September 10, 2009

چه دانم‌های بسیار است

چو این تبدیل‌ها آمد
نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است
لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی
از آن دریا کفی افیون

August 24, 2009

انتظارم .. انتظارم … روز و شب

بشـــنوید

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

August 6, 2008

مهارُم کِردی و دادی به ناکس

بشـــنوید
آلبوم آذرستون، آواز دشتستانی
نی محمد موسوی صدای محمدرضا شجریان کلام مولانا و بابا طاهر
شنیدن این آلبوم برای بیماران قلبی، بدهکاران، از وطن دورمانده‌ها و از این دست توصیه نمی‌شود!

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوخته داغ خداییم

گلستان جای تو ای نازنیننم
مو در گلخن به خاکستر نشینم
چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا
چو دیده واکرم جز ته نوینم

زعشقت آتشی در بوته دیرم
در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ای‌دوست
بمژگان خاک پایش روته دیرم

هزاران غم بدل اندوته دیرم
هزار آتش بجان افروته دیرم
بیک آه سحر کز دل برآرم
هزاران مدعی را سوته دیرم

غم عالم همه کردی ببارم
مگر مو لوک مست سر قطارم
مهارم کردی و دادی به ناکس
فزودی هر زمان باری ببارم

به آهی گنبد خضرا بسوجم
فلک را جمله سر تا پا بسوجم
بسوجم ار نه کارم را بساجی
چه فرمائی بساجی یا بسوجم

بدل درد غمت باقی هنوزم
کسی واقف نبو از درد و سوزم
نبو یک بلبل سوته به گلشن
به سوز مو نبو کافر به روزم

فلک کی بشنود آه و فغانم
بهر گردش زند آتش بجانم
یک عمری بگذرانم با غم و درد
بکام دل نگردد آسمانم

بی‌ته گلشن چو زندان بچشمم
گلستان آذرستان بچشمم
بی‌ته آرام و عمر و زندگانی
همه خواب پریشان بچشمم

خوش آن ساعت که دیدار ته وینم
کمند عنبرین تار ته وینم
نوینه خرمی هرگز دل مو
مگر آن دم که رخسار ته وینم

مو که آشفته حالم چون ننالم
شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی چند نالی
تو آیی در خیالم چون ننالم

July 12, 2008

مستان سلامت می‌کنند

بشـــنوید
با صدای محمدرضا شجریان، گروه شهناز (مجید درخشانی). (منبع

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاش‌تر وز همگنان قلاش‌تر
وز دلبران خوش‌باش‌تر مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی‌پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

May 1, 2008

فتنه‌ی تست این پر طاووسیت

بشـــنويد 

در بیان آنکه عجب و نخوت که زاده‌ی کبرند علامت صفت شیطان است. هر جا که سر برزند آن مظهر صفات شيطان خواهد بود و هرکه خود را صاحب‌کمال پندارد آن پنداشت دليل نقصان او بس باشد.

علتی بتر ز پندار کمال
 نیست اندر جان تو ای ذو دلال 
از دل و از دیده‌ات بس خون رود
تا ز تو این معجبی بیرون شود 
علت ابلیس انا خیری بدست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
هر که نقص خویش را دید و شناخت
اندر استکمال خود ده اسپه تاخت
زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال 
بر بليس و ديو از آن خنديده‏اى
كه تو خود را نيك مردم ديده‏اى‏
بر دكان هر زرنما خندان شده‌ست
ز آنكه سنگ امتحان پنهان شده‌ست
‏نازنینی تو ولی در حد خویش
الله الله پا منه زاندازه بیش
فتنه‌ی تست این پر طاووسیت
که اشتراکت باید و قدوسیت

December 5, 2007

نیست گنجایی دو من را در سرا

بشـــنويد
حكايت در بیان آن‌كه هر كه صاحب ما و من است درون ِ خانه‌ى وحدت راه ندارد

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانه‌ی همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشته‌ی دوتا
چونک یکتایی درین سوزن در آ
رشته یکتا شد غلط کم شو کنون
گر دوتا بینی حروف کاف و نون
پس دوتا باید کمند اندر صور
گرچه یکتا باشد آن دو در اثر

زین قدح‌های صور کم‌باش مست
تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست
از قدح‌های صور بگذر مه‌ایست
باده در جامست لیک از جام نیست
سوی باده‌بخش بگشا پهن فم
چون رسد باده نیاید جام کم
صورت از بی‌صورت آید در وجود
هم‌چنانک از آتشی زادست دود
حیرت محض آردت بی‌صورتی
زاده صد گون آلت از بی‌آلتی

آن یكیی نه كه عقلش فهم كرد
فهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك این ممكن بدی
قهر نفس از بهر چه واجب شدی
با چنان رحمت كه دارد شاه هش
بی‌ضرورت چون بگوید نفس كش

October 20, 2007

تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد

چندی پیش که به ویدئوهای ایران‌سیما می‌شد لینک داد (و دانلودشان کرد) اینجا به یکی از برنامه‌های شبکه ۵ لینک داده بودم. چندی پیش هم یک وبسایت برای اشتراک ویدئوها دیدم که از لحاظ کیفیت و عملکرد به نظرم بهتر از یوتیوب بود، برای اینکه این ویمیو را تست کرده باشم، همان برنامه را آپلود کردم و می‌گذارمش اینجا. اطلاعات در مورد این ترانه اینجا


October 7, 2007

دیروز و امروز

ديروز مستان را به ره، بربود آن ساقی کله
امروز می در می‌دهد، تا برکــند از ما قـبا

August 30, 2007

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا



من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

June 22, 2007

ای دل آنجا رو که با تو روشنند

بشـــنويد

در بيان صحبت نيکان و پيوستن بديشان. بدان‌که سالک را هيچ شربت بعد از توبه سازگارتر از صحبت پاکان نيست و از جماعتی که ابنای جنس نباشند، فرار نمودن. چه ايشان «شياطين الانس» اند و به وسوسه ايشان باز دغدغه‌ی خيالات فاسده روی مي‌نمايد. «نعوذ بالله من الحور بعد الكور»

هر که خواهد همنشینی خدا
تا نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زانک جزوی بی کلی
چون شوی دور از حضور اولیا
در حقیقت گشته‌ای دور از خدا
ای دل آنجا رو که با تو روشنند
وز بلاها مر ترا چون جوشنند
در میان جان ایشان خانه گیر
در فلک خانه کن ای بدر منیر
هر که باشد همنشین دوستان
هست در گلخن، میان بوستان
هر که با دشمن نشیند، در ز من
هست او در بوستان، در گولخن
راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راست‌رو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست کرد
هم ترازو را ترازو کاست کرد
هر که با ناراستان هم‌سنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو اشداء علی‌الکفار باش
خاک بر دلداری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش
هین مکن روباه‌بازی شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نسکلند
زانک آن خاران عدو این گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زانک آن گرگان عدو یوسفند
خاک پاکان لیسی و دیوارشان
بهتر از عام و رز و گلزارشان
بنده‌ی یک مرد روشن‌دل شوی
به که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگ دهل
تو نخواهی یافت ای پیک سبل
هین غذای دل بده از همدلی
رو بجو اقبال را از مقبلی
همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرشان کیمیایی خود کجاست
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
مهر پاکان درمیان جان نشان
دل مده الا به مهر دلخوشان
دل ترا در کوی اهل دل کشد
تن ترا در حبس آب و گل کشد
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
جزوها را رویها سوی کلست
بلبلان را عشق با روی گلست
اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف
واى گلرويى كه جفتش شد خريف
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد
در وجود زنده‌ای پیوسته شد
وای آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجست
نان مرده چون حريف جان شود
زنده گردد نان و عين آن شود
هيزم تيره حريف نار شد
تيرگى رفت و همه انوار شد
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
سنگ سرمه چونک شد در دیدگان
گشت بینایی شد آنجا دیدبان
چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
نان چو در سفره ست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
حاصل این آمد که یار جمع باش
همچو بتگر از حجر یاری تراش
زانک انبوهی و جمع کاروان
ره‌زنان را بشکند پشت و سنان
فقر خواهی آن به صحبت قایمست
نه زبانت کار می‌آید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان
در دل سالک اگر هست آن رموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
تا دلش را شرح آن سازد ضیا
پس الم نشرح بفرماید خدا
که درون سینه شرحت داده‌ایم
شرح اندر سینه‌ات بنهاده‌ایم
منفذی داری به بحر ای آبگیر
ننگ دار از آب جستن از غدیر
در نگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ی لا تبصرون

از لب لباب مثنوی - با صدای عبدالکریم سروش

June 13, 2007

آتش زدی بر عود ما ، نظاره کن در دود ما

January 2, 2007

ايمان كاملان يك قدم قابل توجه از ما جلوتر است

آوازه‌ي شيري در اطراف جهان شايع گشته بود، مردي از براي تعجب از مسافت دور قصد آن بيشه كرد، براي ديدن آن شير يك ساله راه مشقـّت كشيد و منازل بريد چون در آن بيشه رسيد و شير را از دور بديد ايستاد و بيش نمي‌توانست رفتن، گفتند آخر شما چندين راه قدم نهاديد براي عشق اين شير و اين شير را خاصيتي هست كه هر كه پيش او دلير رود و به عشق دست بر وي مالد هيچ گزندي به وي نمي‌رساند و اگر كسي از او ترسان و هراسان باشد شير از وي خشم مي‌گيرد بلك بعضي را قصد مي‌كند كه چه گمان بد است كه در حق من مي‌بريد؟
گفتند اكنون چيزي كه چينين است يك ساله راه قدم‌ها زدي اكنون نزديك شير رسيدي اين اِستادن چيست؟ قدمي پيشتر نهيد! كس را زهره نبود كه يك قدم پيشتر نهد. گفتند: آن همه قدم‌ها زديم، آن همه سهل بود، يك قدم اينجا نمي‌توانم زدن اكنون مقصود از آن ايمان آن قدم بود كه يك قدم در حضور شير سوي شير نهد و آن قدم عظيم نادرست جز كار خاصان و مقربان نيست و قدم خود اين است و باقي آثار قدم است، آن ايمان به جز انبيا را نرسد كه دست از جان خود بشستند!

فيه ما فيه- مولانا جلال الدين
از وبلاگ یقین

|| مطالب قبلی »»