رنگ ِ آشنايت پيدا نيست
بشـــنويد با صدای شاعر
همه
لرزش ِ دست و دلام
از آن بود
که عشق
پناهي گردد،
پروازی نه گريزگاهي گردد.
آی عشق آی عشق
چهرهی آبيات پيدا نيست.
□
و خنکای مرهمي
بر شعلهی زخمي
نه شور ِ شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهرهی سُرخات پيدا نيست.
□
غبار ِ تيرهی تسکيني
بر حضور ِ وَهن
و دنج ِ رهايي
بر گريز ِ حضور،
سياهي
بر آرامش ِ آبي
و سبزهی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ ِ آشنايت
پيدا نيست.
احمد شاملو ۱۳۵۲ - ابراهيم در آتش

