مگر شب ما سحر ندارد
بشـــنوید
ازتصانیف درویشخان بر روی کلامی از بهار، با صدای شجریانها
ز من نگارم [حبیبم] خبر نداد
به حال زارم [حبیبم] نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود [حبیبم]
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل [حبیبم آخ] که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق [حبیب من آی] فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی
[حبیب من آی]
مگر شب ما سحر ندارد
جز انتظار و جز استقامت [حبیبم]
وطن علاج دگر ندارد
بهار مضطر منال و دیگر
که آه و زاری اثر ندارد
(زهر دو سر بر سرش بکوبد،کسی که تیغ دو سر ندارد)


وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به
Comment by خانم کوچولو — November 6, 2009 @ 12:26 pm
صد نامه بدادیم و جوابی نفرستاد
Comment by خانم کوچولو — November 6, 2009 @ 12:30 pm
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی
Comment by rain — November 8, 2009 @ 1:12 am
مرسی. مرسی. بازهم مرسی
خیلی دوسش دارم
Comment by دخترزمین — November 14, 2009 @ 5:12 am