‌ بعد از رفتن علي‌دايي ۳-۴ سال اين دانشکده قهرمان شد! - ولي‌ هر چند که شايد علي‌دايي‌ معروفترين ورزشکار سالهای اخير ايران باشد ولي اگر نظر من راجع به بزرگترين ورزشکار شريف را بپرسند بدون شک خواهم گفت: “ايرج مظفری”. جوان خوش قد و بالايي‌ که همان تفاوتي که با همبازی‌هايش در تيم دانشگاه داشت،‌ در تيم‌ملي هم داشت. او زماني که واليبال ايران حرفي‌ برای گفتن نداشت، کاملترين بازيکن آسيا مي‌شد. و آنها که آن ‌سالها خوابگاه بودند بي‌شک داستانهای زيادی از خصلتهای ورزشکاری او بياد دارند.
تمام اين مقدمه و مؤخره برای آن بود که سری به اينجا بزنيد ۲ تا از شريفی‌های سابق. بچه‌ها خدا قوت!
شريفي اديب:
آقا بهرام، يکي‌از ساکنين همين سرزمين. برای من هنوز خاطرهء تيم فوتبال و مجله برق. يک همشهری قديمي!‌ به هر حال ياد ايشان کافي بود که زبان عاميانهء هميشگي من اينگونه تغيير کند! اميدوارم ايشان ما را از راهنمايي‌هايشان محروم نکنند. به بقيهء ساکنين اين سرزمين هم توصيه ميکنم اگر سؤالي‌ در زمينهء زبان و زبان‌شناسي و به‌ويژه خط فارسي و زبان فارسي (مباحثي از قبيل ترجمه، ويرايش، واژه‌گزيني، رسم‌الخط، دستورزبان، و نظاير آن ) دارند، به وبلاگ ايشان رجوع کنيد.
شريفي باصفا:
انسان‌های با خدا در ظاهر مثل همهء‌ ما هستند، اما در درون ….. . ديدنشان شما را بياد خدا مي‌اندازد. نکته، يک آشنای سالهای دور کسي‌ که علاوه بر ديگر محاسن دو خصوصيت بزرگ ديگر برای خوب نوشتن را نيز داراست: یکي که فرزند کويرست و ديگری کم حرف ميزند پس زياد برای نوشتن دارد. به نقل از نکته:
شعری از قيصر امين‌پور:
غنچه با دلي گرفته گفت:
“زندگي” ،
لب ز خنده بستن است،
گوشه اي درون خود نشستن است.
گل به خنده گفت:
“زندگي” ،
شكفتن است،
با زبان سبز راز گفتن است.
گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه،
باز هم به گوش مي رسد.
تو چه فكر مي كني؟
راستي كدام يك درست گفته اند؟
من كه فكر مي كنم،
گل به راز زندگي اشاره كرده است.
هرچه باشد او گل است.
گل، يكي دو پيرهن، بيشتر از غنچه پاره كرده است.

و جمله‌ای از منصور:
“اقتلوني ياثقاتي، ان في قتلي حياتي، و حياتي في مماتي، و مماتي في حياتي”.

……………………………….
موسيقي (برای دانلود! (آقا بهرام چي بايد نوشت!؟ذخيره‌سازی!؟) )
روی الف - کاست بيداد-همايون ، محمدرضا شجريان، پرويز مشکاتيان، فرمت: wav ، حجم : .۳.۹۸ Mb (شرمنده اگر يکم کيفيتش بده ولي براي‌ اين حجم فايل خيلي ‌هم خوبه!)

ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد
گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به ميدان در نمی‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

July 17, 2002

باران، شعری از حميد مصدق

باران با صدای خود شاعر از مجموعه “آبي، خاكستري،سياه”
……………..
وای، باران
…………باران
……..شيشهء پنجره را باران شست.
…..از دل من اما،
……………..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
………من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
……………….وای، باران
…………………………..باران
………………………………پر مرغان نگاهم را شست.
خواب، رؤيای فراموشيهاست!
…………….خواب را دريابم
………………….که در آن دولت خاموشيهاست.
…………………………..با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می‌بينم،
و ندايی که به من می‌گويد:
………….“گرچه شب تاريک است
………………………..دل قوی دار،
………………………………سحر نزديک است.”

دل من، در دل شب،
…………خواب پروانه شدن می‌بيند.
…………………………مـِهر در صبحدمان داس به دست
……………………………………….خرمن خواب مرا می چيند.
آسمانها آبی،
…….. پر مرغان صداقت آبی‌ست
…………………..ديده در آينهء صبح تو را می‌بيند.
از گريبان تو صبح صادق،
……………..می گشايد پر و بال.
تو گل سرخ منی
………..تو گل ياسمنی
…………………تو چنان شبنم پاک سحری؟
……………………………………………. نه
……………………………………………..از آن پاکتری.
……………….تو بهاری؟
……………………… نه
……………………….بهاران از توست.
……….از تو می گيرد وام،
………….هر بهار اينهمه زيبايی را.

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
……………….کاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بيرون کن!
بازکن پنجره را!
……تو اگر بازکنی پنجره را،
………………..من نشان خواهم داد
……………………………به تو زيبايی را.
بگذر از زيور و آراستگی
………….من تو را با خود، تا خانهء خود خواهم برد
………………….که در آن شوکت پيراستگی
…………………………….چه صفايی دارد
آری از سادگي‌‌اش،
…………..چون تراويدنِ مهتاب به شب
……………………………….مهر از آن مي‌بارد.
باز کن پنجره را
……..من تو را خواهم برد
…………………به عروسي عروسکهای کودک خواهر خويش
………..که در آن مجلس جشن
…………………….صحبتي نيست ز دارايي‌ داماد و عروس
……………………..صحبت از سادگي و کودکي است
……………………..چهره‌ای نيست عبوس
کودک خواهر من
……….در شب جشن عروسی عروسکهایش مي‌رقصد
کودک خواهر من
………..امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
……………………………………..شوکتي مي‌بخشد
کودک خواهر من
………نام تورا مي‌داند
………نام تورا مي‌خواند
………………………گل قاصد آيا با تو اين قصهء خوش خواهد گفت؟
باز کن پنجره را
………..من تورا خواهم برد به سر رود خروشان حيات
……………………………….آب اين رود به سر چشمه نمي‌گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
باز کن پنجره را
…………..صبح دميد!

و چه روياهايی !
………….که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها،
…………..که به آسانی يک رشته گسست.
چه اميدی، چه اميد ؟
…………..چه نهالی که نشاندم من و بی‌بر گرديد.
دل من می سوزد،
……که قناريها را پر بستند.
………..که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
……….آه، کبوترها را
………………و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

July 16, 2002

A Picture Is Worth A Thousand Words

مي‌دونم! شايد اين سؤال يک کم کليشه‌ای باشه ولي از همهء شما عزيزان که اينطرفها سر ميزنين، خواهش ميکنم اگه حتي شده در يک جمله نظرتون رو راجع به عکس کنار صفحه بنويسين. بيشتر ميخوام بدونم با ديدن اين عکس چه حسي پيدا ميکنين؟! ميخوام بدونم اين عکس برای هرکسي چه خاطراتي رو زنده ميکنه و …؟ و تا چه حد اين خاطرات ميتونن مشترک باشن؟ و … . ممنون!

در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست
و من ميدانم چرا خواست!
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست.
(م.اميد)

موسیقي
بعد از ۳۲۰ دقيقه با شجريان حالا ۲۵۰ دقيقه با بنان. بازهم منبع فايلها: صفحه موسيقی irib. (يک توضیح: اين صفحه موسيقی irib خيلي نفتيه يک روز کار ميکنه يک روز کار نميکنه اگر الان که اومدين کار نميکنه يک بار ديگه سربزنين )

July 7, 2002

نوستالژيا + داستان زندگي در ‌حاشيه

قبل از اينکه وبلاگ بنويسم، گاهي اوقات که توی وب به يک چيز جالب برمي‌خوردم، saveاش می‌کردم بدون اينکه منبعش رو يادداشت کنم. اين داستان پايين رو هم قبلاً save کردم. لذا نمي‌دونم که منبعش کجاست و نويسندش کيه [اگه کسي ميدونه بگه ممنون ميشم- ممنون از هزار دستان اين داستان مال عمو قيصر خودمونه!]، ولي خوب بخاطر دارم که چرا اين رو save کردم.
داستان بر مي‌گرده به سالهای دانشجويي و دوران خوابگاه: يک سال که از تعطيلات عيد برمي‌گشتم قبل از اينکه برسم به اتاق بايد از جلوی سالن‌مطالعه رد مي‌شدم. با تعجب ديدم که توش شلوغه. درسته که دانشگاه‌شريف بود و بهشت خرخونها، ولي عجيب بود اون موقع کسي توی اتاق‌مطالعه باشه. با وسايلم رفتم تو، ببينم چه خبره. ديدم “آقارضا” ست. رضا از اون بچه‌های گل روزگار بود. عيد مونده بود خوابگاه و چندتا تابلو خط نوشته بود. يادم نيست رضا مدرک خطش چي بود، ولي “استاد” بود. يکي از اون تابلوها که خودش خيلي دوستش مي‌داشت، همين داستان زندگي در ‌حاشيه بود. متأسفانه تابستون پيش، که رفتم ايران وقت نشد خيلي از دوستان رو ببينم. رضا هم زحمت کشيد و روز آخر اومد فرودگاه و منو شرمنده کرد. الان هم آقارضا به جمع متأهلين پيوستن. مي‌دونم که وبلاگم رو نمي‌خونه ولي مي‌خواستم اينجوری بهش تبريک بگم و براش آرزوی خوشبختي و سلامتي کنم. هر چند اينکه اين‌چيزها به صورت يک سری صفرويک يکجا save بشه در مقابل اونچه توی دل آدمهاست ارزش نداره.
خاطراتم رو که مرور مي‌کنم تعجب مي‌کنم. يک جمع تقريبا ۱۰ نفری که ۶-۷ سال با هم بوديم! نميدونم رمزش چي بود که اون سالها اونقدر خوش بود. شايد آرزوهامون ساده بود. با یک گل‌کوچيک بعدازظهر تو خوابگاه اينقدر صفا مي‌کرديم که حالا با جايزهء‌نوبل هم شايد اونقدر حال نکنيم. مطمئنم که اگه همون ۱۰ نفرمون الان کنار هم قرار مي‌گرفتيم ديگه نمي‌تونستيم اونجور جمعي بشيم. چرا وقتي بزرگ مي‌شيم، اينجوری مي‌شه؟ آره! وقتي بزرگ مي‌شيم ادامه دادن دوستي‌ها شايد آسون باشه ولي شروع کردن دوستي‌ها سخت مي‌شه. بگذريم!
از اون جمع، الان هر کدوممون يک جای دنيا هستيم، ولي مطمئنم اون سالها رو فراموش نمي‌کنيم. دوستاني که خيلي چيزها از هم يادگرفتيم و ايني شديم که الآن هستيم. اگر هر کدوم از بچه‌ها نبودند، مطمئناً يک چيزي کم مي‌بود. براتون هر جای دنيا که هستين بهترين‌ها رو آرزو ميکنم. برای اونها که هنوز درس می‌خونن هم بهترين دعا از نوع شريفيش، الهي شاگرد اول‌شين همتون.
چون حرف از “آقارضا خوشنويس” شد اينو (–>) هم نوشتم گذاشتم اينجا. مي‌بخشيد ولي دوات‌هام هم مثل خودم خشک شدن. همين‌جوری با روان‌نويس از اين حقير بپذيريد!
ببخشيد! فراموش کردم قرار بود داستان رو بنويسم.

زندگي در ‌حاشيه
ما حاشيه‌نشين هستيم.
مادرم مي‌گويد: «پدرت هم حاشيه‌نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمده‌ام
ولي نمي‌خواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيهء بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه مي‌كند، گاهي در حاشيهء گريه، كمي هم مي‌خندد.
مادرم مي‌گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيهء صفحه تقدير نوشته‌اند.»
و هر شب ستارهء بخت مرا كه در حاشيهء آسمان سوسو مي‌زند به من نشان مي‌دهد.
ولي من مي‌گويم: «اين ستارهء من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشيهء زباله‌ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيهء دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيهء روز، به مدرسه شبانه مي‌روم.
در حاشيهء كلاس مي‌نشينم.
در حاشيهء مدرسه مي‌نشينم و توپ بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نيست.
من روزها در حاشيهء خيابان كار مي‌كنم و بعضي شبها در حاشيهء پياده‌رو مي‌خوابم.
من پاييز كار مي‌كنم، زمستان كار مي‌كنم، بهار كار مي‌كنم. تابستان كار مي‌كنم و در حاشيهء کار، زندگي مي‌كنم.
من در حاشيهء شهر زندگي مي‌كنم.
من در حاشيهء زمين زندگي مي‌كنم.
من در مدرسه آموخته‌ام كه زمين مثل توپ گرد است و مي‌چرخد.
اگر من در حاشيهء زمين زندگي مي‌كنم، پس چطور پايم نمي‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي‌شوم؟
زندگي در حاشيهء زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيه‌نشين هستم.
ولي معني كلمهء حاشيه را نمي‌دانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مي‌نويسند؛ يا مثل حاشيهء شهر كه زباله‌ها را در آنجا مي‌ريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيهء شهر ريخته‌اند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيه‌نشين هستم.
به مسجد مي‌روم، در حاشيهء مسجد نماز مي‌خوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيهء جلسهء قرآن مي‌نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته‌ام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمه‌اي را در حاشيه آن ننوشته‌اند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.

||