February 4, 2008

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

بشـــنويد
با صدای محمدرضا شجریان، بر روی غزل حافظ
اجرای تابستان ۱۹۸۲، سفارت ایتالیا در تهران. سنتور مشکاتیان، ضرب فرهنگ‌فر

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده ودفتر جایی
دل که آیینه شاهی ست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
کرده ام توبه دست صنمی باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کزوی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

January 30, 2008

آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من

بشـــنويد

با صدای محمدرضا شجریان، بر روی کلامی از حکیم صفای اصفهانی
از ساخته‌های استاد صبا، اجرای ۱۳۵۵، با همراهی اركستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدينی

دل بردي از من به يغما اي ترک غارتگر من
ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتي چو تير و کمان شد از بار غم پيکر من
مي سوزم از اشتياقت در آتشم از فراقت
کانون من هسته من ، سوداي من آذر من
من مست صهباي باقي زآن ساتگين رواقي
فکر تو در بزم ساقي ذکر تو رامشگر من
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد دل فتنه آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز انديشه کافر من
شکرانه کز عشق مستم مي خوارم و مي پرستم
آموخت درس الستم استاد دانشور من
سلطان سير و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم
در سودم و نيست سوگم بين نغمه مزمر من
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من
با خار آن يار تازي چون گل کنم عشقبازي
ريحان عشق مجازي نيش من و نشتر من
دل را خريدار کيشم ، سرگرم بازار خويشم
اشک سپيد و رخ زرد سيم من است و زر من
اول دلم را صفا داد وآئينه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
تا چند در هاي هويي اي کوس منصوري دل
ترسم که ريزند بر خاک خون تو در محضر من
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
چون مي تواند کشيدن اين پيکر لاغر من
دل دم ز سرّ صفا زد کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من

December 20, 2007

دل من در تنم بی‌تابه امشب

بشـــنويد
با صدای محمدرضا شجریان
کاری از حسن یوسف‌زمانی، بر روی کلامی از سیاوش کسرایی

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه‌ها در خواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی‌تابه امشب

November 22, 2007

خواندم افسانه‌ی شيرين و …

بشـــنويد
گلهای تازه ۲۵ (افسانه شيرين) - بيات اصفهان
با صدای: مرحوم هايده و محمدرضا شجريان
با همكاری: همايون خرم، فريدون حافظی و مجيد نجاحی
اشعار: بهادر يگانه و فرخی يزدی
گوينده : فيروزه اميرمعز

شب چو در بستم و مست از می نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدی آن ترك ختا دشمن جان بود مرا ؟
گر چه عمری به خطا دوست خطابش كردم!
منزل مردم بيگانه چو شد خانه‌ی چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد!
خواندم افسانه‌ی شيرين و به خوابش كردم!
دل كه خونابه‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی درد
بر سر آتش جور تو كبابش كردم!
زندگی كردن من مردن تدريجی بود!
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم

August 30, 2007

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا



من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

August 1, 2007

كس دراين معركه هوشيار نيست

بشـــنويد
با صدای محمدرضا شجریان، شعر و آهنگ محمدعلی امیرجاهد، چهارگاه

هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
كه ای خفته از رنج دی ببين جشن گلهای من
بكن دل ز نقدينه‌ي جان بنه در كف می فروش
كنار گل و لاله دو جامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مكش منت آسمان به دوش
مده دست و با دست بی‌نمك
نمك جز لب با نمك
جزای كردار ستم پيشگان دهد نفخه‌ی صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور و نشور
بسوزد از شر بشر يكسر خشك و تر
نماند آخر زين حيوان اثر
نيرزد اين جهان بدين كه بهر دل دل شكنی
برون كني پيرهني از تنی

مكن اين طنازی با ما
عبث به خود می‌نازی جانا
از اين بلند پروازی دانم
كاخر شكار بازی جانم
همه شب سر بردن به يك دل دو جا
نگران كين دوران نماند به جا
تو مشو مايه‌ی آوارگی
دست من و دامان تو
بنما چاره‌ی بی چارگی
ما و عهد و پيمان تو
ريشه گر حاصلش اين بار نيست
تو مده لاله دگر خار نيست
جاهد اين ميكده را آب گرفت
كس دراين معركه هوشيار نيست

June 13, 2007

آتش زدی بر عود ما ، نظاره کن در دود ما

April 19, 2007

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

تصنیف بی‌همزبان
با صدای محمدرضا شجریان، بر روی کلامی از جواد آذر
همنوازان: داریوش پیرنیاکان (سه‌تار)، جمشید عندلیبی (نی)، مرتضی اعیان (تنبک)

هردمی چون نی از دل نالان شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهی است از دل خونین
لحظه‌های عمر بی‌سامان می‌رود سنگین
اشک خون‌آلوده‌ام دامان می‌کند رنگین

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی‌ها خدایا

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهی که ناله‌ای خورد با آهی
داد از این بی‌دردیها خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید

که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی‌شکیبی
با فسون خودفریبی

چه فسون نافرجامی
به امید بی‌انجامی
وای از این افسون‌سازی خدای

اجرای ارکسترال همين قطعه را ايـنـجـا می‌توانيد ببينيد.

February 19, 2007

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

February 14, 2007

مرنجان دلم را که ….


نــاز ليلي
شــــعـر : طبيب اصفهاني
با صدای : محمد رضا شجريان
آهنگ در سه‌گاه ساختهء محمد رضا لطفي، تنظيم فرهاد فخرالديني

غــمت در نـــهانخانهء دل نــــشيند
بنازي كه ليلي به مـــحمل نشــيند
مرنـجان دلم را كه اين مرغ وحـشي
ز بامي كه برخاست، مشكل نشيند
خلــد گر به پا خـــاري آســان بر آيد
چه سازم به خـاري كه بر دل نشيند
به دنــبال محـــمل چـــنان زار گريم
که از گـــريه‌ام ناقـه در گــل نشيند
بنــازم به بزم مـــحبت كه آنــــــجا
گــدايي به شاهي مقابل نشـــيند

December 18, 2006

نه پای رفتن از اين ناحيت، نه جای مقام

بشـــنويد برنامه گلهای تازه ۱۶۰
با صدای محمدرضا شجريان به همراهی محمدرضا لطفی، راک ماهور، اجرا ۱۳۵۴

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ايام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام
ببردی از دل من مهر، هر کجا صنميست
مرا که قبله گرفتم، چه کار با اصنام
به کام دل، نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرو رفت و بر نيامد کام
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشيرت
مطاوعت به گريزم نمی‌کنند اقدام
مرا که با تو سخن گويم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند، نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آيند ريزه‌های عظام
ملامتم نکند هيچکس در اين سودا
که عشق می بستاند ز دست عقل، زمام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از اين ناحيت، نه جای مقام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر اين سخن برود در جهان نماند خام

November 2, 2006

که شايد بردم راه به جايی

به یاد شبی که انگار استاد سرحال نبود و علیزاده از چیزی عصبانی بود!!

بزن آن پرده، اگرچند تو را سيم
از اين ساز گسسته
بزن اين زخمه، اگرچند دراين کاسه‌ی تنبور
نمانده‌ست صدايی
بزن اين زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شايد بردم راه به جايی.
پرده ديگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه‌ی جغد نگر،
کاسه‌ي آن بربط سغدی
ز خموشی
نغمه سر کن که جهان
تشنه‌ي آواز تو بينم
چشمم آن روز مبيناد
که خاموش
درين ساز تو بينم.
نغمه‌ی توست، بزن
آنچه که ما زنده بدانيم
اگر اين «پرده برافتد»
من و تو نيز نمانيم
اگرچند بمانيم و
بگوييم همانيم
شعر از شفیعی کدکنی

«« مطالب بعدی || مطالب قبلی »»