February 3, 2009

عشق سرور من خواهد ماند

به تو قول دادم
تا پنج دقیقه دیگر بروم
اما جایی برای رفتن دارم؟
باران هنوز سرگردان خيابان‌هاست
جایی برای سرپناه نيست؟
قهوه‌خانه‌ها، تفسير كسالت
جایی برای ماندنم نيست؟
اكنون كه تو دريایی
بادبانی
سفری
نمی‌شود ده دقيقه ديگر
با تو بمانم
تا بند آمدن باران؟
حتماً مي‌روم، اين را بدان
اما پس از آن‌كه ابرها بگذرند
و بادها خاموش شوند
وگرنه تا صبح فردا
ميهمانت خواهم بود

نزار قباني - از ترجمه‌ی احمد پوری

January 19, 2009

آمدم ماندم خنديدم مردم

به من گفت:بیا
به من گفت:بمان
به من گفت:بخند
به من گفت:بمیر
         آمدم!
              خندیدم!
                   ماندم!
                         مردم!

ناظم حکمت شاعر ترک - از روی دیوار کافی‌شاپی در تهران

September 13, 2008

به احترام مسعود جهانبگلو

سعی‌ کرده بودم این‌جا بیرون از روالِ عادیِ وبلاگ چیزی ننویسم. آن وقت‌ها هم که نوشتم (مثلِ این و این) آنقدر‌ هیجان زده شده بودم، که کنترل کردنم مشکل بود! حالا این‌که اینجا می‌نویسم بیشتر برای آن درصدِ معدودی از خواننده‌های این‌جاست که دوستانِ دورانِ مدرسه هستند و برای بقیه تقریباً بی‌معنی‌ است! پیشاپیش می‌بخشید!
داستان از این‌جا شروع شد که این چند روزه تقریباً هر آن‌چه از بچگی‌ تا الان نگه‌داشته‌ام را دارم اسکن می‌کنم تا در دنیای دیجیتال بماند و اصلش برود! از آن جمله بعضی‌ جزوه‌های دورانِ مدرسه! یکی‌شان خاطره‌ای را زنده کرد.
سال‌ها پیش وقتی‌ دانشجوی سالِ اولِ تحصیلات تکمیلی(!) این‌جا بودیم، مثل همهٔ بچه‌ها به یک‌باره جوزده شدیم! ۱۲-۱۳ نفری که الکترونیک می‌خواندیم نامه‌ای نوشتیم و همگی‌ امضایش کردیم که گروه الکترونیکِ شریف چه و چه (اینها همه ایراد‌ها بود)! رونوشتش کردیم به یک مشت آدم! حالا از این میان من و یک نفر دیگر داوطلب شدیم که نامه را به رئیسِ وقت گروه الکترونیک بدهیم. خود این دیدار داستانی‌ دارد که هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود ولی‌ موضوع این نوشتار نیست! از ایراد‌ها که گرفته بودیم یکی‌ این بود که دکتر جهانبگلو معلم خوبیست ولی‌ آنچه درس می‌دهد به هیچ دردی نمی‌خورد! این‌ها همه را گفتم که بگویم حالا بقیه‌ی آنچه در نامه امضا کرده بودیم را به خاطر ندارم ولی‌ این قسمتش را همین‌جا جلوی همه پس می‌گیرم و عذرخواهی‌ می‌کنم. نمی‌دانم جهانبگلو سرفصل درسش را عوض کرده یا نه یا هنوز نمی‌دانم آنچه در «الکترونیک پیشرفته» و «فیلتر» درس می‌داد در دنیای امروز به درد کسی‌ می‌خورد یا نه ولی‌ حالا که جزوه‌هایم را نگاه می‌کنم هیجان زده شده‌ام! حداقل اگر این درس‌ها به هیچ دردی نخورد به اندازه‌ی هیجان‌انگیز‌ترین درسهای دانشکده ریاضی خوشمزه است! این عکسی‌ هم که اینجاست از جوانی‌‌های دکتر جهانبگلو است که از پای این مقاله‌اش برداشتم.
جزوه‌ها را به فرمت djvu در آورده‌ام خواستید می‌توانید دانلودشان کنید:
- جزوه الکترونیک پیشرفته (۱۰ مگ)
- جزوه فیلتر ۲ (۱۲ مگ)

March 19, 2008

سال نو مبارک!

نو روزتان نو!
دوستی بازی‌بازی من را به بازی خوانده، بدتر اینکه ناخواسته اسم ما رفته قاطی شاعران و طنازان و شاعر مسلکان. اولا که می‌خواستم خودم را تبرئه کنم ولی نشد که بشود! حالا من زیاد هم این بازی را بلد نیستم ولی از کلام خواجه «هستی» و «می» و «ساقی» جمع شدند. حیفم آمد فقط ۵ بیت غزل اینجا بیاید، با تخلیص:

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

حالا که حضرت حافظ «ما را معذور داشته»، دعوت پنج نفر ديگر پيشکش! ولی همه‌ی «خوبان پارسی گو» که از اين‌طرف‌ها می‌آيند دعوت! اگر بلاگريد عيد ديدنی می‌آييم خانه‌تان، مشاعره! اگر نه، همين‌‌جا در نظرات، يک چای ديگر در خدمتتان هستيم! برای سهولت انتخاب «کلمه‌ی کلیدی» هم از میان کلمات غزل بالا، با خودتان ….

November 10, 2006

96-14

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى

October 23, 2006

نستعليق - آداب الخط اميرخاني

الوعده وفا، بالموعد العيد!
آداب الخط اميرخاني.

«رسم الخطي» که پيش از این آورده بودم گويا به خط آقای مجد بود.

این هم كتابچه بصورت پی‌دی‌اف (توجه كلیك كنید نه save as )
لینك یك
لینك دو

June 15, 2006

رفع تنوع

اگر از بازی ايران تو جام جهانی ديپرس شده‌ايد … اگر حوصله‌ي شعر و شاعری رو هم نداريد ….  برويد اينجا و خودتان را سر کار بگذاريد!

April 13, 2006

آموزش نستعليق

نستعليق عروس خطوط:

اين‌ها را پيش از اين از روی اينترنت يافته بودم متاسفانه نمی‌دانم به خط چه کسی است. اگر می‌دانيد بنويسيد تا حداقل به نحو با مرامی، حق کپی‌رايت را زير پا بگذاريم! رسم الخط استاد امير‌خانی را هم داشتم که دوستی «۲ روزه» گرفت و «۴ ساله» پس نداد! اگر جايی سراغ داريد آدرس بدهيد يا اگر حوصله داريد يک اسکن دقيق خريدار زياد خواهد داشت.

September 9, 2005

?!?!

پیوسته از آن سلسله مو می‌ترسم
زان زلف خوش و روی نکو می‌ترسم
ترسیدن هر که هست از چشم بد است
بی‌چاره من از روی نکو می‌ترسم


          بشـــنويد
با صدای بنان، مرتضی محجوبی

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهى برآنند كه اين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد، آنجا بميرد
شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم قويى كه به صحرا بميرد
چو روزى ز آغوش دريا بر آمد
شبى هم در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى، آغوش وا كن
كه مى‌خواهد اين قوى، زيبا بميرد

و ایـــنجا شرح چگونه سروده شدن این شعر توسط دكتر مهدى حميدى شيرازى را می‌توانید بخوانید.

 

July 14, 2005

تقديم به تمامي جزم‌انديشان تاريخ

شما هيچگاه خود را موقوف آنچه که به آن شک نداربد، نمي‌کنيد. هيچ کسی ديوانه‌وار فرياد بر نمی‌آورد که «فردا خورشيد طلوع خواهد کرد.» چراکه در درستی آن شک ندارد. مردم آنگاه خود را متعصبانه وقف يک عقيده‌ مذهبی، سياسی يا هر نوع ديگری از جزم‌انديشی مي‌کنند که از هدف و عقيده‌ی خود در شک هستند.

بر گرفته از کتاب «ذن و هنر نگهداری موتورسيکلت»

البته داستانِ اين کتاب چندان در باب تحليل جزم‌انديشي نيست، حديثِ وحدتِ حس و عقل است، داستان انسان‌هاي کلاسيکي که هم‌زمان رمانتيک‌اند! از آن‌جا که اگر خواننده‌ي اين وبلاگ هستيد، به احتمال زياد از آن دسته انسان‌هاي کلاسيکي هستيد که می‌خواهيد حسِ رمانتيک درونتان را زنده نگهداريد!! خواندن (يا باز‌خواندن) اين کتاب توصيه مي‌شود. کتابي که بيش از بيست سال از انتشارش مي‌گذرد ولي کماکان تازه و خواندني است. براي خواندن اين اثر «رابرت م. پيرسيگ» بر روي تصوير کتاب کليک کنيد.

April 17, 2005

نردبان بدبينی!!!

نردبان خلق اين ما و مـنيست          عـاقبـت زين نردبان افتادنيـست
هركه بالاتــر رود ابــــله‌تر است           استخوان او بتر خواهد شكست

پرسيدی چرا در قفس ِ کسی کرکس نيست. راستی! چرا هيچ کسی از پرنده‌ها نخواست که نقشه‌ها‌ي جغرافيا را بکشند. آنهم از نگاه ِ يک پرنده! آنوقت شايد دنيا دلپذيرتر بود، ديدنی‌تر بود. حتي چشم ِ کرکس از چشم ِ انسانی که اوج گرفته زيباتر مي‌بيند!
آدمی از همان اولش هم نبايد بلند‌پروازی مي‌کرد. اصلا  انگار به گروه ِ خونی ِ اين موجود ِ دو پا نمی‌آيد که اوج بگيرد. آی آدمی که بالا بالايی تو پرواز نکرده‌ای فقط بالا رفته‌ای. هر چقدر هم که بالا بروی، من همان جا را مرجع پتانسيل اختيار مي‌کنم! تنها يک صفر ِ بزرگی!! حالا اگر همه‌ی ما هم منفی هستيم، باشد! ولی بدان تو فقط يک صفری!!!
ما هم از پرنده‌ها خواهیم خواست که دنیا را جور دیگری نشان‌مان دهند، آن‌گونه که آدم‌هایش به هم نزدیک‌تر باشند نه آن‌سان که تو نشان‌مان می‌دهی!

July 8, 2004

۱۸ تير!

به شيوه‌ی تلويزيون وقتی ما بچه بوديم که هميشه روز ۱۳بدر رابين هود نمايش می‌داد يا شب کريسمس آهنگ برنادت، حالا هم من به درخواست بينندگان تکراری پخش می‌کنم:

|| مطالب قبلی »»