ای دل آنجا رو که با تو روشنند
در بيان صحبت نيکان و پيوستن بديشان. بدانکه سالک را هيچ شربت بعد از توبه سازگارتر از صحبت پاکان نيست و از جماعتی که ابنای جنس نباشند، فرار نمودن. چه ايشان «شياطين الانس» اند و به وسوسه ايشان باز دغدغهی خيالات فاسده روی مينمايد. «نعوذ بالله من الحور بعد الكور»
هر که خواهد همنشینی خدا
تا نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زانک جزوی بی کلی
چون شوی دور از حضور اولیا
در حقیقت گشتهای دور از خدا
ای دل آنجا رو که با تو روشنند
وز بلاها مر ترا چون جوشنند
در میان جان ایشان خانه گیر
در فلک خانه کن ای بدر منیر
هر که باشد همنشین دوستان
هست در گلخن، میان بوستان
هر که با دشمن نشیند، در ز من
هست او در بوستان، در گولخن
راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راسترو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست کرد
هم ترازو را ترازو کاست کرد
هر که با ناراستان همسنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو اشداء علیالکفار باش
خاک بر دلداری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش
هین مکن روباهبازی شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نسکلند
زانک آن خاران عدو این گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زانک آن گرگان عدو یوسفند
خاک پاکان لیسی و دیوارشان
بهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهی یک مرد روشندل شوی
به که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگ دهل
تو نخواهی یافت ای پیک سبل
هین غذای دل بده از همدلی
رو بجو اقبال را از مقبلی
همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرشان کیمیایی خود کجاست
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
مهر پاکان درمیان جان نشان
دل مده الا به مهر دلخوشان
دل ترا در کوی اهل دل کشد
تن ترا در حبس آب و گل کشد
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
جزوها را رویها سوی کلست
بلبلان را عشق با روی گلست
اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف
واى گلرويى كه جفتش شد خريف
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد
در وجود زندهای پیوسته شد
وای آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجست
نان مرده چون حريف جان شود
زنده گردد نان و عين آن شود
هيزم تيره حريف نار شد
تيرگى رفت و همه انوار شد
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
سنگ سرمه چونک شد در دیدگان
گشت بینایی شد آنجا دیدبان
چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
نان چو در سفره ست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
حاصل این آمد که یار جمع باش
همچو بتگر از حجر یاری تراش
زانک انبوهی و جمع کاروان
رهزنان را بشکند پشت و سنان
فقر خواهی آن به صحبت قایمست
نه زبانت کار میآید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان
در دل سالک اگر هست آن رموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
تا دلش را شرح آن سازد ضیا
پس الم نشرح بفرماید خدا
که درون سینه شرحت دادهایم
شرح اندر سینهات بنهادهایم
منفذی داری به بحر ای آبگیر
ننگ دار از آب جستن از غدیر
در نگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنهی لا تبصرون
از لب لباب مثنوی - با صدای عبدالکریم سروش
- مثنوی | 4:42 pm


درود
Comment by مهرسا — June 25, 2007 @ 6:27 am
Salaam Reza,
Ba Golmak koli gheybateto kardim:) Rasti chand ta aks baraye mamanet beferst.
Comment by Bahram — June 28, 2007 @ 5:48 am
واقعا تبریک و خسته نباشید عرض می کنم. از چند روز پیش که به طور اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم؛ هر روز دقایقی چند از دست نوشته های شما لذت می برم.
امید که در راهی که پیش گرفتید؛ کامروا باشید.
Comment by Mehdi Gholami — July 4, 2007 @ 5:24 am