November 5, 2009

مگر شب ما سحر ندارد

بشـــنوید
ازتصانیف درویش‌خان بر روی کلامی از بهار، با صدای شجریان‌ها

ز من نگارم [حبیبم] خبر نداد
به حال زارم [حبیبم] نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود [حبیبم]
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل [حبیبم آخ] که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق [حبیب من آی] فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی
[حبیب من آی]
مگر شب ما سحر ندارد
جز انتظار و جز استقامت [حبیبم]
وطن علاج دگر ندارد
بهار مضطر منال و دیگر
که آه و زاری اثر ندارد

September 12, 2009

با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می‌کنی

امشب به کویت آمدم دانم که در وا می‌کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می‌کنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می‌کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می‌کنی
این چرخه می‌چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می‌کنم جوری که با می‌کنی
آشفته‌بازاری نکن ای دزد مادر زاد دل
صد حلقه می‌پیچی به هم تا یک گره وا می‌کنی
گر در تماشاخانه‌ی قسمت مرا بازی دهی
گه نقش‌های خویش را در من تماشا می‌کنی

سید محمود توحیدی (ارفع کرمانی)

September 3, 2009

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو - تو ای با دوستی دشمن

بشـــنوید
با صدای محمدرضا شجریان، اثر مجید درخشانی، بر کلامی از فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو -
تو ای با دوستی دشمن.
—-
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
—-
برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
—-
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
—-
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان -
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
—-
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار..

August 16, 2009

كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست

دشت‌ها آلوده است
در لجن‌زار گل لاله نخواهد رویید.
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه‌ی دل‌ها را
علف هرزه‌ی كین پوشانده است!
هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست!
وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!؟
و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست!
و زمانی شده‌است كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست
هیچ چیز ارزان نیست!
حمید مصدق

August 14, 2009

دلی سربلند و سری سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم
گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
قيصر امين پور

August 11, 2009

برگرد ای مسافر از این راه پر خطر .. اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی

هان ای بهار خسته که از راه‌های دور
موج صدای پای تو می‌آیدم به گوش
وز پشت بیشه‌های بلورین صبحدم
رو کرده‌ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گم‌کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می‌شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار !‌ که در باغ‌های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده‌های بسته‌ی یک رنج دیرپای
بر شاخه‌های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت‌های دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه‌ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره‌ها سایه گستر است
گل‌های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امیدها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده‌ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده‌ی سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته‌های پرستو سحرگهان
آهنگ‌های شادی خود ساز می‌کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می‌کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه‌ی شبگیر می‌شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می‌شوی
محمدرضا شفیعی کدکنی

June 20, 2009

ای میهن! اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است

تکراری است اما به یاد دوستی (و دوستانی) که همین الان شکنجه می‌شوند


بشنوید
امشب همه غم‌های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن
گریه‌سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
سر در گریبان، در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده‌های اشک پنهان، کرده بالین!

ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد
بر بال سرخت کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر یسر آن یرو آزاد؟

ای جنگل ای شب!
ای بی ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشان‌های گسسته!
آیینه‌ی دیرینه‌ی زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

ای جنگل ای غم!
چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که که با آوازش ا ز کنج قفس پرواز می‌کرد
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد…

ای جنگل ای حیف!
همسایه‌ی شب‌های تلخ نامرادی!
در ایتان سبز فروردین دریغا
ان غنچه‌های سرخ را بر باد دادی!

ای جنگل ای پیوسته پاییز!
ای آتش خیس!
ای سرخ و زرد، ای شعله‌ی سرد!
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟

ای جنگل ای در خود نشسته!
پیچیده با خاموشی سبز
خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه پرداز
زین پیله کی ان نازنین پروانه خواهد کرد پرواز؟

ای جنگل ای همراز کوچک‌خان سردار!
هم عهد سرهای بریده!
پر کرده دامن
از میوه‌های کال چیده!
کی می‌نشیند دُرد شیرین رسیدن
در شیر پستان‌های سبزت؟

ای جنگل ای خشم!
ای شعله‌ور چون آذرخش پیرهن چاک!
با من بگو از سر گذشت آن سپیدار
آن سهمگین پیکر، که با فریاد تندر
چون پاره‌ای از آسمتن افتاد بر خاک!

ای‌جنگل ای پیر!
بالنده‌ی افتاده، آزاد زمینگیر!
خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبر‌ها
ای جنگل! اینجا سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی من چون تو زخمی‌ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد
دمادم.

ه . ا . سایه

April 20, 2009

توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران


میخانه‌ها را وا کنید ای بــاده‌خـــواران
پیمانـه را احیـا کنیـد ای مـل گساران
باده در ساغر کنید، توبـه‌ای دیگر کنید
خرقه از تن برکنید، توبه‌ها را بشکنید
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
یادی از آئین مستانی کنید، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه‌گردانی کنید، مست پنهانی کنید
روز و شب معشوقــه‌بــازی‌های عــرفــانی کنید
مــست پنهـــــانی کنیــد، همچـون خمـــــــاران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
عاشقان غوغا کنید، بر دل شیدا کنید
یک نفس گر می‌توان ساغر زدن، پس چرا اندیشه‌ی فـردا کنید
غصــه از ســر وا کنید، پیمــانه را احــیا کـنیـد، ای بی‌قـــراران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران

April 13, 2009

آه باران …. ای امید جان بیداران

بشـــنوید
از آلبوم تازه آمده‌ی آه باران
با صدای محمدرضا شجریان، بر روی کلامی از فریدون مشیری

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشكند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
آه باران

February 3, 2009

عشق سرور من خواهد ماند

به تو قول دادم
تا پنج دقیقه دیگر بروم
اما جایی برای رفتن دارم؟
باران هنوز سرگردان خيابان‌هاست
جایی برای سرپناه نيست؟
قهوه‌خانه‌ها، تفسير كسالت
جایی برای ماندنم نيست؟
اكنون كه تو دريایی
بادبانی
سفری
نمی‌شود ده دقيقه ديگر
با تو بمانم
تا بند آمدن باران؟
حتماً مي‌روم، اين را بدان
اما پس از آن‌كه ابرها بگذرند
و بادها خاموش شوند
وگرنه تا صبح فردا
ميهمانت خواهم بود

نزار قباني - از ترجمه‌ی احمد پوری

January 19, 2009

آمدم ماندم خنديدم مردم

به من گفت:بیا
به من گفت:بمان
به من گفت:بخند
به من گفت:بمیر
         آمدم!
              خندیدم!
                   ماندم!
                         مردم!

ناظم حکمت شاعر ترک - از روی دیوار کافی‌شاپی در تهران

September 4, 2008

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

بشـــنوید
گلهای رنگارنگ شماره ۴۹۳
با صدای سیما بینا و اکبر گلپایگانی و حسین قوامی
بر روی کلامی از سعدی، ؟،

از مهر روی گلرخان در سینه دارم خارها
آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها
بر روی ما ای باغبان بگشا در گلزار را
تا کی به حسرت بنگریم از رخنه‌ی دیوارها

ناز من، عشق من، از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمده‌ای بر سر من
جان من گیر چو آیی ز سرم زود مرو
چشم پر حسرت من سیر ندیدست تو را
بنگر اشکم و از چشم ترم زود مرو
ترسم ای گل که نبینم دگرت دیر میا
ترسم ای جان که نیایی دگرم زود مرو
آفتاب لب بام‌ایم به یک گردش چشم
بر در و بام نماند اثرم زود مرو
صبر کن تا به خدایم که ز شوق رخ تو
نه ز خود کز دو جهان بی‌خبرم زود مرو
این تویی یا که خیالم بتی آراسته است
گر تویی بهر خدا از نظرم زود مرو

دوش در بزم حدیث لب جانان می‌رفت
بر لبم تا به سحرگه سخن جان می‌رفت
هر سخن کز لب شیرینِ تو می‌گفت خیال
شوق می‌آمد و صبر از دل نالان می‌رفت

آن پری‌روی از درم روزی فراز آید، نیاید
من همی‌خواهم که عمر رفته بازآید، نیاید
پیش از آن ایام در پیچد ز هم طومار عمر
نامه‌ای از کوی یار دل‌نواز آید، نیاید

آنچه دیدم ز تو درد دلم افزود، بیا
ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
سود و سرمایه‌ی من گر برود باکی نیست
ای تو سود من و سرمایه‌ی هر سود، بیا

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی
تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

اگر سرشک پی شستن غبار غم است
بجای هر مژه‌ام دیده‌ای هنوز کم است
شکسته بال‌تر از من میان مرغان نیست
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

راهب خم باده پیر دیری بوده است
پیمانه حریف گرم سیری بوده است
این مشت گلی که هست خشت سر خم
میخاره‌ی عاقبت به‌خیری بوده است

در معرکه‌ی عشق ستیز دگر است
فتح دگر آنجا و گریز دگر است
فریاد و فغان و گریه و ناله و آه
اینها هوس است و عشق چیزی دگر است

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر
در دل نباشد غیر تو ما را تمنای دگر
نی ره مرا در خانه‌ای نی جای در کاشانه‌ای
هر لحظه چون دیوانه‌ای گردم به صحرای دگر
از من چه پرسی اين وآن خواهی بخوان خواهی بران
محکوم فرمانم به جان نبود مرا جای دگر
ای فاخته دل می‌نهی بر قامت سرو سهی
گويی نداری آگهی از قد و بالای دگر

|| مطالب قبلی »»