March 14, 2008

دوصد خورشید رو، خالد حسینی + روزگار آشفته، آلن گرینسپن

اسمش را عیدی نمی‌شود گذاشت ولی برای این‌که تعطیلات نوروز بیکار نباشید کتابخانه‌ی آخرین جرعه دو مجموعه جدید دارد.

khorshid rooدوصد خورشید رو - خالد حسینی:
از آنجا که نوروز پیش بادبادک باز نوشته‌ی خالد حسینی را آورده بودم فکر کردم بد نیست این بار کتاب دوم این نویسنده را بیاورم.
 "A Thousand Splendid Suns" یا همان  "دوصد خورشید رو" بمانند کتاب اول خالد حسینی در مورد درد و رنج زندگی کردن در جامعه‌ای است که مردمش محکومند به قبول جبر زمان و مکان. مثل کتاب قبلی (بلکه بیشتر) خالد حسینی در لابلای داستان، تاریخ سی-چهل ساله‌ی اخیر افغانستان را برای خواننده بازگو می‌کند. که از نکات بسیار مثبت نحوه‌ی نگارشش است که نه این نکته خسته کننده می‌شود و نه موعظه‌گرانه.
 داستان برخلاف «بادبادک باز» از زبان دختران افغان نقل می‌شود. شاید به همین دلیل، آن قسمت‌ها که به احساسات راوی داستان مربوط می‌شود (از زبان یک نویسنده مرد) به قدرت «بادبادک باز» نیست. شخصا حس می‌کنم از این لحاظ بادبادک باز چشمان هر خواننده‌ای را تر می‌کرد ولی در مورد "دوصد خورشید رو" این را با اطمینان نمی‌شود گفت!

عنوان کتاب از بیتی از صائب تبریزی در وصف کابل گرفته شده، که:

خوشا عشرتسرای کابل ودامان کهسارش
که ناخن بردل گل می‌زند مژگان هر خارش
چه موزون است یارب، طاق ابروی پل مستان
خدا از چشم شور زاهدان بادا نگهدارش
حصار مار پیچش اژدهای گنج را ماند
که می‌ارزد به گنج شایگان هر خشت دیوارش
حساب مه جبینان لب بامش که می‌داند
دوصد خورشید رو افتاده درهر پای دیوارش
به صبح عید می‌خندد گل رخساره صبحش
به شام قدر پهلو میزند زلف شب تارش
نماز صبح واجب میشود بر پاکدامانان
سفیدی می‌کند چون در دل شب یاسمن زارش
تعالی الله از باغ جهان آرا و شهر آرا
که طوبا خشک بر جامانده است از رشک اشجارش

دانــــلود: کتابِ صوتی به زبان انگلیسی است. جمعاً ۹ فایل به فرمت wma هر فایل قدری بیشتر از ۵ مگ. برای دانلود کردن فایل‌ها اینجا را کلیک کنید. (توجه را بخوانید)

alanروزگار آشفته - آلن گرینسپن:
آلن گرینسپن اقتصاددان امریکایی از سال ۱۹۸۷ تا ۲۰۰۶ به مدت  ۱۸ سال ریاست بر بزرگترین بانک مرکزی جهان (فدرال رزرو ایالات متحده) را عهده‌دار بود. به گمانم در نظرخواهی که از مردم امریکا شده بود او را تاثیرگذارترین شخص چند دهه اخیر امریکا دانسته بودند و نه رییس جمهورانشان را (البته پیش از ظهور جرج بوش پسر بوده). او در این ۱۸ سال با ۴ رییس‌جمهور (سه رئیس جمهور جمهوریخواه و یک دموکرات) کار کرده.
کتاب «The Age of Turbulence: Adventures in a New World» «روزگار آشفته: ماجراجوهایی در یک دنیای نو» را می‌توان کتاب خاطرات آلن گرینسپن دانست. در کنار خاطرات روزانه گرینسپن بدون آنکه از اقتصاد چیزی بدانید، به این نکته پی می‌برید که چرا در دنیای امروز نظام سرمایه‌داری در همه جا سیطره دارد. پی می‌برید چطور همین نظام سرمایه‌داری امریکا را بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر حفظ کرد. گرینسپن در فصل‌های پایانی به تشریح عملکردهای اقتصادهای بزرگ دنیا: اروپا، چین، هند و … می‌پردازد.
نکته‌ای که منی که هیچ از اقتصاد نمی‌دانم از این کتاب آموختم، این بود که چقدر تصمیم‌گیری‌های اقتصادی مهم هستند. گاها یک تصمیم نادرست اثرات ماندگار دارد! چیزی که ظاهرا در کشورمان کمترین اهمیت را دارد! اگر من به «وزرا» و «وکلا» ی ایران دسترسی داشتم، می‌خواستم که یک بار از روی این کتاب بنویسند. حداقل مجبورشان می‌کردم یک‌بار کتاب را بخوانند! اگر خواننده‌ی این سطور هستید و به وزیر و وکیلی دسترسی دارید برای رضای خدا هم که شده این کار را بکنید.
این کتاب مدت‌ها در ویسایت آمازون در لیست پرفروش‌ترین‌ها بود. که با توجه به موضوع کتاب نامتعارف است ولی همین نکته، اهمیتی که امریکایی‌ها برای گرینسپن قایل هستند را نشان می‌دهد.

دانـــلود: کتابِ صوتی به زبان انگلیسی است. هر فصل را در یک فایل به فرمت wma  جا دادم. کتاب ۱۸ فصل دارد و فایل‌ها در حدود ۳ مگ هستند. نسخه پی‌دی‌اف کتاب هم هست. برای دانلود کردن فایل‌ها اینجا را کلیک کنید.

تـــوجه: دانلود کتاب‌ها برای کسانی که در ایران و یا جاهایی که قانون کپی‌رایت وجود ندارد است!  برای Username و Password لازم برای دستیابی به فایل‌ها، باید ایمیل‌ی به این آدرس  با سابجکتِ library بزنید. در جواب، یک ایمیل دو خطی دریافت می‌کنید که در خط ِ اول username و در خط ِ دوم password لازم را دریافت خواهید کرد. ایمیل‌ها دستی جواب داده می‌شود پس صبر داشته باشید! اگر پیش از این  Username و Password را گرفته‌اید، همان‌هاست.

November 28, 2005

!

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي‌كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف!
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!

نويسنده ؟؟؟

November 23, 2005

اهلی يعنی چه؟

شازده کوچولو را با ترجمه و صدای شاملو معمولا شنیده‌اید، نسخه‌ی دیگری از آن کاری از ایرج گرگین است که با کلیک کردن روی تصویر می‌توانید بشنويد.


 

September 8, 2005

داش آكل

همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكارستم ساية يكديگر را با تير ميزدند. يكروز داش آكل روي سكوي قهوه خانة دو ميلي چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قديميش بود. قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده بود. پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهو چي و گفت:
«به به بچه، يه يه چاي بيار بينيم.»
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده گرفت. استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك ميكرد. از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد.
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كري! به به تو هستم؟!»
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بين دندانهايش گفت:
«ار – واي شك كمشان، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند، و په په پنجه نرم ميك كنند!»
داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي‌گردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت:
«بيغيرتها رجز ميخوانند، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست.»
همه زدند خنده، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي‌گيرد، ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشاني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را نچشيده باشد، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة سر دزك ميايستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت. خود كاكا هم ميدانست كه مرد ميدان و حريف دانش آكل نيست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد. داش آكل مثل اجا معلق سر رسيد و يكمشت مثل بارش كرده، باو گفته بود:
«كاكا، مردت خانه نيست. معلوم ميشه كه يك بست وافور بيشتر كشيدي، خوب شنگلت كرده. ميداني چييه، اين بي غيرت بازيها، اين دون بازيها را كنار بگذار، خودت را زده اي به لاتي، حجالت هم نميكشي؟ اينهم يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي، هر شبة خدا جلو را مردم را ميگيري؟ به پورياي ولي قسم اگر دو مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم، با بركة همين قمه دو نيمت مي كنم.»
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي گشت تا تلافي بكند.
از طرف ديگر داش آكل را همة اهل شيراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محلة سردزك را قرق ميكرد، كاري به كار زنها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي با زني شوخي ميكرد يا به كسي زور مي گفت، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد. اغلب ديده ميشد كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد، بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را بخانه شان ميرسانيد.
ولي بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگر را ببيند، آن هم كاكا رستم كه روزي سه مثقال ترياك ميكشيد و هزار جور بامبول ميزد. كاكا رستم از اين تحقيري كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبيلش را ميجويد و اگر كاردش مي‌زدند خونش در نمي‌آمد. بعد از چند دقيقه كه شليك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چي كه با رنگ تاسيده پيرهن يخه حسني، شبكلاه و شلوار دبيت دستش را روي دلش گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب ميخورد و بيشتر سايرين به خندة او ميخنديدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت براي سر شاگرد قهوه چي پرت كرد. ولي قندان به سمار خورد و سماور از بالاي سكو به با قوري بزمين غلطيد و چندين فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهرة برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت.
قهوه چي با حال پريشان سمار را وارسي كرد گفت:
«رستم بود و يكدست اسلحه، ما بوديم و همين سماور لكنته.»
اين جمله را با لحن غم انگيزي ادا كرد، ولي چون در آن كنايه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چي از زور پيسي بشاگردش حمله كرد، ولي داش آكل با لبخند دست كرد، يك كيسه پول از جيبش در آورد، آن ميان انداخت.
قهوه چي كيسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد.
درين بين مردي با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خان شد، نگاهي به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت:
«حاجي صمد مرحوم شد.»
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت:
«خدا بيامرزدش!»
«مگر شما نميدانيد وصيت كرده.»
«منكه مرده خور نيست. برو مرده خورها را خبر كن.»
«آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده…»
مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهي بسر تا پاي او كرد، دست كشيد روي پيشانيش، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلا بود سفيد مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت:
«خدا حاجي را بيامرزد، حالا كه گذشت، ولي خوب كاري نكرد، ما را توي دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب ميآيم.»
كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت.
داش آكل سه گره‌اش را در هم كشيد، با تفنن بچپقش يك ميزد و مثل اين بود كه ناگهان روي هواي خنده و شادي قهوه خانه از ابرهاي تاريك پوشيده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالي كرد، بلند شد قفس كرك را بدست شاگرد قهوه چي سپرد و از قهوه خانه بيرون رفت.
هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد، ختم را ورچيده بودند، فقط چند نفر قاري و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي‌هاي آن رو به بيروني باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك نشست و گفت:
«خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد.»
خانم با صداي گرفته گفت:
«همان شبي كه حال حاجي بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد، لابد شماحاجي را از پيش ميشناختيد؟»
«ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم.»
«حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است.»
«خانم، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام، بهمين تيغة آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم.»
بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة سياه ديد. يكدقيقه نكشيدكه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اين دختر خوشگل بود؟
شايد، ولي در هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائين انداخت و سرخ شد.
اين دختر مرجان، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را ببيند.
داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي شد، با يكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و يكنفر منشي همة چيزها را با دقت ثبت و سياهه بر داشت. آنچه زيادي بود در انباري گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختني بود فروخت، قباله هاي املاك را داد برايش خواندند، طلب هايش را وصول كرد و بدهكاريهايش را پرداخت. همة اينكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزديك چهار سوي سيد حاج غريب بطرف خانه اش ميرفت. در راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت:
«تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و شيخي را ديد، بنظرم قولش از يادش رفته!»
داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت:
«بي خيالش باش!»
داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد، ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند، اهميتي بحرف او نداد، راه خودش را پيش گرفت و رفت. در ميان راه همة هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد.
داش آكل مردي سي و پنجساله، تنومند ولي بد سيما بود. هر كس دفعة اول او را ميديد قيافه اش توي ذوق ميزد، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت هائي كه از دورة زندگي او ورد زبانها بود ميشنيدند، آدم را شيفتة او ميكرد، هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود نديده ميگرفتند، داش آكل قيافه نجيب و گيرنده اي داشت: چشمهاي ميشي، ابروهاي سياه پرپشت، گونه هاي فراخ، بيني باريك با ريش و سبيل سياه. ولي زخمها كار او را خراب كرده بود، روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بدتر يكي از آنها كنار چشم چپش را پائين كشيده بود.
پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد. ولي داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت، زندگيش را بمردانگي و ازادي و بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد. هيچ دلبستگي ديگري در زندگيش نداشت و همة دارائي خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا در مجالس بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد.
همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد، ولي چيزيكه شگفت اور بنظر ميآمد اينكه تاكنون موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود. اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد، در زندگيش تغيير كلي رخ داد، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود، از طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود. ولي اين مسئوليت بيش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود – كسي كه توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند. زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد، خانه شخصي آنها را كرايه داد، براي بچه هايش معلم سرخانه آورد، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود.
ازين به بعد داش آكل شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. ديگر با دوستانش جوششي نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد:
«داش آكل را ميگوئي؟ دهنش ميچاد، سگ كي باشد؟ يارو خوب دك شد، در خانه حاجي موس موس ميكند، گويا چيزي ميماسد، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود:
كاكا رستم به عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت:
«سر پيري معركه گيري! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده! گزليكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشيد. كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد. خدا بخت بدهد.»
ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند. هر جا كه وارد ميشد در گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند. داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر و ذكري جز او نداشت.
شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود. جلو قفس مي نشست و با طوطي درد دل ميكرد. اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو ميداد. ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد، همان طوريكه بار آمده بود. بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد. نمك بحرامي خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد، جاي جوش خوردة زخمهاي قمه، گوشة چشم پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت:
«شايد مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند… نه، از مردانگي دور است… او چهارده سال دارد و من چهل سالم است… اما چه بكنم؟ اين عشق مرا ميكشد… مرجان…. تو مرا كشتي…. به كه بگويم؟ مرجان…. عشق تو مرا كشت…!
اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد. آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود خوابش ميبرد.
ولي نصب شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم، باغهاي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش بخواب ميرفت، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون به هم چشمك ميزدند. آن وقتيكه مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقيقي، داش آكل طبيعي با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بايستي از تو قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد، تپش آهسته قلب، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از روي گونه هايش بوسه ميزد. ولي هنگاميكه از خواب مي پريد، بخودش دشنام ميداد، به زندگي نفرين ميفرستاد و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكاراهي حاجي ميگذرانيد.
هفت سال بهمين منوال گذشت، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو گذار نكرد. اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد هماه عشق مرجان بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در آمده بودند.
ولي، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد:براي مرجان شوهر پيدا شد، آنهم شوهري كه هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد، بلكه برعكس با نهايت خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد. زن و بچة حاجي را دوباره بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانهاي مردانه معين كرد، همة كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشي قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبيت مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند. داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت، ايستاد و گفت:
«آقاي امام، حاجي خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است. (اشاره كرد به سه نفري كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام. حالا ديگر ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان!»
تا اينجا كه رسيد بغض گلويش را گرفت، سپس بدون اينكه چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود، سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت. در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده، ولي دل او شكسته و مجروح بود. گامهاي بلند و لاابالي بر ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل لانة زنبور داشت و روي آن حوض خزه سبز بسته بود. بوي ترشيده، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد، خندة ساختگي كرد.
داش آكل بحالت پكر گفت:
«جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم.»
ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد. داش آكل بتري را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد، اشك در چشمهايش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة زردنبوي كثيفي بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لبش آويزان بود، بداش آكل نگاه مي كرد، داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زباني گفت:
«مزة لوطي خاك است!»
بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت:
«اين چيه كه پوشيدي؟ اين ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستي من خوب ميخرم.»
داش آكل لبخند افسرده اي زد، از جيبش پولي در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود، صورت مرجان، گونه هاي سرخ، چشم هاي سياه و مژه هاي بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگي گذشتة خود را بياد آورد، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند. گردشهائي كه با دوستانش سر قبر سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد، گاهي لبخند ميزد، زماني اخم ميكرد، ولي چيزيكه برايش مسلم بود اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود، ميخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند! سر تا سر زندگي برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد:
«به شب نشيني زندانيان برم حسرت،
كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است»
آهنگ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند:
«دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري،
كه نبود چارة ديوانه جز زنجير تدبيري!»
اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خواند، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت، يا فكرش جاي ديگر بود خاموش شد.
هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد. اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد. بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در خانه اي نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته ميكشيد، بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي ميرفت، سرش درد ميكرد، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت:
«لو لو لوطي را شه شب تار ميشناسه.»
داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمين انداخت و گفت:
«ارواي باباي بيغيرتت، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي!»
كاكا رستم خندة تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت:
«خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست!… اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه…»
داش آكل حرفش را بريد:
«خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم.»
دست برد قمة خود را بيرون كشيد. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت:
«حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد!»
كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولي داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد. از صداي آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت.
داش آكل با لبخند گفت:
«برو، برو بردار، اما بشرط اينكه اين دفعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك بكنم!»
كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند. تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند، عرق از سرو رويشان ميريخت، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد. در ميان كشمكش سرداش آكل بسختي روي سنگفرش خورد، نزديك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همينوفت چشمش به قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همة زور و توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهاي هر دوشان از كار افتاد.
تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را به دشواري از زمين بلند كردند، چكه هاي خون از پهلويش بزمين ميريخت. دستش را روي زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد، دوباره به زمين خورد بعد او را برداشته روي دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد، ولي خان پسر بزرگش به احوالپرسي او رفت. سربالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش بيرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواري نفس مي كشيد. داش آكل مثل اينكه در حال اغما او را شناخت، با صداي نيم گرفته لرزان گفت:
«در دنيا… همين طوطي…. داشتم… جان شما… جان طوطي… او را بسپريد… به…»
دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و يكساعت بعد مرد.
همة اهل شيراز برايش گريه كردند.
ولي خان قفس طوطي را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناكاه طوطي با لحن داشي – با لحن خراشيده اي گفت:
«مرجان… مرجان… تو مرا كشتي…. به كه بگويم… مرجان…. عشق تو… مرا كشت.»
اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد.

صادق هدايت

August 26, 2005

ماهي سياه کوچولو

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال…… »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟…..»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!….. دنيا!…..دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم…»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! … چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم…..»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!…..نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها…هاها…. به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد …»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها … راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها …»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ….»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده …»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم …»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما …»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم … اوهو … اوهو … اوهو …»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم …»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر …»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد …»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم … اما ببينم … کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر … کي هستي؟ … مگر نمي بيني دارم … دارم از بين … مي روم ؟ … اوهو .. اوهو … اوهو … ننه … من … من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم … اوهو … اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده…
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود …….

صمد بهرنگی

July 25, 2005

محكوم بيگناه - لئو تولستوی

برگرفته از وب‌سايت iketab :

در قصبه ولاديمير تاجر جواني به نام «ديميتريج آكسيونوف» زندگي مي‌كرد. اين تاجر مالك دو مغازه و يك خانه بود.
آكسيونوف جواني بود زيبا، داراي موهاي بسيار قشنگ مجعد، خيلي با نشاط و زنده‌دل؛ و مخصوصاً آواز بسيار دلكشي داشت.
يكي از روزهاي تابستان به زن خود اطلاع داد كه بايد براي فروش مال‌التجاره خود به شهر مجاور مسافرت نمايد، ولي زنش اصرار مي‌كرد كه در آن روز بخصوص از مسافرت خودداري كند زيرا شب خواب ديده است كه موهاي قشنگ شوهرش خاكستري شده و ديگر از آن حلقه‌هاي زيبا اثري نيست.
ولي آكسيونوف خنديد و گفت: عزيزم خواب تو درست نيست و من پس از فروش اجناس خود سوغاتي بسيار خوبي براي تو خواهم آورد.

بدين‌ترتيب تاجر جوان با زن و فرزندان كوچك خود خداحافظي كرد و به دنبال تقدير خود از شهر خارج گرديد.
پس از طي راه زيادي با تاجري كه قبلاً نيز آشنا بود برخورد كرده با هم همراه گرديدند و شب را در ميهمانخانه ميان راه ايستاده، چاي خوردند و براي خواب هم يك اتاق گرفته با هم خوابيدند.
آكسيونوف به مناسبت جواني و عادتي كه در كار روزانه داشت صبح روز بعد پيش از آنكه آفتاب طلوع نمايد بار و بنه خود را بسته، كاروان را امر به حركت داد و به اين ترتيب بدون اينكه با دوست خود خداحافظي كند يا او را از خواب بيدار نمايد به راه افتاد.
هنوز بيش از 25 ميل از ميهمانخانه مذكور دور نشده بودند كه دوباره امر كرد بارها را بيندازدند و به اسب‌ها خوراك بدهند و ضمناً براي خودش نيز سماوري آتش كنند تا چايي بخورد.

ناگهان كالسكه‌اي كه مرتباً زنگ مي‌زد و دو سرباز آن را بدرقه مي‌كردند رسيده، ايستاد و افسري از آن بيرون جست. افسر مزبور مستقيماً به طرف آكسيونوف آمد و از او شروع به سؤالات كرد. تاجر بيچاره تمام سؤالات را كاملاً جواب داد. ولي افسر پليس به سؤالات خود جنبه استنطاق داده بود و مرتباً سؤالات درهم و گيج‌كننده‌اي مي‌كرد.
آكسيونوف كه از اين سؤالات بي‌معني عصباني شده بود فرياد زد: «چرا مرا استنطاق مي‌كنيد؟ مگر من دزد هستم»؟
در اين موقع افسر به سربازان خود اشاره كرد و آنها تاجر جوان از همه‌جا بي‌خبر را گرفتند.
ـ من افسر پليس هستم و سؤالات من براي اين است كه رفيق تاجر تو در رختخواب خود كشته شده است و ما ناچاريم براي يافتن قاتل اثاثه تو را جست‌وجو نماييم.
سربازها اثاثه و مال‌التجاره تاجر جوان را گشتند و از كيف‌دستي او كارد خون‌آلودي بيرون كشيدند.
ـ اين كارد متعلق به كيست؟
آكسيونوف از اين بدبختي جديد بسيار وحشت كرد.
ـ نمي‌دانم… مال من نيست…
ـ دروغ مي‌گويي، اي قاتل پست، تو با مقتول در اتاق خوابيده بودي و در تمام شب در اتاق از داخل بسته بوده است و بالاخره تو آخرين كسي هستي كه او را ديده‌اي و اين كارد دليلي خوبي بر قاتل بودن تو مي‌باشد. زود باش بگو چقدر پول داشته است!
آكسيونوف قسم خورد كه روحش از اين ماجرا آگاه نيست و او هم غير از هشت هزار روبل كه براي تجارت با خود آورده است ندارد.
ولي در تمام اين مدت صدايش مي‌لرزيد و رنگش پريده بود، تمام اين تظاهرات كافي بود كه افسر به دروغ بودن آنها رأي داده او را دستگير نمايد.

در يكي از شهرهاي نزديك، آكسيونوف را محاكمه كردند و جرم او را قتل و سرقت 20 هزار روبل تعيين نمودند. زن بيچاره‌اش از اين قضايا اطلاع حاصل نمود و سخت نااميد گرديد. نمي‌دانست حكم بر بي‌تقصير شوهر عزيزش دهد يا او را مانند محكمه مقصر و قاتل بداند. تمام اطفالش هم بچه‌هاي كوچكي بودند و حتي يكي از آنها هنوز شير مي‌خورد.
با اين همه موانع، اطفال را برداشته به شهر مزبور آمد، هرچه تقاضا كرد نگذاشتند شوهرش را ملاقات كند. مدت طولاني در آن شهر ويلان و سرگردان زندگي كرد ولي بالاخره با التماس‌هاي پي در پي اجازه ملاقات داده شد و او با اطفالش به زندان رفتند.
وقتي زن و شوهر چشمشان به هم افتاد، آكسيونوف از هوش رفت و وقتي نزديك بود مدت ملاقات تمام شود به هوش آمد. فقط وقت شد كه اين سؤالات بين آنها رد و بدل گردد:
ـ حالا چه بايد بكنيم؟
ـ بايد به تزار عرض حال بنويسيد و بگوييد كه من بيگناه هستم.
ـ اين كار را كرده‌ايم و جواب رد داده‌اند.
آكسيونوف جوابي نداد و چشمان مرطوب خود را به زمين دوخت.
ـ شوهر عزيزم به زنت حقيقت را بگو آيا تو قاتل نيستي؟
ـ اوه، پس تو هم… تو هم مرا قاتل مي‌داني؟
آنگاه صورتش را بين دست‌ها مخفي كرده و شروع به گريه نمود…
وقت ملاقات تمام شد و سرباز نگهبان، زن و بچه او را از اتاق ملاقات بيرون كرد. آكسيونوف در حالت يأسي فرو رفت و دانست كه همه او را قاتل مي‌دانند، حتي زنش هم به پاكي طبيعت و بزرگي روح او پي نبرده است، آن وقت با خود گفت: فقط خداوند شاهد حقيقت است و تقاضاي رحم فقط شايسته او است.

پس از اين جريانات آكسيونوف ديگر نه شكايتي از وضع خود نمود و نه عرض حالي نوشت بلكه تمام اميدهايش را از دست داد تنها به خدا روي آورد.
چند ماهي كه از اين قضايا گذشت تاجر بيچاره را مانند هزاران جنايتكار ديگر روانه زندان سيبري ـ كه موحش‌ترين زندان‌هاي دنيا است ـ كردند.
سال‌ها پي در پي رنج و مشقت خود را بر دوش او تحميل كردند، يك روز كه آكسيونوف حساب كرد متوجه شد كه 26 سال تمام در زندان سيبري گرفتار پنجه ظالم طبيعت بوده است، ديگر موهاي قشنگش مثل برف سفيد شده و خودش بي‌نهايت پير و شكسته شده بود. آهسته حرف مي‌زد، كم راه مي‌رفت و پيوسته زير لب خدا را به كمك مي‌طلبيد.
يك روز دسته جديدي از زندانيان را به سيبري آوردند، زنداني‌هاي قديمي دوستان جديد را استقبال كرده و به دور آنها جمع شدند و همگي از علت دستگيري و تبعيد آنها پرس‌وجو مي‌كردند.
يكي از زندانيان جديد كه مردي بلند قد و لاغر اندام بود و 60 سال عمر داشت داستان دستگيري و جرم خود را براي ديگران شرح مي‌داد.
ـ باري رفقا، علت حبس من فقط سوار شدن اسب يكي از دوستانم بود كه بدون اجازه او برداشته بودم و مي‌خواستم بدين وسيله زودتر به شهر خود برسم همين و بس… ولي خدا عادل است… من بايد پيش از اينها به سيبري مي‌آمدم.
ـ اهل كجا هستي؟
ـ اهل ولاديمير، زن و بچه‌ام هم آنجا هستند، اسم من هم «ماكار» است.
آكسيونوف از جاي خود برخاست و گفت: ماكار بگو ببينم آكسيونوف را مي‌شناسي؟ آيا كسي از آنها زنده هست؟
ـ البته مي‌شناسم، آكسيونوف‌ها خيلي متمول هستند ولي سال‌ها پيش پدر آنها را به اينجا فرستادند، او هم گناهكاري مثل ما بود. تو چطور اينجا آمده‌اي پدربزرگ!؟
آكسيونوف دلش نمي‌خواست از بدبختي خود چيزي بگويد، ناچار آهي كشيد:
ـ براي گناهانم اكنون 26 سال است محبوسم.
ـ آخر گناهت چه بوده؟
ولي آكسيونوف جوابي نداد، اما رفقايش ماجراي زندگي او را كه چطور كس ديگر رفيق تاجر او را كشته و او را بيگناه دستگير كرده بودند شرح دادند.
وقتي ماكار داستان پيرمرد را شنيد به صورت آكسيونوف خيره شد و گفت: اين خيلي عجيب است، واقعاً تعجب‌آور است، خوب پدر چطور پير و شكسته شده‌اي!
زندانيان پرسيدند كه چرا ماكار اينقدر تعجب كرده است و سؤال كردند كه او را در كجا ديده است و چطور مي‌شناسد ولي ماكار جوابي نداد فقط تكرار كرد كه خيلي عجيب است كه بايد در سيبري با هم ملاقات كنيم.

آكسيونوف هم به نوبه خود تعجب مي‌كرد كه اين مرد از كجا او را مي‌شناسد و چطور داستان زندگي او را مي‌داند. وقتي راجع به اين موضوع از او سؤالات زيادي كرد حقيقتي بزرگ و تلخ بر او مكشوف گرديد. يقين كرد كه ماكار قاتل رفيق او بوده و او 26 سال به جاي او سختي و رنج زندان را تحمل كرده است.
از جاي خود برخاست و از آن محل دور شد. تمام آن شب را آكسيونوف بيدار بود، تمام افكار و خاطرات گذشته در ذهنش زنده شدند، ياد زن و بچه‌اش چشمان او را از اشك مربوط مي‌نمودند. صورت خندان زيبا و جوان زنش را به ياد آورد كه چگونه به صورت او خيره مي‌شد و چگونه از حرف‌هاي او مي‌خنديد، آن وقت بچه‌هايش را به همان اندازه كه بودند در مقابل مجسم مي‌نمود، آنگاه روزهاي خوشحالي و سعادت و سپس مسافرت شوم، دستگيري، زندان‌هاي مختلف، حبس و كار اجباري در معادن زغال و تبعيد به سيبري، اتاق‌هاي مرطوب زندان و 26 سال حبس، پيري و مشقت تمام نشدني در مقابل ديدگانش دفيله دادند.
وقتي راجع به ماكار فكر مي‌كرد مي‌خواست خودش با دست‌هاي رنج ديده و كاركرده‌اش گلوي او را بفشارد و انتقام 26 سال رنج را از او باز ستاند.
آن شب هر چقدر دعا خواند آرامش و سكون خود را باز نيافت و فردا صبح هم حال خود را نمي‌فهميد. يك هفته بدين منوال گذشت، شبي كه در سلول خود راه مي‌رفت و به روزگار و آينده خود فكر مي‌كرد، احساس كرد كه از زير كف اتاق صدايي مي‌آيد. وقتي خوب توجه كرد ديد سنگي حركت كرد و گردن ماكار با قيافه ترس‌آور از آن خارج گرديد.
آكسيونوف خواست توجهي نكند، ولي ماكار دست او را گرفته گفت كه در زير ديوار نقبي كنده است و خاك آن را هر روز به وسيله كفش‌هاي خود به خارج زندان حمل مي‌كند و ضمناً گفت: پيرمرد! بدان كه اگر كوچكترين اشاره‌اي به اين موضوع بكني اولين كسي كه كشته بشود خودت هستي و مخصوصاً به ياد داشته باش كه پس از اتمام كار بايد با من فرار كني.
ـ من آرزوي فرار ندارم و تو هم احتياجي به كشتن من نداري زيرا 26 سال پيش به دست تو كشته شده‌ام.

روز بعد وقتي گشتي‌هاي زندانيان را تحت نظر گرفته بودند متوجه شدند كه خاك تازه ريخته شده است. رئيس زندان قضيه را دنبال نمود. به زودي ماجرا كشف گرديد ولي سؤالات و استنطاق‌هاي او از زندانيان كه كار كداميك از آنها بوده است، به جايي نرسيد، تا بالاخره رئيس زندان به جانب آكسيونوف كه در راستي و درستي شهرت 26 ساله يافته بود آمد و خواهش كرد اگر از جريان امر مطلع است او را كمك نمايد.
دقايق كميابي بود كه دست تقدير پس از 26 سال براي گرفتن انتقام در اختيار آكسيونوف گذارده بود، پيرمرد به صورت رئيس زندان خيره شد و با خود گفت: امروز روز انتقام است، چرا نگويم و حقيقت را آشكار نسازم؟
ـ پيرمرد! راست بگو و مانند هميشه نشان بده كه مرد با وجدان و شرافتمندي هستي.
آكسيونوف اين بار به صورت ماكار خيره گرديد.
ـ رئيس! خدا نمي‌خواهد من حقيقت را اظهار كنم و چون اين راز را آشكار نخواهم كرد با من هرچه مي‌خواهيد بكنيد.
اصرار شديد رئيس زندان و تهديد او هيچكدام در آكسيونوف مؤثر واقع نگرديد، ناچار قضيه نامكشوف باقي ماند و به دست فراموشي سپرده شد.
آن شب وقتي آكسيونوف در سلول خود راه مي‌رفت سنگفرش حركتي كرد و ماكار وارد گرديد.
ـ پيرمرد! چرا امروز نگفتي كه نقب را چه كسي كنده است؟
ـ چرا اينجا آمده‌اي؟ برو گمشو، از جانم چه مي‌خواهي؟
ولي ماكار ساكت و خاموش بر جاي ايستاده بود.
ـ چرا ايستاده‌اي؟ برو! والا پاسبان‌ها را صدا خواهم كرد.
ماكار به پاي پيرمرد افتاد و گفت: ديميتريچ مرا ببخش.
ـ براي چه؟
ـ زيرا من رفيق تو را كشتم.
ـ از جلوي چشمم دور شو!
ـ مرا ببخش، از تو معذرت مي‌خواهم.
آكسيونوف مي‌دانست چه بگويد و چه بكند.
ماكار زانوي پيرمرد را در آغوش گرفته با گريه مي‌گفت:
ـ ديميتريچ ترا به خدا مرا ببخش، فردا صبح من به گناه خود اعتراف خواهم كرد و تو مي‌تواني به سراغ زن و بچه منتظر خود بروي، فقط مي‌خواهم روح بزرگ و وجدان بي‌نظير تو مرا بخشيده باشد.
ـ ديگر احتياجي به اعتراف نيست، زن من مرده و بچه‌هاي من مرا فراموش كرده‌اند. جايي ندارم بروم.
ـ آكسيونوف! مرا ببخش به خاطر قلب پاك و رنج برده‌ات مرا ببخش، من نمي‌دانستم تو اينقدر بزرگ و ارجمندي.
آكسيونوف به گريه افتاد و ماكار هم او را همراهي مي‌كرد.
ـ خدا ترا ببخشد.
آكسيونوف آرزوي آزادي نداشت فقط منتظر مرگ خود بود، خصوصاً اكنون كه ديگر لكه ننگ و بدنامي دامان اطفالش را آلوده نمي‌كرد.

فردا صبح علي‌رغم آنچه آكسيونوف خواهش كرده بود ماكار تحت فشار وجدان و بزرگي روح پيرمرد زنداني به گناه خود اعتراف كرد، ولي وقتي فرمان آزادي آكسيونوف را برايش آوردند بيش از چند دقيقه از مرگش نمي‌گذشت.

May 10, 2005

يک داستان و چند لينک

يک داستان :

        ديوانه‌ای بر بام … عزيز نسين (ترجمه‌ی احمد شاملو)

همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «… يه ديوونه رفته رو بوم!»
سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.
مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد:
– «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم!»
و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد:
– «نه … اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين!»
مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش … يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش … بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.
رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد:
– «بيا پايين داداش جون … جون من بيا پايين!»
– «منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام … اگر نه خودمو ميندازم».
تهديد، تحبيب، التماس، خواهش … هيچ‌کدام تأثيری نکرد.
– «برادر جان! بيا پايين … بيا … بيا بريم قدم بزنيم!»
– «زکی! اينو باش! … خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»
– از ميان جمعيت، يکی گفت:
– «بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين».
يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت:
– «مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»
– «خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»
پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت:
– «چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس!»
– «حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد».
– «نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن».
– «حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم …»
– «اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين!»
يکی از آن نزديکی فرياد زد:
– بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين!»
و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت:
– «به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين».
پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت:
– «ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»
– «خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم.»
– «اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد … انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره بالا … اما وقتی که بالا رفت، ديگه …»
کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد:
– «انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار!»
ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که:
«نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام …»
پيرمرد گفت:
«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره!»
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت:
– «حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد:
– «بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن!»
ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت:
– «زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ … پايين نميام!»
– «د … پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»
– «نمايندگی مجلسو!»
و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد:
– «خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن».
ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن:
– «به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»
– «ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن».
– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ … بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير … نميام».

* * *

پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت:
– «بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين!»
ديوانه مرتباً فرياد می‌زد:
– «استاندار، استاندار … اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک … دو …».
جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد:
– «کرديم، کرديم … استاندارت کرديم … ننداز، ننداز!»
ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت:
– «وزير … وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم!»
يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند:
– «چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»
پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته … حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين».
جماعت داد کشيد:
– «وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز!»
– «ميندازم».
– «ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»
– «هه هه هه! … بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم».
جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند:
– «چيکار خواهد کرد؟»
– «يعنی خودشو ميندازه؟»
پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه».
جمعيت گفتند: «ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين!»
ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت:
– «آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»
– «هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز».
ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد:
– «حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»
جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری!»
– «خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام».
کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت:
– «ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر!»
اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:
– «حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد:
– «يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»
– «بله که می‌شه. چراکه نشه؟»
– «چه جوری؟»
– «حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم».
جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد.
پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد:
– «عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»
ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:
– «بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم!»
و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت.
پيرمرد گفت:
– «حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»

– «چرا، چرا … صعود می‌فرماييم!»
و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد.
پيرمرد گفت:
– «ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»
و به طبقه‌ی دوم آمد.
– «آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

* * *

سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد