January 14, 2012

کاري به کار عشق ندارم

نه!
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يک روز
خوشحال و بي‌ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست‌تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ مي‌کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مُردن
تا روزگار، ديگر
کاري به من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي‌گذارم…
تا روزگار بو نَبَرد…
گفتم که
کاري به کار عشق ندارم!

قيصر امين‌پور

December 26, 2011

خسر الدنیا والاخره

ساعت ده شب در یکی از خیابان‌های اصلی پایتخت می‌روید به سمت قرار هفتگیِ فوتبال‌تان. در آی‌پادتان اخوان می‌خواند «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» و دارید در دنیای او سیر می‌کنید که ناگهان کسی با سر به سمت شما می‌آید و فحش و بد بیراه می‌دهد که مثلا چرا به مادرش اس‌ام‌اس می‌زنید. دارید فکر می‌کنید دیوانه است یا مست یا متوهم؛ که دو نفر دیگر از چپ و راست به همراه یک چاقو جلوی‌تان سبز می‌شوند. 6 دست، نه ببخشید 5 دست در کارند و تمام وسایل‌تان را در طرفه العینی می‌برند. یک پراید مشکی با راننده حاضر است تا فاتحان پیروزمند را از معرکه به در برد!
شما هنوز متوجه موضوع نشده‌اید. اصلا آن چند ثانیه فرصت نبود! کم‌کم بخاطر می‌آورید که لپ‌تاپ‌تان در کیف بوده! یادتان می‌آید که برای پنج‌شنبه و جمعه برنامه داشتید تا کارهای‌تان را در خانه انجام دهید، برای همین هارد بک-آپ زندگانی‌تان که از چشم عزیزتر می‌داری‌اش را هم برداشته بودید …. نه! …. پاهایت رمق ندارد! ناگهان به سمت ماشین می‌دوی شاید بتوانی به آن‌ها بفهمانی یک ترابایت پی‌دی‌اف و پاورپونت و کد متلب و فرمول و کوفت و زهرمار به دردشان نمی‌خورد، اما برای بدبختی یک عمر زندگانی است! دیر شده! تنها (48س) اول پلاک نصیب‌ات می‌شود. بعدا می‌فهمی که اگر همه‌اش را هم می‌خواندی فرقی نمی‌کرد. رفت! همه‌اش رفت! زندگی‌ات رفت! کاش حداقل 4 تا فایل صوتی توی هارد بود که بدرد آن‌ها که بردند، می‌خورد!
مثلِ دیوانه‌ها می‌دوید و چند نفر را می‌بینید و خواهش می‌کنید پلیس را خبر کنند. خدا را شکر پلیس زود می‌آید! اولین مکالمه‌هایتان با ستوانِ میان‌سالی است که به نظر شمالی است. سعی می‌کنید برایشان هر چه در همان چند ثانیه از 4 نفر و پراید مشکی بخاطر دارید بگویید. جواب جناب ستوان آخرِ داستانِ خوشتان را معلوم می‌کند. می‌گوید: «باید مشتی به دماغش می‌زدی. او که می‌رفت بیمارستان، ما دستگیراش می‌کردیم!» شک می‌کنی شاید داستان را خوب نگفتی یا با خودت می‌گویی شاید جناب ستوان نمی‌داند «هارد بک-آپ زندگی‌ات» برود یعنی چه، دارد مزاح می‌کند حالت خوش شود! می‌روید کلانتری. داستانِ 3 هفته کاغذبازی و اداره و چه و چه، چه زود کلید می‌خورد! پلیس که مشغول انجام وظیفه است! از یکی از مراجعین خواهش می‌کنید شماره‌ی موبایل‌تان را بگیرد! گوشی شما جای تماس و قطع‌ش بر عکس نوکیاست، آقای دزد اشتباه می‌کند و جواب می‌دهد. گوشی مراجع کلانتری روی اسپیکر است. صدای جیغ و داد دختری می‌آید! پلیس‌ها با همدیگر می‌گویند «اِه .. دارن یکی دیگه رو خِفت می‌کنن.» شما حال کسی را دارید که در بیمارستان عزیزی را از دست داده و اینترن‌ها می‌گویند «اِه .. اکسپایر شد!»
ساعات اداری، هر روز دادسرا و کلانتری و آگاهی و کنترل ترافیک شهرداری و چه و چه و چه هستید. بعد از آن هم مثل دیوانه‌ها در شهر آگهی نصب می‌کنید که «مژدگانی فلان تومانی می‌دهید». تک‌تک نگهبانیِ ادارات خیابان حجاب و هتل لاله و … را سر می‌زنید به امید این‌که شاید یکی‌شان دوربینی داشته باشد که چیزی پیدا شود … دریغ! … اگر هم دوربین دارند همه راحت‌ترند بگویند نداریم! شب‌ها آن‌قدر آن طرف‌ها بوده‌اید که کم‌کم چند نفر به شما مشکوک می‌شوند! فکر می‌کنید از این سیستم‌ها با دوربین و .. بخرید و از یکی از خانه‌های آنجا خواهش کنید نصب‍‌اش کنند! می‌ترسید شک کنند شما دیوانه‌اید! آه خودتان شک می‌کنید که آیا دیوانه شده‌اید یا نه!
اصلا مگر آدم‌ها چه جوری از هیات آدمیت خارج می‌شوند؟ از خودتان می‌ترسید! چند بارِ دیگر باید اتفاقِ از این دست برای‌تان بیافتد تا هر کس از چند‌متری به شما نزدیک‌تر شد پا به فرار بگذارید؟! فرض کنیم فرهیخته‌اید و هر بار که به مثالِ دیوانه‌ها می‌دوید به خودتان یادآوری می‌کنید که «آدم از آدم نمی‌گریزد!» بعد از مدتی که رفتارتان عوض شد یادآوری‌تان هم از یادتان می‌رود، کم‌کم از همه فرار می‌کنید! بدون این‌که بفهمید چرا باید آدم از آدم فرار کند! بله! شرایطِ بیرونی رفتارتان را عوض می‌کند این به خودیِ خود بد نیست. بعد از مدتی که رفتارتان عوض شد، اخلاق‌تان هم عوض می‌شود. تماما می‌شوید مصداق «خسر الدنیا والاخره»
اوایل که برگشته بودم ایران عجیب‌ترین موضوع اخلاق و رفتار مردم بود! این تقریبا جواب هر کس دیگری خواهد بود که مدتی از این محیط دور بوده! نه از آن جهت که خارجی‌ها چه خوبند یا من چه خوبم! نه! فرض‌کنید در اتاقی بویی ناخوش‌آیند می‌آید. ساکنین اتاق بعد از مدتی به بوی بد عادت می‌کنند. حال اگر فردِ جدیدی وارد اتاق شود – هرچند شاممه‌اش خراب باشد- بوی بد را تشخیص می‌دهد. این بو آن‌قدر بد است که همه حس می‌کنند و ما فقط عادت کرده‌ایم! به دوستان خارج‌نشینمان می‌گویم اگر من را (یا اقوام و دوستان دیگرتان را) بعد از مدتی دیدید، تعجب نکنید. ما را مقصر و گناه‌کار هم ندانید، ما محصول محیط اطراف‌مانیم! شما هم اگر مدتی در این اتاق بمانید به همین بوی بد عادت می‌کنید!
گاهی نشانه‌هایِ نهانی در مدتِ طولانی اثرشان از داستان‌هایی از قبیل آن‌چه بالا گفتم، بیشتر است! مثالی می‌زنم. در امریکا پارکینکِ جلوی ورودیِ تمام ساختمان‌ها به معلولین اختصاص دارد و هزار دلار جریمه‌ی پارک کردن! ادارات و ساختمان‌ها همه در ورودی برای معلولین شیب دارند. در ایران با این‌که به مراتب معلول بیشتر داریم خبری از این‌ها نیست. واقعا نمی‌دانم رمپِ فلان ساختمانِ آن‌جا سالی چند بار استفاده می‌شود ولی می‌دانم کارکردِ روزانه دارد! در ناخودآگاهِ کسانی که هر روز وارد ساختمان می‌شوند یادآوری می‌کند که «تو که پا داری با او که پا ندارد یکی هستید.» اما این‌جا تمام نشانه‌ها برعکس است! در داستانی از میلان کوندرا بود که روس‌ها در اروپای شرقی در ابتدا سگ‌های ولگرد خیابانی را در معرض دید عموم می‌کشتند. خیلی آرام و ساده مردم را برای کشتار آدم آماده می‌کردند!
برای دوستان داخل‌نشین‌مان هم از تجربه‌ی این چند روز توصیه‌ای دارم. اگر موردی مشابه برای شما اتفاق افتاد و در همین حد که هارد ام برای من مهم بود برای شما مهم، می‌توانید از دزد خواهش کنید از چاقو اش استفاده کند! اصلا اگر برای من دوباره اتفاق افتاد خودم گردنم را به چاقو می‌رسانم! این را نه از روی اغراق و نه از روی هیجان می‌گویم. چرا که حدودا سه هفته‌ای از ماجرا گذشته و نوشته‌های پیش رویتان را در سلامت عقلیِ نسبی می‌نویسم! البته تصمیم با خودتان است! آن‌طورکه از دیگر خسارت دیده ها شنیدم یکی از شگردهای زورگیری در روز روشن ترتیب دعوای ظاهرا ناموسی است تا کسی نزدیک نشود! اگر در خیابان موردی این چنینی پیش آمد، نمی‌خواهد فکر کنید ببینید طرف چه می‌گوید یا مثلا شما را با کس دیگری اشتباه گرفته، شروع کنید به فرار کردن! اگر هم محتویات و کیف و جیبتان برایتان چندان مهم نیست توصیه اکید می‌کنم زحمت پلیس و کلانتری و آگاهی و دادسرا و غیره را نکشید. باید بعدا مدت‌ها اثرات آن‌چه بر روح‌تان مانده را پاک کنید.

December 4, 2011

خداحافظی

صاحب‌خانه‌ی ما (بلاگسام) فرموده که تا 2 روز دیگر وسایل‌مان را می‌اندازد توی کوچه. حالا انصافا این ایرلندی‌ها میزبان‌های خوبی بودند آن‌قدر خوب که الان که بی‌خودی می‌خواهند بلاگسام را تعطیل کنند کسی لعن و نفرین‌شان نمی‌کند. صاحب‌خانه‌های ایرانی را هم که تجربه کرده‌ایم و بیزاریم ازشان. می‌ماند وردپرس که با این اوضاع اگر آنجا خانه کنیم، باید با عذاب از روی دیوار بپریم و برویم خانه‌ی خودمان. اصلا شاید همه این‌ها نشانه بود که درویشی اختیار کنیم و کولی وار بچرخیم. با تعطیلی گودر کلا شاید اعتیاد ما هم علاج یافت! خدا را چه دیدید با اینترنت پاک که در راه است شاید همه‌ی ما خوب شویم .. انشالله

اگر جایی خانه مستقل خریدیم شما را دعوت می‌کنیم برای صرف چای و شیرینی و الا حوصله‌ی اجاره‌نشینی را دیگر ندارم راستش را بخواهید. روی دیوار خانه‌ قدیم‌مان خبر چای و شیرینی را می‌دهم.
فعلا اجالتا بروید و این مصاحبه‌ی چارلی رز با پاول نرس را ببینید. اصلا بروید همه مصاحبه‌های چارلی رز را ببینید .

November 20, 2011

اين منم خسته درين كلبه‌ی تنگ

با صدای علیرضا قربانی، ارکستر سمفونی ونکوور، ساخته‌ی هوشنگ کامکار بر روی کلامی از فریدون مشیری

نيمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بيدار
ريخت از پرتو لرزنده‌ی شمع
سايه‌ی دسته گلی بر ديوار

همه گل بود ولی روح نداشت
سايه‌ای مضطرب و لرزان بود
چهره‌ای سرد و غم‌انگيز و سياه
گویيا مرده‌ی سرگردان بود!

شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سايه به ديوار نماند!
كس نپرسيد كجا رفت؛ كه بود
كه دمی چند درين جا گذراند!

اين منم خسته درين كلبه‌ی تنگ
جسم درمانده‌ام از روح جداست
من اگر سايه‌ی خويشم، يارب
روح آواره من كيست؛ كجاست؟

October 11, 2011

خوشه هه ورامان

بشـــنوید
با صدای بیژن کامکار، از ترانه‌های فلکلور کردی، گروه کامکارها

خوشه هه ورامان هه ورامان له سایه‌ی گول
خوشه نیو باخان نیو باخان نه‌وای بولبول
ئه و گوله له باخانه ، دیدم له باخانه
کوتره که‌ی لا مل زه‌ری ؛ شابازی له‌م سیبه ری
خوشه هه ورامان هه ورامان له سایه‌ی گول
خوشه نیو باخان نیو باخان نه‌وای بولبول
های خوشه داریستان داریستان وه‌رزی به‌هار
عه‌تری گولالان گولالان ده شت وو نسار
خوشه هه ورامان هه ورامان له سایه‌ی گول
پاوه و مه‌ریوان مه‌ریوان سه رچاوه ی بل
ئه و گوله له باخانه دیدم له باخانه
کوتره که‌ی لامل زه‌ری شابازی له‌م سیبه ری

October 2, 2011

به خدا خسته شوی، به چه دلبسته شوی، چو مرادت نبود، به مرادی برسی

بشـــنوید
باصدای غلامحسین بنان، بر روی کلامی از معینی کرمانشاهی، همایون-شوشتری

چون درای کاروان
در میان شب‌روان
بانگ عمر ما
می‌رسد به گوش
با گذشت این و آن
می‌دهد ندا زمان
هر سحر که ای
خفتگان به هوش
بی خبر آمدی همچو رهگذر
بی خبر می‌روی توشه‌ای ببر
عمر دیگر کی دهندت
داستان‌ها در زمان‌ها مانده از کاروان‌ها
زین حکایت
با خبر شو
تا بماند داستانی از تو هم در زبان‌ها
نیمه شب از رهگذری
می‌گذری در سحری
بی خبر از قافله در گوشه‌ی صحراها
در دل این دشت سیه
جان تو ای مانده به ره
گم‌شده در پیچ و خم شوق و تمناها
نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دلبسته شوی
به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به
مرادی برسی

September 13, 2011

غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر کن

بشـــنوید
تصنیف عارف قزوینی با صدای محمدرضا شجریان و تنظیم فرامرز پایور

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر كرم، خطه‌ی ری رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانه‌ی ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از دست عدو ناله‌ی من از سر درد است
اندیشه هر آن‌ کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دل‌آرام نداده است
صد زندگیِ ننگ به یک نام نداده است
چه كج‌رفتاری ای چرخ، چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

September 11, 2011

رادیوی جرعه‌ای

فعلا رادیو آن گوشه صفحه و لینک‌های صوتی برگشتند تا خانه‌ای ابدی برایشان پیدا کنم

July 22, 2011

رمضانیه

وبسایت مون‌سایتینگ، این چنین اعلان نموده‌اند که:
امسال یک‌شنبه (۹ مرداد،31 جولای) هلال رمضان امکان دیده‌شدن ندارد (مگر در جنوب امریکا!) بدین ترتیب تقریباً در اکثر نقاط دنیا سه‌شنبه (11 مرداد، 2 آگوست) اولین روز ماه مبارک خواهد بود و در تمام جهان هلال شوال سه‌شنبه شبِ 8 شهریور دیدنی است بدین ترتیب روز چهارشنبه (9 شهریور، 31 آگوست) روز عید فطر خواهدبود.

رمضانيه:

July 12, 2011

39-53


قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ


لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ


إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا


إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

|| مطالب قبلی »»