در اين متروکه جاییکه برایم مانده بود و بس،
در آواز سیاهی ها…
ندامت را به حس خسته و بیجان خود دیدم
و فهمیدم که در مرداب ذلتها رها بودم
و من در ناکجای شهر شب،
به دنبال گریز از هر ندایِ صادقی بودم.
در آن بنبستِ دلتنگی که هر لحظه
برایم مثل مرگی بیهدف در زیر سقفِ خستگی بود،
خودم را مردهای دیدم که مینالد و میخواهد رهایی را….
خودم را مردهای دیدم که مانده در عميق یک کویر سخت
خودم را هیچ میدیدم،
خودم را خسته می دیدم
و تنها دور از آن حسی که چون رودی حضور ذهن من را نور میبخشید.
همان نوری که در دنیای تاریکم،
چنان مهتاب میتابید و من را زندهتر میکرد.
ولی من بی کس و تنها،
رها در سایههای مبهم و تردید،
به دنبال نگاه و دستی از سمت خدا بودم.
خودم را دور میدیدم و کمرنگي بدام ِ رنگی دلها
صدایی را شنیدم، سایهها رفتند و من ماندم…
حقیقتهای دل را باز حس کردم و خود گشتم.
هجوم انتظاری کهنه در من شعله ور گردید
و من در ابتدای راه سختیها به خود گفتم:
که میمانم و میمانم و میگردم که خود را باز بینم در مسیر روشن فردا.
طلوعی در من تاریک، روشن شد
و آن نور تجلی بخش آرامش، وجودم را هماهنگِ عبادت کرد.
وجودم را جلا بخشید و احساس غریبم را مرمت کرد
و من چون ناخدای کشتی امید،
هدفهای عبورم را، صفا دادم
و خود را از غبار بیکسیها و رهاییها، جدا کردم
و آن رود همیشه پاک و جاری و غزلخوان هوای صبح تو گشتم.
چنان پروانهای عاشق که میچرخد به دور شمع ایمانش و میمیرد برای او که
معبودیست، خالق.
حقیقت را به لوح قلب خود حک میکنم، تا بدانم که چه میخواهم
و قلب زخمیام را باز میبینم.
به فکر آن نگاه تازه میافتم
و اشک لحظههای نا امیدی و ندامت را به روی گونه میبینم.
خدا را باز می بینم،
امیدم روح می گیرد و همراه اقاقیها به دشت روشنی میتازم و محکم همانند همان کوه اراده بر سر راه تو می آیم و
در دل، پرطپش، مغرور میگویم:
تو که الهام بخش لحظههای خستهام هستی ……