بایزید و مادر (تذكرة الاوليا - فريدالدين عطار نيشابوري)
نقل است که چون مادرش به دبيرستان فرستاد، چون به سوره لقمان رسيد، و به اين آيت رسيد “ان اشکرلی و لوالديک” خدای میگويد مرا خدمتکن و شکرگوی، و مادر و پدر را خدمتکن و شکرگوی. استاد معنی اين آيت میگفت. بايزيد که آن بشنيد بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگويم. استاد دستوری داد. بايزيد به خانه آمد. مادر گفت: يا طيفور به چه آمدی؟ مگر هديهای آوردهاند، يا عذری افتادست؟
گفت: نه، که به آيتی رسيدم که حق میفرمايد، ما را به خدمت خويش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدايی نتوانم کرد. اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدايم در خواه تا همه آن تو باشم، و يا در کار خدايم کن تا همه با وی باشم.
مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خويشتن به تو بخشيدم. برو و خدای را باش.
نقلاست که شيخ گفت: آن کار که باز پسين کارها میدانستم، پيشين همه بود، و آن رضای والده بود.
و گفت: آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت میجستم، در آن يافتم که يک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم درخواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست میداشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که ديد کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟
گفتم: ترسيدم که تو بيدار شوی و من حاضر نباشم.
¤¤¤¤¤¤¤
عين آن رازی که ميدانیست او
يا همانی که نميدانیست او
نامهايی ناخوانده با خط کهن
قصهايی تازه که ميخوانیست او
درد دارد، کو که پيدايش کنی
همدم هر درد پنهانیست او
کار و بارش سوختن، افروختن
آنکه در کارش فرومانیست او
لحظهايی از غمگساری دور نيست
گريهی هر ابر بارانیست او
بوی گيسوی سپيدش محشر است
بهتر از هر گل که ميدانیست او
دوستش دارم که در سرمای عمر
همچو گلهای زمستانیست او
روح او پايان نميگيرد به مرگ
ماندنی در عالم فانیست او
از بدايت تا نهايت عاشق است
عشق اول، عشق پايانیست او
اين شگفت نازنين دانی که کيست؟
مادر پر مهر ايرانیست او
شعر از عليرضا ميبدی