نیست گنجایی دو من را در سرا
بشـــنويد
حكايت در بیان آنكه هر كه صاحب ما و من است درون ِ خانهى وحدت راه ندارد
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهی همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشتهی دوتا
چونک یکتایی درین سوزن در آ
رشته یکتا شد غلط کم شو کنون
گر دوتا بینی حروف کاف و نون
پس دوتا باید کمند اندر صور
گرچه یکتا باشد آن دو در اثر
زین قدحهای صور کمباش مست
تا نگردی بتتراش و بتپرست
از قدحهای صور بگذر مهایست
باده در جامست لیک از جام نیست
سوی بادهبخش بگشا پهن فم
چون رسد باده نیاید جام کم
صورت از بیصورت آید در وجود
همچنانک از آتشی زادست دود
حیرت محض آردت بیصورتی
زاده صد گون آلت از بیآلتی
آن یكیی نه كه عقلش فهم كرد
فهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك این ممكن بدی
قهر نفس از بهر چه واجب شدی
با چنان رحمت كه دارد شاه هش
بیضرورت چون بگوید نفس كش
- مثنوی | 3:25 am


ما چه گمنام در میان صفحات تاریخ ورق خوردیم! من و تو از کجائیم که پرسیدنش جرم نباشد من و تو ا ز کدام آب و گلیم که بشود با مهر آن نماز خواند بگو چه هستیم و از کجاییم؟
حالا بیا بیا و وجود مرا بو کن من نیز به گذشتهها پیوستم و تو هنوز بی خبری!!!یادت میآید چه شتابی داشتیم برای نوشتن جمله “بابا نان داد” چقدر ورقها را خط خطی کردیم! چقدر مدادها را تراشیدیم تا تیز تیز شوند حالا بیا، بیا و ببین با همان مدادها قلبهایمان را سوراخ میکنند! بیا و ببین جمله” بابا آب داد” دیگر مفهومی ندارد! دیگر اگر زیر باران راه بروی و پنهان و آهسته اشک بریزی دیوانه خطابت میکنند
همان صفحه ای را که روی آن خانه کاه گلیمان را ترسیم کرده بودی همان صفحه را که سیاه مشق بیت سرنوشت من بود همان صفحهای را که من و تو بر سر کتاب فارسی دعوا کردیم و آنقدر کتاب را کشیدیم تا پاره شد و بعد هر دو از فرط شرم گریستیم! یا آن صفحهای را که در سطر هفتم آن مرتضی عاشق دختر همسایه شان شده بود! همه را پاره کردند دیگر هیچ چیز باقی نمانده آنها حتی تنهاییم را هم گرفته اند! بیا که من خیلی نگرانم! بیا تا باز با یکدیگر آواز سادگی کودکیمان را زمزمه کنیم و به دیواری که پشت آن گذشته خفته تکیه دهیم و به حال خود بگرییم!
بیا باهم به بیچارگیمان بگرییم
Comment by اریک — December 5, 2007 @ 12:51 pm
baz ham az in karha bekonid
poste zibaii bood bekhosoos ba sedaie delneshine….
Comment by montaghed! — December 6, 2007 @ 12:44 pm
سلام رضا جان
کماکان به وبلاگت سر می زنم و متاسفانه به خاطر کم سرعت بودن خط ها در ایران از شنیدن نواهای زیبایی که با سلیقه انتخاب می کنی و در این صفحه می گذاری محرومم، اما خواندن چند بیت از آنها هم خالی از لطف نیست، شادی باشی
Comment by سهراب — December 10, 2007 @ 6:34 am
چون زند او نقد ما را بر محک پس یقین را باز داند او ز شک
چون شود جانش محک نقدها پس ببیند قلب را و قلب را
Comment by ملیحه — December 10, 2007 @ 4:55 pm
فوق العاده بود. مرسييييييييييييي
Comment by alireza — December 11, 2007 @ 11:43 pm
سلام . میشه ازتون خواهش کنم به من بگید چه جوری قالب وبلاگتونو ویرایش کردید و فارسیش کردید. ازتون خیلی ممنون میشم.
Comment by Anonymous — December 14, 2007 @ 2:14 pm
سلام
اولین بارم بود که به این سایت اومدم خیلی خوشم اومد
دلم میخواست که این افتخارو به من بدید من هم یکی از دوستان دلتنگی شم آخه من هم دلم میخواد از این جام سهمی بگیرم
ممنون میشم منم به عنوان یه دوست پذیرا با شین
با تشکر علی
Comment by علی نوری — January 11, 2008 @ 4:01 pm
گوینده ابیات کیست؟
Comment by شایان — January 13, 2008 @ 5:45 pm
درود.
وبلاگ بسيار زيبا و پر محتوايي داريد.
منتظر عطر حضورتان در وبلاگم هستم.
مانا باشيد.
بدرود.
Comment by م.ع.چراغ زاده — February 25, 2008 @ 7:11 am