June 4, 2008

تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام

حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام
تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام
حریف دوست که از خویشتن خبر دارد
شراب صرف محبت نخوردست تمام
اگر ملول شوی یا ملامتم گویی
اسیر عشق نیندیشد از ملال و ملام
من آن نیم که به جور از مراد بگریزم
به آستین نرود مرغ پای بسته به دام
بسی نماند که پنجاه ساله عاقل را
به پنج روز به دیوانگی برآید نام
مرا که با توام از هر که هست باکی نیست
حریف خاص نیندیشد از ملامت عام
شب دراز نخفتم که دوستان گویند
به سرزنش عجبا للمحب کیف ینام
تو در کنار من آیی من این طمع نکنم
که می‌نیایدت از حسن وصف در اوهام
ضرورتست که روزی بسوزد این اوراق
که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام

June 1, 2008

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

بشـــنوید
از کنسرت همین چند دقیقه پیش محمدرضا شجریان و گروه آوا در آتلانتا
کیفیت صدا قدری نامطلوبست ببخشید

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

May 5, 2008

بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

بشـــنوید
از گلهای رنگارنگ برنامه ۵۷۸، با صدای سیما بینا
اطلاعاتی راجع به اثر ندارم از برنامه گلهای ۵۷۸ فقط همین را داشتم اگر کل برنامه را دارید ممنون می‌شوم خبرم کنید.

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیرشمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی سعدی ازاین درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

ز تاب و تب عاشقانه‌ی من، نمانده اثر در ترانه‌ی من
خموشی دل با سیاهی شب، کشیده سر از بام خانه‌ی من
به طوفان دادم آرزو را، ز خاطر بردم یاد او را
سبوی دل را می نمانده، به مستی بشکن این سبو را
ویران دیدم بنای آرزو را، بر لب بستم مجال گفتگو را
بیا و شبی در جان و دلم، ای واله‌ی غم بر پا کن
بیا و شبی از موج بلا، چشمان مرا دریا کن
ز نام و نشان افسانه مخوان، کز نام و نشان بیزارم
مرا همه شب با می زدگان، در میکده‌ها رسوا کن
گریزم ز هستی به دامان مستی، که گرمی‌ها بخشد سرود مرا
هوادار عشقم که با شعله‌ی غم، بسوزد بی‌پروا وجود مرا
بزن شعله ها تارو پود مرا، سراپا به آتش بسوزانم
بسوزان به عشقی وجود مرا، از این خموشی گریزانم

October 20, 2007

تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد

چندی پیش که به ویدئوهای ایران‌سیما می‌شد لینک داد (و دانلودشان کرد) اینجا به یکی از برنامه‌های شبکه ۵ لینک داده بودم. چندی پیش هم یک وبسایت برای اشتراک ویدئوها دیدم که از لحاظ کیفیت و عملکرد به نظرم بهتر از یوتیوب بود، برای اینکه این ویمیو را تست کرده باشم، همان برنامه را آپلود کردم و می‌گذارمش اینجا. اطلاعات در مورد این ترانه اینجا


December 18, 2006

نه پای رفتن از اين ناحيت، نه جای مقام

بشـــنويد برنامه گلهای تازه ۱۶۰
با صدای محمدرضا شجريان به همراهی محمدرضا لطفی، راک ماهور، اجرا ۱۳۵۴

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ايام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام
ببردی از دل من مهر، هر کجا صنميست
مرا که قبله گرفتم، چه کار با اصنام
به کام دل، نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرو رفت و بر نيامد کام
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشيرت
مطاوعت به گريزم نمی‌کنند اقدام
مرا که با تو سخن گويم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند، نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آيند ريزه‌های عظام
ملامتم نکند هيچکس در اين سودا
که عشق می بستاند ز دست عقل، زمام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از اين ناحيت، نه جای مقام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر اين سخن برود در جهان نماند خام

October 13, 2006

که غم با یار گفتن غم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می‌کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی‌آدم نباشد
مکن یارا، دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی‌تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

August 19, 2006

تو و آینه

صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت

May 22, 2006

ای که قصد هلاک من داری …

گر کنم در سر وفات سری
سهل باشد زیان مختصری
ای که قصد هلاک من داری
صبر کن تا ببینمت نظری
نه حرامست در رخ تو نظر
که حرامست چشم بر دگری
دوست دارم که خاک پات شوم
تا مگر بر سرم کنی گذری
متحیر نه در جمال توام
عقل دارم به قدر خود قدری
حیرتم در صفات بی چونست
کاین کمال آفرید در بشری
ببری هوش و طاقت زن و مرد
گر تردد کنی به بام و دری
حق به دست رقیب ناهموار
پیش خصم ایستاده چون سپری
زان که آیینه​ای بدین خوبي
حیف باشد به دست بی بصری
آه سعدی اثر کند در کوه
نکند در تو سنگ دل اثری
سنگ را سخت گفتمی همه عمر 
تا بدیدم ز سنگ سختتری

February 1, 2006

گلی از گلستان

 بشنويد

يكي را زني صاحب جمال درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت كابين در خانه متمكن بماند. مرد از محاورت وي بجان رنجيدي و از مجاورت او چاره نديدي؛ تا گروهي آشنايان به پرسيدن آمدندش. يكي گفتا: چگونه اي در مفارقت يار عزيز؟ گفت: ناديدن زن بر من چنان دشوار نمي‌نمايد كه ديدن مادر زن.

گل بتاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
ديده بر تارك سنان ديدن
خوشتر از روي دشمنان ديدن
واجب است از هزار دوست بريد
تا يكي دشمنت نبايد ديد

January 20, 2006

شب عاشقان بيدل…

با صداي حسام الدين سراج، آهنگساز: علی رحيميان بر روی کلامي از سعدی

 

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد 

November 21, 2005

…. چنان كه هر كه ببيند بر او ببخشايد

فراق را دلي از سنگ سخت‌تر بايد
مرا دليست كه با شوق بر نمي‌آيد
هنوز با همه بدعهديت دعاگويم
بيا و گر همه دشنام ميدهي شايد
اگر چه هر چه جهانت به دل خريدارند
منت به جان بخرم تا كسي نيفزايد
بكش چنان كه تواني كه بنده را نرسد
خلاف آن چه خداوندگار فرمايد
نه زنده را به تو ميلست و مهرباني و بس
كه مرده را به نسيمت روان بياسايد
مپرس كشته‌ی شمشير عشق را چوني
چنان كه هر كه ببيند بر او ببخشايد
پدر كه چون تو جگرگوشه از خدا ميخواست
خبر نداشت كه ديگر چه فتنه مي‌زايد
توانگرا در رحمت به روي درويشان
مبند و گر تو ببندي خداي بگشايد
به خون سعدي اگر تشنه‌اي حلالت باد
تو دير زي كه مرا عمر خود نمي‌پايد

October 30, 2005

… مكن كه مظلمه خلق را جزايي هست

بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بود كه چنين بي‌حساب دل ببري
مكن كه مظلمه خلق را جزايي هست
توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظر كنند كه در كوي ما گدايي هست
به كام دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد
كسي نگفت كه بيرون از اين دوايي هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشوراني
از اين طرف كه منم همچنان صفايي هست
به دود آتش ماخوليا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور كه كيميايي هست
به كام دل نرسيديم و جان به حلق رسيد
و گر به كام رسد همچنان رجايي هست
به جان دوست كه در اعتقاد سعدي نيست
كه در جهان بجز از كوي دوست جايي هست

|| مطالب قبلی »»