شکوفه آرزو (از يادداشتهای يک دوست)
در احتضار هم که باشم
به انتظارآمدنت میمانم
آنگاه که بيايی!
روزنهای بسته نور
راههای مسدود عبور
پرهای خسته نمور
گشوده میشوند
و رازهای مگو!؟
از نگاهت میخوانم
میدانم…
تا سپيده اين يلدا
طلوع میکنی از زمستان
و بهار میشوی در بستان…
دسته:
- يادداشتهای دوست | 8:17 pm


salam , besyar web loge khoobi darid . man ziyad az webe shoma didan mikonam va az matalebesh estefade mikonam . kheyli por mohtava va mofide . mer30
Comment by mahtab — January 27, 2007 @ 11:48 pm