September 4, 2008

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

بشـــنوید
گلهای رنگارنگ شماره ۴۹۳
با صدای سیما بینا و اکبر گلپایگانی و حسین قوامی
بر روی کلامی از سعدی، ؟،

از مهر روی گلرخان در سینه دارم خارها
آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها
بر روی ما ای باغبان بگشا در گلزار را
تا کی به حسرت بنگریم از رخنه‌ی دیوارها

ناز من، عشق من، از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمده‌ای بر سر من
جان من گیر چو آیی ز سرم زود مرو
چشم پر حسرت من سیر ندیدست تو را
بنگر اشکم و از چشم ترم زود مرو
ترسم ای گل که نبینم دگرت دیر میا
ترسم ای جان که نیایی دگرم زود مرو
آفتاب لب بام‌ایم به یک گردش چشم
بر در و بام نماند اثرم زود مرو
صبر کن تا به خدایم که ز شوق رخ تو
نه ز خود کز دو جهان بی‌خبرم زود مرو
این تویی یا که خیالم بتی آراسته است
گر تویی بهر خدا از نظرم زود مرو

دوش در بزم حدیث لب جانان می‌رفت
بر لبم تا به سحرگه سخن جان می‌رفت
هر سخن کز لب شیرینِ تو می‌گفت خیال
شوق می‌آمد و صبر از دل نالان می‌رفت

آن پری‌روی از درم روزی فراز آید، نیاید
من همی‌خواهم که عمر رفته بازآید، نیاید
پیش از آن ایام در پیچد ز هم طومار عمر
نامه‌ای از کوی یار دل‌نواز آید، نیاید

آنچه دیدم ز تو درد دلم افزود، بیا
ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
سود و سرمایه‌ی من گر برود باکی نیست
ای تو سود من و سرمایه‌ی هر سود، بیا

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی
تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

اگر سرشک پی شستن غبار غم است
بجای هر مژه‌ام دیده‌ای هنوز کم است
شکسته بال‌تر از من میان مرغان نیست
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

راهب خم باده پیر دیری بوده است
پیمانه حریف گرم سیری بوده است
این مشت گلی که هست خشت سر خم
میخاره‌ی عاقبت به‌خیری بوده است

در معرکه‌ی عشق ستیز دگر است
فتح دگر آنجا و گریز دگر است
فریاد و فغان و گریه و ناله و آه
اینها هوس است و عشق چیزی دگر است

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر
در دل نباشد غیر تو ما را تمنای دگر
نی ره مرا در خانه‌ای نی جای در کاشانه‌ای
هر لحظه چون دیوانه‌ای گردم به صحرای دگر
از من چه پرسی اين وآن خواهی بخوان خواهی بران
محکوم فرمانم به جان نبود مرا جای دگر
ای فاخته دل می‌نهی بر قامت سرو سهی
گويی نداری آگهی از قد و بالای دگر

August 23, 2008

یک ناله شبی در غم او کردم و عمریست کز هر طرفی ناله مرغ سحر آید

بشـــنوید
گلهای رنگارنگ شماره ۵۶۷
کاری از مهدی خالدی با همراهی ورزنده، ملک، عبادی و موسوی
با صدای سیما بینا و محمد‌رضا شجریان
بر روی کلامی از ایرج میرزا، مریم ساوجی، عماد خراسانی، معینی کرمانشاهی، مجمر زواره‌ای

طرب افسرده کند دل چو ز حد در گذرد
آب حیوان بکشد نیز چو از در گذرد
من از این زندگی یک نهج آزرده شدم
گر چه قند است نخواهم که مکرر گذرد
آه از آن روز که بی کسب هنر شام شود
وای از آن شام که بی باده و ساغر گذرد
لحظه‌ای بیش نبود آنچه ز عمر تو گذشت
آنچه باقیست به یک لحظه‌ی دیگر گذرد
عاقبت زیر دو خط جمع شود از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد

اسیر بند محبت گرفته خو به غمت
چنان که سینه سپردم به خنجر ستمت
نباد جای تو خالی میان خاطره‌ها
همیشه بر دل من باد سایه‌ی قدمت
مرا به وصل و به هجران سر تمنا نیست
سر رضای توام تا کی کند کرمت
در آتش دلم ای چشمه‌ی امید بجوش
که جان و دل نسپارم به چشمه‌سار غمت
به مهر و آشتی‌ات خسته‌خاطرم چه کنم
ز فتنه‌های زیاد و به لطف‌های کمت

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا
آنچه می‌خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
آنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا
دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا
در دلم ریخته بس برسر هم غم سر غم
دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا
یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ایام نمی‌زاد مرا

خداوندا مرا شاید امتحان کردی
که در دنیا رهایم بی ‌هم‌زبان کردی
اگر دردم دادی توانم ده
گران‌بارم صبر گرانم ده
به خاکت افتادم امانم ده
چه خواهی از من ای غم
چه طرفی از هستی بردم
که می‌بندی راهم هر دم
خداوندا سوزی به جانم ده
دلی فارغ از این جهانم ده
به خاک افتادم من امانم ده

July 27, 2008

می‌روم آنجا که …

خواب می‌بينم همه شب، اسب رهوار مرادم را
يالش از نور سحرگاهان ، طلایی رنگ
خواب می‌بينم که برزين بلند او
راه می‌پيمايم از فرسنگ تا فرسنگ
رو به سوی قله‌های دور می‌آرم
قله‌های دور، پنهان در غبار خنده‌ی خورشيد
می‌روم آن سان که نعل اسب من از سينه‌ی هر سنگ لاله‌ی برقی بروياند
می‌روم آن سال که گرمای نفس های تب آلودش
پرده‌ی ابريشمين آبشاران را بسوزاند
می روم آنجا که چون چشمم به طاق آسمان افتد
بشکفد در باغ چشمم سوسن خورشيد
همچو عکس بيشه‌ها در چشم آهوها
می‌روم آنجا که چون اسبم دو چشم از خواب بگشايد
نقش بندد در نگين مردمک‌هايش
سايه‌ی پرواز خاموش پرستوها …

عاقبت زين می‌کنم روزی به بيداری
اسب رهوار مرادم را
رو به سوی قله‌های دور می‌آرم
قله‌های دور، پنهان در غبار خنده‌ی خورشيد
می‌روم آنجا که باغ آفرينش را بهاری هست
می‌روم آنجا که دلها را شکوه انتظاری هست

نادر نادرپور

July 23, 2008

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

بشـــنوید
گل‌های رنگارنگ شماره ۲۳۷ ماهور، با صدای بنان، به همراه پیانو معروفی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

July 20, 2008

مرگ پایان کبوتر نیست

بشـــنوید
بخشی از صدای پای آب سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل‌ها را می‌گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

لب دریا برویم.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین،
می‌رسد دست به سقف ملکوت.
دیده‌ام ، سهره بهتر می‌خواند.
گاهی زخمی که به پا داشته‌ام
زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
صدا می‌شنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.
هیجان‌ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است.
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

July 18, 2008

ای وای اگر صیاد من … غافل شود از یاد من

بشـــنوید
دشتی، با صدای مرضیه، از ساخته‌های استاد تجویدی بر روی کلامی از رهی‌معیری

دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم

July 4, 2008

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی

بشـــنوید
با صدای علیرضا افتخاری، تنظیم فریدون شهبازیان (بر مبنای ملودی مرتضی نی‌داود) بر روی کلامی از فریدون مشیری

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی
تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من
حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی
هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی
تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد
با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی
چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی
دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی
چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر
دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی
پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟
با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

July 2, 2008

موسم گل دوره‌ی حسن

بشـــنوید
با صدای هنگامه اخوان (بزرگداشت قمر ۱۳۵۶)
از ساخته‌های موسی‌خان معروفی، دشتی (ملودی مازندرانی) بر روی کلام حسن وحید دستگردی (رباعی خیام)

موسم گل دوره‌ی حسن
يک دو روز است در زمانه
ای به دل‌آرايی به عالم فسانه
 ای که ز تو مانده نکویی نشانه
خاطر عاشقان را ميازار
خوش نباشد ز معشوقه آزار
گر بسوزد شمع و پروانه را با زبانه
چون شود روز شمع و شب را نبينی نشانه

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
بی باده‌ی گلرنگ نمی‌شاید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست

مي‌کنی صيد مرغ بسته
می‌زنی سنگ بر شکسته
می‌کشی با تيغ ستم يار خسته
خسته دلان يکسره در خون نشسته
خویش و سوزی و بیگانه سازی
نیست چو آیین عاشق نوازی
تیر عشقت ای که در سینه ما نشسته
رحمتی کن با دل عاشق زار و خسته

March 4, 2008

دست دعا نگهدار

دائم دل خود به معصيت شاد كنى
چون غم رسدت خداى را ياد كنى
دنيا ز تو رفته و ترا دعوى ترک
گنجشك پريده را چه آزاد كنى

 حسن دهلوى

 لغزيده ايم و دانى، پس راز ما نگهدار
در سينه گر توانى، اين ماجرا نگهدار
كردى جفا كه با سر، در پاى تو درافتم
اكنون كه اوفتادم، دست از جفا نگهدار
گفتى زدر درآيم، شيرين و دلبر آيم
خواهى كه با سر آيم؟ خالى سرا نگهدار
آرام جان ما شو، وزعالمى رها شو،
پيوند آشنائى، با آشنا نگهدار
شرط است و رسم يارى، در عهد، استوارى
خواهى شوى زياران، شرط وفا نگهدار
گر از ميان ياران، و زخيل بيقراران
كس نارضا نخواهى، ما را رضا نگهدار
سيمين چو بر زمين ها، پاى طرب نكوبى
يكدم بر آسمان ها، دست دعا نگهدار
دانم كه خاطر تو از ناله ام غمين شد
بگذر زمن كه رفتم، رفتم خدا نگهدار

 سيمين بهبهانى

تا به جفايت خوشم ترك جفا كرده اى
اين روش تازه را تازه بنا كرده اى
راه نجات مرا از همه سو بسته اى
قطع اميد مرا از همه جا كرده اى
دوش ز دست رقيب ساغر مى خورده اى
من بخطا رفته ام يا تو خطا كرده اى
قامت يكتاى من گشته دو تا چون هلال
تا تو قرين قمر زلف دوتا كرده اى

 فروغى بسطامى

February 13, 2008

آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

با صدای محمد رضا شجریان، بر روی کلامی از سایه. با همراهی محمد رضا لطفی و گروه شیدا. در سه‌گاه 


نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند، هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درا
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو، جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدنت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

February 7, 2008

بشـــنويد
با صدای مرضیه، بر روی کلامی از بیژن ترقی
از ساخته‌های پرویز یاحقی

می‌زده شب چو ز میکده باز آیم
بر سر کوی تو من ز نیاز آیم
دلداده‌ی رهگذرم
از خود نبود خبرم
ای فتنه‌گرم

شبها سر کوی تو
آشفته چو موی تو
می‌آیم، تا جویم، خانه به خانه، مگر از تو نشانه
میخانه به میخانه، پیمانه به پیمانه
راه تو می پویم
این می و مستی، بود بی تو بهانه

می‌سوزم، شبها با شمع رخ تو، با سوز نهان
می‌سازم، با این آتش دل خود، با کاهش جان
تشنه‌ای به راه سرابم، به لب رسیده جان چو حبابم
مستم و خرابم
فارغ از غمم چه نشستی؟
چرا دل مرا بشکستی؟
همچو من تو مستی

مست از باده‌ام یا از آن نگه
بر تو عاشقم یا بر روی مه
من بر تو عاشقم، بر تو عاشقم
قلب من نشد، شاد از عشق تو
داد از عشق تو

December 20, 2007

دل من در تنم بی‌تابه امشب

بشـــنويد
با صدای محمدرضا شجریان
کاری از حسن یوسف‌زمانی، بر روی کلامی از سیاوش کسرایی

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه‌ها در خواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی‌تابه امشب

«« مطالب بعدی || مطالب قبلی »»