January 4, 2007

عريانی

بشـــنويد
با صدای علیرضا افتخاری کاری از محمدعلی کیانی‌نژاد بر روی دو بیتی‌های بابا طاهر

دگر شو شد كه تا جونم بسوزه
گريبان تا به دامونم بسوزه
براي كفر زلفت ای پری رخ
همی ترسم كه ايمونم بسوزه

الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله‌ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش عشق
بر آن آتش دلم پروانه‌سان زن

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می‌خواهی از اين حال خرابم
تو كه با ما سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيی به خوابم

خداوندا به فرياد دلم رس
كس بی‌كس تويی مو مانده بی‌كس

تو كه نوشم نه‌ای نيشم چرايی
تو يارم نه‌ای پيشم چرايی
تو كه مرهم نه‌ای بر زخم ريشم
نمك پاش دل ريشم چرايی

دلي ديرم خريدار محبت
كز او گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت

February 16, 2006

مرا کیفیت چشم تو کافیست

دل عاشق به پیغامی بسازه
خمار آلوده با جامی بسازه
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بساز

باباطاهر

August 4, 2005

این بی

زدست عشق هر شو حالم این  بی
سریرم  خشت  و  بالینم  زمین  بی
خوشم این بی که موته دوست دیرم
هر آن ته دوست داره  حالش این بی

 

July 22, 2004

يک نوای آسمانی

بعضی نغمه‌ها گويا از جهانی ديگر هستند. نغمه‌ای دشتستانی با صدای استاد دادبه محمدرضا شجريان (البته به گمانم، توضيحات استاد گلشن ابراهيمی بيشتر گمراه کننده است) به هر حال سنتور رضا ورزنده است، دوبيتی‌ها هم حاصل دلِ سوخته‌ی باباطاهر، نتيجه‌ی کار را خودتان گوش کنيد. برگرفته از برنامه‌ی جادوانه‌های راديو

برای دانلود:
دشتستانی  [۱.۳Meg  [wma

بروی دلبری گر مايلستم 
مکن منعم گرفتار دلستم 
خدا را ساربان آهسته ميران 
که من وامانده‌ی اين قافلستم 

بسر شوق سر کوی ته ديرم 
بدل مهر مه روی ته ديرم 
بت من کعبه‌ی من قبله‌ی من 
ته ای هر سو نظر سوی ته ديرم 

خدايا دل ز مو بستان بزاری 
نمی‌آيد ز مو بيمار داری 
نميدونم لب لعلش به خونم 
چرا تشنه است با اين آبداری 

کسيکه ره بفريادم برد نی 
خبر بر سرو آزادم برد نی 
همه خوبان عالم جمع گردند 
کسيکه يادت از يادم برد نی 

دلی ديرم خريدار محبت 
کز او گرم است بازار محبت  
لباسی دوختم بر قامت دل 
زپود محنت و تار محبت 

غم عشقت بيابان پرورم کرد 
فراقت مرغ بی‌بال و پرم کرد 
بمو واجی صبوری کن صبوری 
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد 

 

December 2, 2003

دگر نصيحت مردم حکايتست بگوشم ….

با صداي استاد محمدرضا شجريان ؛ سه تار: پرويز مشکاتيان ؛ ني: محمد موسوی بر روی کلام سعدی ؛  بابا طاهر ؛ حافظ ؛ مولانا

سرعشق ماهور

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرآتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند ونه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بگوشم
مگر تو روي بپوشي وفتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بدوشم
بيا بصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مرا بهيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو موئي بعالمي نفروشم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چومن بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند مي‏ننيوشم؟
براه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم

بود درد مـو و درمــــونم از دوست………..بود وصل مو و هجرونم از دوست
اگر قصــابم از تن واکـره پــوست………..جدا هرگز نگردد جونم از دوست

خوشا آنانـكه سوداي تو دیــرند………..كه سر پيوسته در پاي تو دیرند
به دل دیرم تمنــــــاي كـسانی………..كه اندر دل تمـــناي تـــو دیــرند

گلی که خوم بدادم پیچ و تابش………..به اشک ديـــدگونــم دادم آبش
بـــدرگاه الهـي کـــی روا بـــی………..گل از مو دیگـری گیره گلابـش

خداوندا! مو بيـــزارم از اين دل………..شو و روزان در آزارم از اين دل
ز بس نالــيدم از ناليــدنم تنگ………..ز مو بستان كه بيزارم از اين‌دل

دل می‌رود ز دســـتم صاحبــدلان خدا را………دردا که زخـم پـنهان خواهد شد آشــکارا
کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز………باشـــد که باز بيــــــنيـم ديـــدار آشــنا را
….          …           ….

در هوايت بي‏قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب؟
جان و دل از عاشقان مي‏خواستند
جان و دل را مي‏سپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست
يك زماني سر نخارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گه تارم روز و شب
مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
ز آن خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‏ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم، انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را مي‏شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

 

May 17, 2003

عريانِ عريان

تن محنت كشـي ديــرم خدايا
دل حسرت كشي ديـرم خدايا
ز شوق مسكـن و داد غريــبي
بســـينه آتشي ديــرم خــدايا

تو دوري از برم دل در برم نيست
هـواي ديگري اندر سـرم نيسـت
بجــان دلبرم كـــز هـر دو عـــالم
تمنــاي دگـر جــز دلـبرم نيسـت

مو‌كه چون اشتران قانع به‌خارم
جهـازم چوب و خـرواري به بارم
ازاين مـزد قـليـل و رنـج بسيــار
هنــوز از روي مالك شرمسـارم

بسر غير تو سـودائي ندارم
بدل جــز تــو تمنـائـي ندارم
خدادونه كه در بازار عشقت
بجز جان هيچ كالائي ندارم

مو كز سوته دلانم چون ننالم
مو كز بي‌حاصلانم چون ننالم
نشتـــه بلبلان با گــل بنـالـند
مو كه دور از گلانم چون ننالم

خداوندا! مـو بيـزارم از ايـن دل
شو و روزان در آزارم از اين دل
ز بس ناليـدم از ناليـدنم تنـگ
زمو بستان كه بيزارم ازاين دل

دلم بي وصل ته شادي مبيناد
به غير از محـنت آزادي مبيـناد
خـــراب آباد دل بـي مقــدم تو
الهـــي هــرگـز آبادي مبـيــنـاد

نگاريـــنا! دل و جـــانـم ته داري
همــه پـيــدا و پنـــهانم ته داري
نمي‌دانم كه اين درد از كه دارم
همين دانم كه درمانـم ته داری

دلي ديـرم خريـدار محبت
كزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتم بر قامت دل
ز پـود محنت و تار محبت

October 18, 2002

عريانِ عريان …. !

خـــدايا داد از ايـن‌دل داد از ايــن‌دل
كه يكدم مو نگشتُم شاد از اين‌دل
چو فردا دادخــــواهان داد خـواهند
بگويــُم صـــــد هزاران داد از اين‌دل

عزيزا كــاسه چشمُــم سرايت
ميان هر دو چشمُم جاي پايت
ازو ترسُم كه غـافل پا نهي باز
نشــينه خـــار مـــژگونُم بپايت

بود درد مو و درمــونُـم از دوست
بود وصل مو و هجرونُم از دوست
اگر قصّــابُم از تن واكِـــنه پوست
جدا هرگز نگرده جونُم از دوست

تو دوري از برُم دل در برُم نيست
هــواي ديگري اندر سرُم نيست
بجــان دلــبرُم كز هــر دو عـــالم
تمــنّاي دگــر جز دلبـــرُم نيست

نمـي‌دونُم دلـم ديوونهء كيست
كجا ميگردد و در خونهء كيست
نمي‌دونُــم دل سـرگــشتهء مو
اسير نرگس مـستونهء كيست

دلـي ديرم خريدار مــحبت
كزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتُم بر قامت دل
زپــود محنت و تـار مـحبت

دو چشمُم دردِ چشمونِ تو چيناد
نوا، دردي بــچشـمونت نـشــيناد
شـــنيدُم رفـتي و ياري گــــرفتي!
اگر گـوشُم شنو، چــشمم نويناد

October 5, 2002

بابا طاهر!

خوشا آنان‌كه هِـــر از بــر ندونند ………. نه حرفي وا نويسند، نه بخونند
چو مــجنون رونــهند اندر بيابون ………. در اين كــوهها روون آهو چرونند

||