October 7, 2009

سکوت سرشار از ناگفته هاست

هر چه می‌نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتن بهتر است يا نانبشتن.
اي دوست! نه هر چه درست است و صواب بود، روا بود كه بگويند … و نبايد كه در بحری افكنم خود را كه ساحل‌اش پديد نبود، و چيزها نويسم بی«خود» كه چون وا«خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
اي دوست مي ترسم…و جاي ترس دارد …از مكر سرنوشت…
حقا و به حرمت دوستي،كه نمی‌دانم كه اين كه می‌نويسم راه سعادت است كه می‌روم يا راه شقاوت؟
و حقا، كه نمی‌دانم كه اين نبشتنم طاعت است يا معصيت؟
كاشكی كه يكبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی يافتمی!
چون در حركت و سكون چيزی نويسم، رنجور شوم از آن به غايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم، هم رنجور شوم!
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم، هم نشايد،
و هر چه نويسم، هم نشايد،
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد،
واگر گويم نشايد،
و اگر خاموش گردم هم نشايد،
و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد ….
و اگر خاموش شوم هم نشايد ………

رساله عشق / عین القضاة

8 Comments »

The URI to TrackBack this entry is: http://rezas.blogsome.com/2009/10/07/p722/trackback/

  1. مثل همیشه عالی بود

    Comment by دخترزمین — October 7, 2009 @ 1:26 pm

  2. سلام اگر وقتی یافتی متن جدید وبم رو بخون چون دیدم از عین القضات گفتی فکر کردم بدت نیاد پیرامون استاد عین القضات چیزی بخوانی

    Comment by علی مباشر — October 7, 2009 @ 6:13 pm

  3. دیر اسـت کـه دلدار پیامی نفرسـتاد
    نـنوشـت سـلامی و کلامی نفرستاد
    صد نامـه فرسـتادم و آن شاه سواران
    پیکی ندوانید و سـلامی نـفرسـتاد
    سوی مـن وحشی صفت عقـل رمیده
    آهوروشی کـبـک خرامی نفرسـتاد
    دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
    و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
    فریاد که آن ساقی شکرلب سرمسـت
    دانسـت که مخمورم و جامی نفرستاد
    چـندان کـه زدم لاف کرامات و مقامات
    هیچـم خـبر از هیچ مقامی نفرستاد

    Comment by rain — October 7, 2009 @ 10:44 pm

  4. پرواز را بخاطر ب

    Comment by پ — October 10, 2009 @ 1:11 pm

  5. من را ياد كوير انداختي!

    Comment by شيرين — October 15, 2009 @ 5:18 pm

  6. بخروشیدم گفت خموشت خواهم، خاموش شدم گفت خروشت خواهم، برجوشیدم گفت که نی ساکن باش، ساکن گشتم گفت به جوشت خواهم

    Comment by آوای نوا — October 18, 2009 @ 6:55 am

  7. افسوس که بی فایده فرسوده شدیم/
    وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم/
    دردا و ندامتا که تا چشم زدیم/
    نابوده به کام خویش نابوده شدیم!!!

    Comment by سارا — October 20, 2009 @ 4:43 pm

  8. بود آیا که در میکده ها بگشایند
    گره از کار فرو بسته ما بگشایند؟
    اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
    دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
    بعضی کلامها حتی از پس قرون و سالها هم ،چنان بر دل آدم اثر میکنند که انکار همین لحظه از دل خودمان بر آمده اند و بر زبان جاری شده اند.
    تشکر

    Comment by یسنا — October 21, 2009 @ 3:13 pm

RSS feed for comments on this post.

Leave a comment

Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>

Farsi Editor


||