February 28, 2003

شکوفه آرزو (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در احتضار هم که باشم
به انتظارآمدنت می‌مانم
آنگاه که بيايی!
روزن‌های بسته نور
راه‌های مسدود عبور
پرهای خسته نمور
گشوده می‌شوند
و رازهای مگو!؟
از نگاهت می‌خوانم
می‌دانم…
تا سپيده اين يلدا
طلوع می‌کنی از زمستان
و بهار می‌شوی در بستان…

February 18, 2003

از خيالم گذری کن ای عشق (از يادداشتهای‌ يک دوست)

از خيالم گذری کن
از خيالم گذری کن شايد،
         زير تابوت دل‌انگيز نگاهت قدمی بردارم
يا تو را آه بلندی بکشم،
        به بلندای سپيداری که پشت پرچين زمستان به تو می‌انديشد.
شايد از هيبت اين آه بلند،
        گل کند غنچهء بغضی که گلوگير من است.
گهی از باغ خيالم گذری کن
       تا فراموش کنم خانهء عشق، خراب آباد است.
از خيالم گذری کن شايد،
       من بازنده به بازی گيرم مهره هايی که مرا باخته‌اند.
با حضورت شايد
        بويی از نغمهء يک کبک بهاری به مشامم برسد،
              یا پر از رايحهء شيههء يک اسب قزل، در شميم شبدر،
                        به بهار انديشم.
از خيالم گذری کن ای عشق…

February 6, 2003

محراب سبز (از يادداشتهای‌ يک دوست)

او تمام لحظه‌های خوب را گم کرده بود
        او دلش را
         او ترنم‌های آواز خوشش را
                 در شبی گم کرده بود
تلخ تر از اينهمه بیچارگی
        او در ِ دروازهء پرواز را
                گم کرده بود
آن پرنده آمد و
ودلواپسی‌های غريبش را
         به يک جنگل سپرد
مهربانی‌های آن محراب سبز
         در حريم ذهن بی‌تاب پرنده
                نقطهء آغاز شد
آن پرنده به همهء دلبستگی
                 آماده پرواز شد….

January 30, 2003

باز کن پنجره را (از يادداشتهای‌ يک دوست)

گاهی…
تنها پل رسيدن بين تو و من،
حجم يک پنجره را دارد
“باز کن پنجره را”
و صدای قدمهايت را روی قلبم
تکرار کن…
“باز کن پنجره را”
و بيا آرام.
روی ابهام يک رؤيا
خيالم را قاب کن
و کنار پنجره بگذار.
“باز کن پنجره را”
“اينجا همهء لحظه‌ها آبی است”.

October 8, 2002

با يک سلام گرم(از يادداشتهای‌ يک دوست)

دنيا بزرگ نيست
با يک نگاه صميمی
با يک سلام گرم
از جاده های يخزده هم می‌توان گذشت.
از مرزهای دور
که با سيم خاردار
يا ميله‌های غمزده مسدود گشته‌اند
حتی کويرها
درياچه های شور
از کوههای گمشده در هاله‌ای زدود
یا يک سلام از ته دل می‌توان گذشت.
دنيا بزرگ نيست
اندازهء دليست که سرشار ِ آرزوست
هر گوشه‌اش ز عشق
و از شوق دوستی
جنجال و گفتگوست
اين قرن، قرن عشق
قرن محبت است
قرنی که می‌توان
جای گلوله‌ها
با شاخه های گل به مصاف زمانه رفت
دنيا بزرگ نيست
با يک نگاه صميمی
با يک سلام گرم
هر لحظه می‌توان همه جا عاشقانه رفت.

September 25, 2002

چشمان ِ شعرنيوش (از يادداشتهای‌ يک دوست)

سر پناهِ ابدی!

چه ساده در متن دردهايم
لمس می‌شوی.
نگاهت را
دلت را
دستت را به من بده
دوستت دارم را از سر بگير.
از کدام بهشت
از کدام جهنم آمده‌ام
که اينگونه زلال
آب و آتش را در وسعت آينه‌ام می‌آويزم
کدام زاويهء زندگيم را فرياد می‌کشی؟
می‌خواهم از تو
از من
از ما حرف بزنم
رهايم کنيد
رهايم کنيد
تا به قدمهايی بياويزم
که صبح فردا را می‌سرايد.
من ديگرگونه دوست دارم
ديگر گونه می‌زيم
و ديگر گونه می‌انديشم
به چشمانی که
پيوسته خاموشند
چشمانی که شعر نمی‌نوشند.

September 14, 2002

حجم بی‌رنگ خيال(از يادداشتهای‌ يک دوست)

چه بسيارند و طولانی

لحظه‌های دلتنگ،
لحظه‌های خسته،
لحظه‌هايی که در پس تنهايی پرده،
نگاه متروک پنجره
رنگ شب می‌گيرد.
آن لحظه‌های پرشکوه
تو را می‌آفرينند
بر زمين بی‌برگ و بر رؤيای سبز من،
که درختانش
فصل روييدن گلهای نی را به ياد دارند
و غنچه‌های نياز
در بهار گلهای کاغذی نی شکفند
و بوی عطرشان
با راز غربت سکوت
پيوندی ماندگار دارند.
از ميان خاطراتم می‌گذرم،
و تو را که به بی کران آميختی، می‌جويم
تا جاودانت کنم
بر لحظه‌های بی‌انتهای
شبهای غمگين
با اشک
در ديدگان بی فروغم خواب،
که راز خزان را
بی برگ و زرد
صدای خش‌خش، گامهای رهگذار پير
بر سنگفرش کهنه معبر عمر می‌داند.
ای لحظه‌های خاطره،
تو را آغوش می‌کشم،
با غبار نازک هوای بازدم،
ميهمان مضطرب امواج،
رقصنده بر تپيدن قلبم.
ای حجم بی‌رنگ خيال.

August 28, 2002

مست با تو بودن (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در رؤياهايم مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما تو نبودی…
من بودم و دريا و خوابی که تو را کم داشت
و گوش ماهيهايی که صورتشان را با موج شسته بودند و
لاک پشتی که در رؤياهايش مست بود، مستِ خواب….
دريا بود و ماسه‌های آب خورده‌ای که دستهای مرا مي‌بوسيد
تا برای عشق کهنه مان برجی بسازم و قايق کوچکی که عزم تورا می‌جست
اما تو نبودی…
آنجا همه چيز آبی بود اما نه آبی آسمان، که آبی‌اش دريايی بود
حتی رنگ پرواز مرغان دريايی هم آبی بود
آبی يک دست و يا شايد من هرآنچه را که بود آبی می‌ديدم
گفتم که:
مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما…
تو نبودی!

August 14, 2002

رويش (از يادداشتهای‌ يک دوست)

سبز خواهم شد دوباره،

سبز خواهم شد
رویشی در بستر آیینه‌ها تکرار خواهم کرد،
دانه‌ای دیگر درون خاک خواهم برد
اشک خواهم ریخت،
آب خواهم داد
من سحر را با نگاهی خیس،
دستهایی مضطرب از شوق،
و دعایی سبزتر از شعر
وجد خواهم داد
دست را با نازک احساس،
لطف خواهم داد،
پاک خواهم کرد،
سینه را با واژه های صبر،
سیر خواهم کرد
صبح را با شبنم تسبیح
نور خواهم داد
طرح خواهم زد
سبز خواهم شد دوباره،
سبز خواهم شد
رویشی در بستر آیینه‌ها تکرار خواهم کرد.

August 8, 2002

تابش عارفانهء اميد (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در اين متروکه جایی‌که برایم مانده بود و بس،
در آواز سیاهی ها…
ندامت را به حس خسته و بی‌جان خود دیدم
و فهمیدم که در مرداب ذلتها رها بودم
و من در ناکجای شهر شب،
به دنبال گریز از هر ندایِ صادقی بودم.

در آن بن‌بستِ دلتنگی که هر لحظه
برایم مثل مرگی بی‌هدف در زیر سقفِ خستگی بود،
خودم را مرده‌ای دیدم که می‌نالد و می‌خواهد رهایی را….
خودم را مرده‌ای دیدم که مانده در عميق یک کویر سخت
خودم را هیچ می‌دیدم،
خودم را خسته می دیدم
و تنها دور از آن حسی که چون رودی حضور ذهن من را نور می‌بخشید.
همان نوری که در دنیای تاریکم،
چنان مهتاب می‌تابید و من را زنده‌تر می‌کرد.
ولی من بی کس و تنها،
رها در سایه‌های مبهم و تردید،
به دنبال نگاه و دستی از سمت خدا بودم.

خودم را دور می‌دیدم و کمرنگي بدام ِ رنگی دلها
صدایی را شنیدم، سایه‌ها رفتند و من ماندم…
حقیقت‌های دل را باز حس کردم و خود گشتم.
هجوم انتظاری کهنه در من شعله ور گردید
و من در ابتدای راه سختی‌ها به خود گفتم:
که می‌مانم و می‌مانم و می‌گردم که خود را باز بینم در مسیر روشن فردا.

طلوعی در من تاریک، روشن شد
و آن نور تجلی بخش آرامش، وجودم را هماهنگِ عبادت کرد.
وجودم را جلا بخشید و احساس غریبم را مرمت کرد
و من چون ناخدای کشتی امید،
هدف‌های عبورم را، صفا دادم
و خود را از غبار بی‌کسی‌ها و رها‌یی‌‌ها، جدا کردم
و آن رود همیشه پاک و جاری و غزلخوان هوای صبح تو گشتم.
چنان پروانه‌ای عاشق که می‌چرخد به دور شمع ایمانش و می‌میرد برای او که
معبودی‌ست، خالق.

حقیقت را به لوح قلب خود حک می‌کنم، تا بدانم که چه می‌خواهم
و قلب زخمی‌ام را باز می‌بینم.
به فکر آن نگاه تازه می‌افتم
و اشک لحظه‌های نا امیدی و ندامت را به روی گونه می‌بینم.
خدا را باز می بینم،
امیدم روح می گیرد و همراه اقاقیها به دشت روشنی می‌تازم و محکم همانند همان کوه اراده بر سر راه تو می آیم و
در دل‌، پر‌طپش، مغرور می‌گویم:
         تو که الهام بخش لحظه‌های خسته‌ام هستی ……

August 2, 2002

همه و هيچ (از يادداشتهای‌ يک دوست)

تابحال چندين نوشته با عنوان “از يادداشتهای‌ يک دوست”،‌ را خوانده‌ايد. خودم فکر ميکنم اين يکي بهترين آنهاست!
(از يادداشتهای‌ يک دوست)‌
همه و هيچ
او گفت در آغاز:
قسم به سيب که به اختيار خوردم و هنوز خونش در رگهايم جاری است
و قسم به خون که به اجبار می‌خورم بر سر سفره دلتنگی‌ام.
ايستاده ام کنار دريچهء انديشه‌ام
می‌نگرم روزهای شلاق خوردهء هزار ساله را.
که به عادت نان خوردم و نمک
می‌بينم از آغاز، روزهای تاریک و گنگ را
که آرام آمدند و شتابان رفتند
زمزمهء خسته بودنم را می‌شنوم
سلام صبح و خداحافظ شبانه‌ام …… نان و خون
چرخش تولد تا مرگم ( خاک، سیب، هبوط، خون، خاک)
اشک او قفلی شد بر دهن تازه گشوده اش… و دیگر هیچ!
گفتم:
هفت عدد مقدسی است،
چرخش با هفت شروع می شود و با هفت تمام می شود:
( خدا، خاک، حکمت، رحمت، عشق، خاک، خدا)
اشک قفلی شد بر دهانم و این یعنی:……………. همه چیز!!

July 27, 2002

آينهء مهر + آينه + انحلال نهضت آزادى

(از يادداشتهای يک دوست)
من آینه‌ای به دست گرفته‌ام تا تصویر رؤیای خویش را بنگرم و به شکفتن بابونه‌های معصوم ایمان بیاورم. آینهء من هیچ غباری را پذیرا نمی‌شود. آینهء من صداقت نگاههایی‌ست که در امتداد آبی جادهء زندگی چشم به راه رسیدن پرندهء خوشبختی‌اند.
من آینه‌ای به دست گرفته‌ام که لبخند پنجره را بی‌نهایت می‌کند و احساس سبز درخت را در جان خستهء باغ می‌رویاند، آینه‌ای که انعکاس شادمانی‌ست و فریاد زلالی برای رهایی، برای سرشاری حجم عشق، برای پرسه زدن در کوچه های آبی لبخند…
اینک بنگر آینهء کوچک مرا و دنیا را در ذهن خویش سبز کن. بگذار آخرین کلام عشق، اولین سپیدهء دیدار مهربانی باشد. بگذار دلت هوای روشنی دریاچهء رویاها را بکند. در آینهء کوچک من، خلوت معطریست برای پروانه‌هایی که عاشق دیدار گل سرخند، عاشق پنجره‌هایی که پرده‌های ضخیم را دوست ندارند.
اینک بنگر آینهء کوچک مرا و به انبوه عشق در جام نور، لبخند بزن! خورشید که بیاید ما با هم از دامن نورانی‌اش گل ستاره خواهیم چید و همسفر با بادبادکهای مسافر تا آسمان هفتم عشق پر خواهیم گشود.
مهم اینست که آینه‌ات بی غبار باشد و دلت هوای بابونه هایی را کرده باشد که هنگام
سپیده دم متولد می شوند.
پس بگشای آینهء خود را
………………ای آینه دار مهر و عاطفه….
………………………………
صحبت آينه شد! آينه باز هم گردگيری شده. اين بار با ياد شاملو. برای من جالب بود چون من اين شعر شاملو رو نشنيده بودم.
کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود و
………………..انسان با نخستين درد ….

………………………………
بشنويد از راديو آزادی: انحلال نهضت آزادى و محکوميت ٣٣ تن ملى-مذهبى توسط دادگاه انقلاب، از ديد يکى از بنيانگذاران، چندعضو و وکيل نهضت آزادى

|| مطالب قبلی »»