نوستالژيا + داستان زندگي در حاشيه
قبل از اينکه وبلاگ بنويسم، گاهي اوقات که توی وب به يک چيز جالب برميخوردم، saveاش میکردم بدون اينکه منبعش رو يادداشت کنم. اين داستان پايين رو هم قبلاً save کردم. لذا نميدونم که منبعش کجاست و نويسندش کيه [اگه کسي ميدونه بگه ممنون ميشم- ممنون از هزار دستان اين داستان مال عمو قيصر خودمونه!]، ولي خوب بخاطر دارم که چرا اين رو save کردم.
داستان بر ميگرده به سالهای دانشجويي و دوران خوابگاه: يک سال که از تعطيلات عيد برميگشتم قبل از اينکه برسم به اتاق بايد از جلوی سالنمطالعه رد ميشدم. با تعجب ديدم که توش شلوغه. درسته که دانشگاهشريف بود و بهشت خرخونها، ولي عجيب بود اون موقع کسي توی اتاقمطالعه باشه. با وسايلم رفتم تو، ببينم چه خبره. ديدم “آقارضا” ست. رضا از اون بچههای گل روزگار بود. عيد مونده بود خوابگاه و چندتا تابلو خط نوشته بود. يادم نيست رضا مدرک خطش چي بود، ولي “استاد” بود. يکي از اون تابلوها که خودش خيلي دوستش ميداشت، همين داستان زندگي در حاشيه بود. متأسفانه تابستون پيش، که رفتم ايران وقت نشد خيلي از دوستان رو ببينم. رضا هم زحمت کشيد و روز آخر اومد فرودگاه و منو شرمنده کرد. الان هم آقارضا به جمع متأهلين پيوستن. ميدونم که وبلاگم رو نميخونه ولي ميخواستم اينجوری بهش تبريک بگم و براش آرزوی خوشبختي و سلامتي کنم. هر چند اينکه اينچيزها به صورت يک سری صفرويک يکجا save بشه در مقابل اونچه توی دل آدمهاست ارزش نداره.
خاطراتم رو که مرور ميکنم تعجب ميکنم. يک جمع تقريبا ۱۰ نفری که ۶-۷ سال با هم بوديم! نميدونم رمزش چي بود که اون سالها اونقدر خوش بود. شايد آرزوهامون ساده بود. با یک گلکوچيک بعدازظهر تو خوابگاه اينقدر صفا ميکرديم که حالا با جايزهءنوبل هم شايد اونقدر حال نکنيم. مطمئنم که اگه همون ۱۰ نفرمون الان کنار هم قرار ميگرفتيم ديگه نميتونستيم اونجور جمعي بشيم. چرا وقتي بزرگ ميشيم، اينجوری ميشه؟ آره! وقتي بزرگ ميشيم ادامه دادن دوستيها شايد آسون باشه ولي شروع کردن دوستيها سخت ميشه. بگذريم!
از اون جمع، الان هر کدوممون يک جای دنيا هستيم، ولي مطمئنم اون سالها رو فراموش نميکنيم. دوستاني که خيلي چيزها از هم يادگرفتيم و ايني شديم که الآن هستيم. اگر هر کدوم از بچهها نبودند، مطمئناً يک چيزي کم ميبود. براتون هر جای دنيا که هستين بهترينها رو آرزو ميکنم. برای اونها که هنوز درس میخونن هم بهترين دعا از نوع شريفيش، الهي شاگرد اولشين همتون.
چون حرف از “آقارضا خوشنويس” شد اينو (–>) هم نوشتم گذاشتم اينجا. ميبخشيد ولي دواتهام هم مثل خودم خشک شدن. همينجوری با رواننويس از اين حقير بپذيريد!
ببخشيد! فراموش کردم قرار بود داستان رو بنويسم.
زندگي در حاشيه
ما حاشيهنشين هستيم.
مادرم ميگويد: «پدرت هم حاشيهنشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمدهام
ولي نميخواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيهء بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه ميكند، گاهي در حاشيهء گريه، كمي هم ميخندد.
مادرم ميگويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيهء صفحه تقدير نوشتهاند.»
و هر شب ستارهء بخت مرا كه در حاشيهء آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد.
ولي من ميگويم: «اين ستارهء من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشيهء زبالهها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيهء دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيهء روز، به مدرسه شبانه ميروم.
در حاشيهء كلاس مينشينم.
در حاشيهء مدرسه مينشينم و توپ بازي بچهها را نگاه ميكنم، چون لباسم همرنگ بچهها نيست.
من روزها در حاشيهء خيابان كار ميكنم و بعضي شبها در حاشيهء پيادهرو ميخوابم.
من پاييز كار ميكنم، زمستان كار ميكنم، بهار كار ميكنم. تابستان كار ميكنم و در حاشيهء کار، زندگي ميكنم.
من در حاشيهء شهر زندگي ميكنم.
من در حاشيهء زمين زندگي ميكنم.
من در مدرسه آموختهام كه زمين مثل توپ گرد است و ميچرخد.
اگر من در حاشيهء زمين زندگي ميكنم، پس چطور پايم نميلغزد و در عمق فضا پرتاب نميشوم؟
زندگي در حاشيهء زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيهنشين هستم.
ولي معني كلمهء حاشيه را نميدانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مينويسند؛ يا مثل حاشيهء شهر كه زبالهها را در آنجا ميريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيهء شهر ريختهاند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيهنشين هستم.
به مسجد ميروم، در حاشيهء مسجد نماز ميخوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيهء جلسهء قرآن مينشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفتهام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمهاي را در حاشيه آن ننوشتهاند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.


ajibe ke cheghadr ehsasate barkhi adamha shabih be ham hast!rastesh ma ham haminjoori nesbat be salhaye tahsilemoon fekr mikonim…che shirino che kootah……ve moteassefane gheyre ghabele tekrar….
Comment by Anonymous — November 16, 2007 @ 12:55 pm