October 7, 2009

سکوت سرشار از ناگفته هاست

هر چه می‌نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتن بهتر است يا نانبشتن.
اي دوست! نه هر چه درست است و صواب بود، روا بود كه بگويند … و نبايد كه در بحری افكنم خود را كه ساحل‌اش پديد نبود، و چيزها نويسم بی«خود» كه چون وا«خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
اي دوست مي ترسم…و جاي ترس دارد …از مكر سرنوشت…
حقا و به حرمت دوستي،كه نمی‌دانم كه اين كه می‌نويسم راه سعادت است كه می‌روم يا راه شقاوت؟
و حقا، كه نمی‌دانم كه اين نبشتنم طاعت است يا معصيت؟
كاشكی كه يكبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی يافتمی!
چون در حركت و سكون چيزی نويسم، رنجور شوم از آن به غايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم، هم رنجور شوم!
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم، هم نشايد،
و هر چه نويسم، هم نشايد،
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد،
واگر گويم نشايد،
و اگر خاموش گردم هم نشايد،
و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد ….
و اگر خاموش شوم هم نشايد ………

رساله عشق / عین القضاة

September 17, 2009

خداوندا! هیچ مادری را داغ‌دار دل‌بندش مکن!

بار خدايا، چه بسا دشمنى كه شمشير عداوت آخت و بر من تاخت و براى كشتن من خنجر خويش تيز كرد و با دم برنده آن آهنگ جان من ‏نمود و زهر كشنده به آب من بياميخت و خدنگ جان شكار خويش دركمان نهاد و مرا نشانه گرفت و چون پاسبانان همواره بيدار، ديده از من‏ بر نمى‏گرفت و در دل داشت كه مرا گزندى سخت رساند و شرنگ كينه‌ی ‏خويش به كامم ريزد. آنگاه اى خداوند من، ديدى كه چسان از تحمل‏ رنجها ناتوانم و چسان از انتقام كسى كه با منش آهنگ قتال است‏ عاجزم و در ميان آن همه دشمنان چسان تنهايم و دشمن چسان در كمين ‏نشسته تا از طريقى كه انديشه‌ی مرا بدان راه نيست گرفتار گرداند.
بار خدايا، در چنين حالتى تو به ياريم آغاز كردى و به نيروى خود پشت مرا محكم ساختى و شمشير قهرش را كند نمودى و با آن همه ‏ياران كه او را بودند تنهايش گذاشتى و مرا بر او غلبه دادى و آن تير كه به‏ قصد هلاك من در كمان نهاده بود بر او باز گردانيدى. پس بى آنكه آتش‏خشمش فرو نشسته باشد يا عطش انتقامش تسكين يافته باشد، هزيمتش دادى و او از سر خشم سر انگشتان خويش مى‏گزيد ومى‏گريخت، بى‏آنكه يارانش وعده‏هايى را كه داده بودند به جاى آرند.
اى خداوند من، چه بسا دشمن ستمگر كه با مكايد خويش مرا بيازرد و دام‌هاى خود بر سر راه من تعبيه كرد و مرا زير نظر خود گرفت و چونان درنده‏اى كه در كمين شكار گريخته خود بنشيند در كمين من ‏نشست تا مگر فرصت حمله‏اش به دست افتد و در همان حال كه باگشاده رويى چاپلوسى مى‏كرد با نگاه خشم آلودش در من مى‏نگريست.
اى خداوند كه متبارك و متعالى هستى، چون خبث باطنش و قبح‏ نهانش را ديدى، او را در همان گودال كه براى در دام افكندن من كنده ‏بود به سر در انداختى و در عمق گودالش سرنگون ساختى و او پس ازآن همه سركشى، ذليل و سركوفته گرديد و در همان دامى گرفتار آمد كه ‏مرا گرفتار آن مى‏خواست. اگر نه رحمت تو بود، نزديك بود كه هر چه او را بر سر آمد مرا بر سر آيد.

فرازی از دعای چهل و نهم صحیفه سجادیه

September 12, 2009

با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می‌کنی

امشب به کویت آمدم دانم که در وا می‌کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می‌کنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می‌کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می‌کنی
این چرخه می‌چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می‌کنم جوری که با می‌کنی
آشفته‌بازاری نکن ای دزد مادر زاد دل
صد حلقه می‌پیچی به هم تا یک گره وا می‌کنی
گر در تماشاخانه‌ی قسمت مرا بازی دهی
گه نقش‌های خویش را در من تماشا می‌کنی

سید محمود توحیدی (ارفع کرمانی)

September 11, 2009

___

هزاران نفر برای باریدن باران دعا کردند
غافل از اینکه خدا با کودکیست که
چکمه‌هایش سوراخ است

September 3, 2009

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو - تو ای با دوستی دشمن

بشـــنوید
با صدای محمدرضا شجریان، اثر مجید درخشانی، بر کلامی از فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو -
تو ای با دوستی دشمن.
—-
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
—-
برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
—-
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
—-
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان -
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
—-
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار..

آقایان بس کنید! وقتی نفرت می‌کارید خشونت درو می‌کنید!

این نوشته حدوداً یک ماه پیش نوشته شده و با اندکی تغییر امروز ارسال می‌شود.

این نوشته به هیج وجه سیاسی نیست شما هم با همان دردی که من نوشته‌ام بخوانیدش!
من چندان از سیاست و خصوصاً آنچه در ایران چپ و راست می‌خوانندش نمی‌دانم. علاقه‌ای هم ندارم. اما شدیداً به اثرات اجتماعی، فرهنگیِ تغییرات سیاسی علاقه‌مندم. اثراتی که در چرخه‌ی فرهنگیِ یک قوم و ملت می‌تواند تاثیرات مثبت و منفی بزرگی بگذارد. چندان با نتیجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد هم کاری ندارم! حتی به دلایل و براهین ریاضیِ تقلب در انتخابات هم کاری ندارم. اتفاقات ناگواری بعد از انتخابات روی داد که به عقیده‌ی من این روزها را از سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران ساخته است.
رادیو، تلوزیون و رسانه‌های دولتی که از سال‌ها پیش مردم را به دو دسته‌ی دوست و دشمن، ولایی و لیبرال، بسیجی و رپ،در صحنه و فریب خورده، تقسیم کرده بودند در این ماجراهای اخیر گویا خوراکی تازه یافته‌اند، تا شکافِ اجتماعی را عمیق‌تر کنند. این روزها لازم نیست چندان چشم‌های تیزبینی داشته باشی تا در صورتِ مردمی که در خیابان‌های تهران تردد می‌کنند نفرت و انزجار از یکدیگر را بخوانی.
رسانه‌های دولتی که چند روز اول وقایع کوچه و خیابان‌های تهران را به کلی نادیده می‌گرفتند به یک‌باره به پخش تصاویر و مصاحبه‌هایی اقدام کردند که باز هم در نوع خودش بی‌نظیر بود! مردی میانسال را نشان می‌داد که در تختِ بیمارستان به سختی صحبت می‌کرد و بیان می‌کرد که از خیابان با موتورش عبور می‌کرده که به جرم این‌که در صورتش ریش داشته مردم به قصد کشت او را زده‌اند و یکی بدنِ نیمه جانش را به بیمارستان می‌رساند و دکترها و پرستارها او را به جرم بسیجی بودن پذیرش نمی‌کرده‌اند!! شما لازم نیست دکترای روانشناسیِ اجتماعی داشته باشید تا مفهوم این نوع مصاحبه‌ها را درک کنید!
آقایان چه کار می‌کنید؟ اگر فکر می‌کنید آنها که معترض‌اند مفسد فی الارض و از این دست‌اند بهتر بود می‌گفتید یک روز همه‌ی معترضین ( که خدا را شکر تعدادشان محدود است!) در میدانِ آزادی جمع شوند و یک بمب بر سرشان می‌انداختید. گمان می‌کنم این هم بهتر بود و هم شرافتمندانه تر! دیگر چرا مردم را از یکدیگر متنفر می‌کنید تا به جان هم بیافتند!
آقایان بعضی‌ از شما‌ها که امروز بر این طبل می‌کوبید در روزهای کشتار مسلمانان در بوسنی بوده‌اید! و خودتان از نزدیک مشاهده کرده‌اید که در یک جامعه‌ی نسبتاً آرام اروپائی وقتی‌ آدمها دو دسته شدند، چگونه همسایه‌ای همسایه‌ی ۳۰-۴۰ ساله‌ی خودش را می‌کشت. این تخم‌های نفرتی که امروز می‌کارید می‌خواهد کی‌ و چگونه میوه دهد؟
آقایانِ علما و مراجع عظام! شما که خودتان را متولی‌ِ دین و اخلاق مردم می‌دانید، شما که از کشیدنِ یک کاریکاتور تا ساختن فیلم مارمولک حوزه را تعطیل و عزای عمومی‌ اعلام می‌کنید، آیا آن‌چه در این مدتِ گذشته (مستقل از موضع‌گیری سیاسی‌تان له یا علیه، خوب یا بد) به نظرتان شایسته‌ی این‌که اظهار نظر کنید نبود؟ آیا به نظر شما فیلم مارمولک تاثیرش به اخلاقِ مردم بیشتر از آنچه این روزها می‌گذرد است؟
می‌دانم! به عادت معمول می‌گویید «تو اصلاً که هستی‌ که به خودت اجازه می‌دهی‌ از کسی‌ که تمام عمرش فقه و اصول و اخلاق خوانده ایراد بگیری؟!» بگذارید خاطره‌ای را بگویم! سال‌ها پیش معلم فیزیکی‌ داشتیم که به ما نورشناخت (اپتیک) درس می‌داد. سفارش می‌کرد که عزیزان همیشه جواب آخرهای‌تان را چک کنید. ظاهراً در امتحانی مسأله بر سر به‌دست آوردن قطر منشور بوده و دانشجویی جواب را ۲۰ کیلومتر بدست می‌آورد. آقایان لازم نیست چندان فیزیک بدانی‌ تا بفهمی که «جوابِ آخر» اشتباه است! من نه اصلاً به سیاست علاقه‌مندم و از آن‌ سررشته دارم و نه فقه خوانده‌ام. ولی‌ همین‌قدر می‌توانم بفهمم که اگر معاونت مشاعی برای شما مهم‌تر است تا کشته شدنِ مردم در کف خیابانهای پایتخت است، «جوابِ اخر»های‌تان به اندازی همین ماجرا خنده‌دار است، خنده‌ای دردناک!
آقایان علما و مراجع! بگذارید نظر شخصی‌ خودم را هم بگویم که چرا این‌جا هستیم. اگر در این سال‌ها شما در هر موردِ ریز و درشت سیاسی نظرتان را نمی‌دادید، امروز که میخواستید یک ایرادِ اخلاقی‌ِ جامعه را بازگو کنید (بدور از هر جهت‌گیری سیاسی) متهم به این‌که در صف فریب‌خوردگان سیاسی هستید نمی‌شدید. آقایان! کاش یک‌چندان که این سال‌ها از اسلام خرجِ سیاست کردید، اندکی‌ از موقعیت سیاسی خودتان به نفع اسلام و اخلاق خرج می‌کردید.
آقایانِ علما! کاش این سالها این‌قدر روزنامه نمی‌خواندید، تا در میان این همه خبر و داستان و روایت از خاطرتان برود که همان پیامبری که برای کاریکاتورش عزا اعلام کردید برای «اتمام مکارم اخلاق» مبعوث شده بود! آنگاه شاید همه با هم برای مجسمه‌ی اخلاق که این روزها بر بالای صلیب مانده است عزاداری می‌کردیم.
آقایان! سیاست در بهترین شکل‌اش آن‌قدر کثیف است که با عبورِ با مراقبت از کنار آن‌ هم دامن آلوده می‌شود. مستقل از این‌که در انتخابات تقلب شده است یا نه، این روزها به عده‌ی زیادی ظلم شده است. از آن‌ کسی‌ که کتک خورده، تا آن کسی‌ که دربند است تا آن‌ کسی‌ که در بالکن خانه‌اش به جرم الله‌اکبر گفتن کشته شده، تا آن‌ مادری که هرگز فرزندش را نخواهد دید تا ….
اما خداوندی که در وعده‌هایش خلافی نیست، فرموده است که:« و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»

September 1, 2009

من از بی زبانی ندارم غمی … که دانم که ناگفته داند همی

بشـــنوید
دکلمه با صدای مسعود زنگنه، منبع آوازهای روزانه

شنیدم که از نیکمردی فقیر
دل آزرده شد پادشاهی کبیر
مگر بر زبانش حقی رفته بود
ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود
به زندان فرستادش از بارگاه
که زورآزمای است بازوی جاه
ز یاران یکی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود این سخن گفت، گفت
رسانیدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم که یک ساعت است
همان دم که در خفیه این راز رفت
حکایت به گوش ملک باز رفت
بخندید کو ظن بیهوده برد
نداند که خواهد در این حبس مرد
غلامی به درویش برد این پیام
بگفتا به خسرو بگو ای غلام
مرا بار غم بر دل ریش نیست
که دنیا همین ساعتی بیش نیست
نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری در دل آید غمم
تو گر کامرانی به فرمان و گنج
دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
به دروازه‌ی مرگ چون در شویم
به یک هفته با هم برابر شویم
منه دل بدین دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
به بیداد کردن جهان سوختند؟
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
وگر بر سرآید خداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا
چنین گفت مرد حقایق شناس
کز این هم که گفتی ندارم هراس
من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی
اگر بینوایی برم ور ستم
گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
عروسی بود نوبت ماتمت
گرت نیکروزی بود خاتمت
(بوستان سعدی)

August 18, 2009

رمضانيه

«رمضانیه» به عادت مألوفِ این سال‌ها.
این سال‌ها که دور از خانه بودم به قوانین فیزیک و وبسایت مونسایتینگ اقتدا می‌کردم و خیال ندارم تغییر عقیده بدهم. اگر چنین فکر می‌کنید بد نیست بدانید ۵شنبه (۲۹ مرداد،۲۰آگوست) هلال رمضان هیچ جای دنیا امکان دیده‌شدن ندارد (مگر در جنوب آرژانتین!) بدین ترتیب تقریباً همه‌جای دنیا شنبه (۳۱ مرداد، ۲۲ آگوست) اولین روز ماه مبارک خواهد بود و در ایران هلال شوال یکشنبه شبِ ۲۹ شهریور دیدنی است بدین ترتیب روز دوشنبه (۳۰ شهریور، ۲۱ سپتامبر) روز عید فطر خواهد بود و ماه مبارک ۳۰ روزِ کامل خواهد بود. (در نقاطی از امریکا و آفریقا یک روز زودتر عید می‌شود)

۱۴-۴۲

August 14, 2009

دلی سربلند و سری سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم
گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
قيصر امين پور

August 4, 2009

I’M EXPLAINING A FEW THINGS

….
Face to face with you I have seen the blood
of Spain tower like a tide
to drown you in one wave
of pride and knives!

Treacherous generals:
see my dead house,

look at broken Spain :
from every house burning metal flows
instead of flowers,
from every socket of Spain
Spain emerges
and from every dead child a rifle with eyes,
and from every crime bullets are born
which will one day find
the bull’s eye of your hearts.

And you’ll ask: why doesn’t his poetry
speak of dreams and leaves
and the great volcanoes of his native land?

Come and see the blood in the streets.
Come and see
The blood in the streets.
Come and see the blood
In the streets!

Pablo Neruda

July 26, 2009

I broke my heart for every gain

بشـــنوید
برای حسین، محسن، محمد، امیر، ندا، مسعود، سهراب و …


Each day I live
I want to be a day to give the best of me
I’m only one, but not alone
My finest day is yet unknown
I broke my heart for every gain
To taste the sweet, I faced the pain
I rise and fall,
Yet through it all this much remains
—–
I want one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
I’ve lived to be the very best
I want it all, no time for less
I’ve laid the plans
Now lay the chance here in my hands
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel, I will feel eternity
—-
You’re a winner for a lifetime
If you seize that one moment in time
Make it shine
—-
Give me one moment in time
When I’m more than I thought I could be
When all of my dreams
Are a heart beat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I’m racing with destiny
Then in that one moment of time
I will be, I will be, I will be free
—-
I will be, I will be free

|| مطالب قبلی »»