سال نو مبارک!
نو روزتان نو!
دوستی بازیبازی من را به بازی خوانده، بدتر اینکه ناخواسته اسم ما رفته قاطی شاعران و طنازان و شاعر مسلکان. اولا که میخواستم خودم را تبرئه کنم ولی نشد که بشود! حالا من زیاد هم این بازی را بلد نیستم ولی از کلام خواجه «هستی» و «می» و «ساقی» جمع شدند. حیفم آمد فقط ۵ بیت غزل اینجا بیاید، با تخلیص:
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
حالا که حضرت حافظ «ما را معذور داشته»، دعوت پنج نفر ديگر پيشکش! ولی همهی «خوبان پارسی گو» که از اينطرفها میآيند دعوت! اگر بلاگريد عيد ديدنی میآييم خانهتان، مشاعره! اگر نه، همينجا در نظرات، يک چای ديگر در خدمتتان هستيم! برای سهولت انتخاب «کلمهی کلیدی» هم از میان کلمات غزل بالا، با خودتان ….






















