آه سحری!
من سرم را به طلبكاریِ دوست
به خداوندیِ عشق
به زبان بازیِ تو
بخشيدم
اما! تو نگاهت را چه خسيسانه دريغم كردي!
حيف نيست ؟!
باش تا شب برود.
توخودت میدانی ـ بهتر از من ـ كه تمام شب را
سر به بالين ننهم، تا سحر برزند از پشت چپر!
چه! شنيدهام كه به آه سحري،
قفل صد کار ِ گرهبسته گشايش يابد!
در دلم حسي هست ـ و مدامم گويد ـ
که آهي به سحر، «گره از کار فرو بستهء من بگشايد»
آه!! آآآه!
آمد! آمد!
سحر ِ شبشکن از راه رسيد!
بايد آهی بکشم!
آآآه! ……..
- دلتنگی | 12:07 am


سلام گلم:وای چه شعر قشنگی بود واقعا حرف دل بود دستت درد نکنه
Comment by farzane — July 4, 2008 @ 7:20 am
الهي تو تنها كسي هستي كه به نهان نهان هركسي اگاهي و بعد بعد هر كسي را واقفي پس اگر اكنون به اصرار من يكي از دوست داشته هاي من را به من عطا كني و زيان من در ان باشدبه محض تداعي ماهيت اين زيان در اولين شكوه از تو مي پرسم چرا؟من نمي دانستم تو كه مي دانستي چرا اجابت كردي؟؟؟؟؟
Comment by ستايش — September 13, 2008 @ 9:27 pm
خدايا ما بندگان كم خرد تو فقط چيزهايي رو مي فهميم كه با چشم مي بينيم انقدر علم ما رو زياد كنكه وقتي اراده ي تو به چيزي تعلق نمي گيره به دليل عدم بصيرت احساس نكنيم كه در حق ما ظلم شده امين
Comment by ستايش — September 13, 2008 @ 9:33 pm
فوق العاده بود واسه دوستامم فرستادمش.دستت درد نکنه
Comment by sara — March 13, 2009 @ 4:23 pm